فهرست الفبایی




فهرست کلمات معنی کلمات
«اسم» ی [898] ضمیر متصل غیر مرفوع صیغه 13 بمعنی من را
«اسم» ی [32] ضمیر مرفوع متصل به افعال مضارع و امر صیغه 10 بمعنی تو یک زن
«اسم» [ی] [228] ضمیر متصل غیر مرفوع صیغه 13 جائز الحذف بمعنی من را
«حرف» يَا [361] ای
«فعل» يُؤَاخِدُ [7] ← اخذ مؤاخذه می کند
«فعل» يَأْب‌َ [2] ← ابی سرباز می زند
«اسم» يَابِس‌ٍ [1] ← یبس خشک / خشکیده
«اسم» يَابِسَات‌ٍ [2] ← یبس خشک ها / خشکیده ها
«فعل» يَأْبَي‌ [1] ← ابی سرباز می زند
«فعل» يَأْت‌ِ [24] ← اتی می آید / می آورد
«فعل» يَأْت‌ِ [3] ← اتی می آید / می آورد
«فعل» يُؤْت‌َ [2] ← اتی داده می شود
«فعل» يُؤْتِ [8] ← اتی می دهد
«فعل» يَأْتَل‌ِ [1] ← الو- الی کوتاهی می کند / سوگند یاد می کند
«فعل» يَأْتَمِرُون‌َ [1] ← امر مشورت و تفاهم می کنند
«فعل» يَأْتُوا [12] ← اتی می آیند / می آورند
«فعل» يَأْتُوا [2] ← اتی می آیند / می آورند
«فعل» يُؤْتُوا [2] ← اتی می دهند
«فعل» يَأْتُون‌َ [6] ← اتی می آیند / می آورند
«فعل» يُؤْتَوْن‌َ [1] ← اتی داده می شوند
«فعل» يُؤْتُون‌َ [8] ← اتی می دهند
«فعل» يَأْتِي‌َ [34] ← اتی می آید / می آورد
«فعل» يَأْتِي [32] ← اتی می آید / می آورد
«فعل» يُؤْتَي [2] ← اتی داده می شود
«فعل» يُؤْتِيَ [3] ← اتی می دهد
«فعل» يُؤْتِي‌ [11] ← اتی می دهد
«فعل» يَأْتِيَانِ [1] ← اتی می آیند
«فعل» يَأْتِين‌َ [6] ← اتی می آیند / می آورند
«فعل» يُؤْثَرُ [1] ← اثر روایت شده است / نقل شده است
«فعل» يُؤْثِرُون‌َ [1] ← اثر برتری می دهند
«اسم» يَأْجُوج‌َ [1] ← یأجوج نام طائفه ای که ذوالقرنين برای جلوگيری از حمله آنها به مردم پشت کوه معروف سدی ساخت
«اسم» يَأْجُوج‌ُ [1] ← یأجوج نام طائفه ای که ذوالقرنين برای جلوگيری از حمله آنها به مردم پشت کوه معروف سدی ساخت
«فعل» يَأْخُذَ [6] ← اخذ می گیرد / مجازات می کند
«فعل» يَأْخُذُ [2] ← اخذ می گیرد / مجازات می کند
«فعل» يَأْخُذْ [1] ← اخذ می گیرد / مجازات می کند
«فعل» يُؤْخَذُ [3] ← اخذ گرفته می شود / مجازات می شود
«فعل» يُؤْخَذْ [2] ← اخذ گرفته می شود / مجازات می شود
«فعل» يَأْخُذُوا [3] ← اخذ می گیرند / مجازات می کنند
«فعل» يَأْخُذُوا [2] ← اخذ می گیرند / مجازات می کنند
«فعل» يَأْخُذُون‌َ [2] ← اخذ می گیرند / مجازات می کنند
«فعل» يُؤَخَّرُ [1] ← اخر تأخیر انداخته می شود
«فعل» يُؤَخِّرَ [2] ← اخر تأخیر می اندازد
«فعل» يُؤَخِّرُ [3] ← اخر تأخیر می اندازد
«فعل» يُؤَخِّرْ [1] ← اخر تأخیر می اندازد
«فعل» يُؤَدِّ [2] ← ادی می رساند / ادا می کند / می پردازد
«فعل» يُؤَدِّ [1] ← ادی می رساند / ادا می کند / می پردازد
«فعل» يَأْذَن‌َ [2] ← اذن اجازه می دهد
«فعل» يَأْذَنْ‌ [1] ← اذن می داند
«فعل» يُؤْذَن‌َ [3] ← اذن اجازه داده می شود
«فعل» يُؤْذَن‌ُ [2] ← اذن اجازه داده می شود
«فعل» يُؤْذُون‌َ [4] ← اذی اذیت می کنند
«فعل» يُؤْذِي‌ [1] ← اذی اذیت می کند
«فعل» يُؤْذَيْن‌َ [1] ← اذی مورد آزار قرار می گیرند
«فعل» يَئِس‌َ [2] ← یاس دلسرد و نومید شد
«فعل» يَئِسْن‌َ [1] ← یاس دلسرد و نومید شدند / یائسه شدند
«فعل» يَئِسُوا [2] ← یاس دلسرد و نومید شدند
«فعل» يُؤْفَك‌ُ [2] ← افک منحرف می شود / منصرف می شود / برگردانده می شود
«فعل» يَأْفِكُون‌َ [2] ← افک منحرف می کنند/ منصرف می کنند / برمی گردانند / بدروغ می بافند
«فعل» يُؤْفَكُون‌َ [6] ← افک منحرف می شوند / منصرف می شوند / برگردانده می شوند
«اسم» الْيَاقُوت‌ُ [1] ← یاقوت یاقوت
«فعل» يَأْكُل‌َ [2] ← اکل می خورد
«فعل» يَأْكُل‌ُ [7] ← اکل می خورد
«فعل» يَأْكُل‌ْ [1] ← اکل می خورد
«فعل» يَأْكُلاَن‌ِ [1] ← اکل می خورند
«فعل» يَأْكُلْن‌َ [1] ← اکل می خورند
«فعل» يَأْكُلُوا [2] ← اکل می خورند
«فعل» يَأْكُلُون‌َ [10] ← اکل می خورند
«فعل» يُؤَلِّف‌ُ [1] ← الف الفت ایجاد می کند
«فعل» يَأْلَمُون‌َ [1] ← الم درد می گیرند / بدرد می آیند
«فعل» يَأْلُونَ [1] ← الو- الی کوتاهی می کنند
«فعل» يُؤْلُون‌َ [1] ← الو- الی سوگند یاد می کنند / ایلاء می کنند
«فعل» يَأْمُرَ [1] ← امر فرمان می دهد
«فعل» يَأْمُرُ [12] ← امر فرمان می دهد
«فعل» يَأْمُرُون‌َ [7] ← امر فرمان می دهند
«فعل» يُؤْمَرُون‌َ [2] ← امر فرمان داده می شوند
«فعل» يَأْمَن‌ُ [1] ← امن اطمینان می کند
«فعل» يُؤْمِن‌َ [2] ← امن ایمان می آورد
«فعل» يُؤْمِن‌َّ [2] ← امن ایمان می آورند
«فعل» يُؤْمِن‌ُ [19] ← امن ایمان می آورد
«فعل» يُؤْمِن‌ُ [1] ← امن ایمان می آورند
«فعل» يُؤْمِنْ [7] ← امن ایمان می آورد
«فعل» يُؤْمِنْ [1] ← امن ایمان می آورد
«فعل» يَأْمَنُوا [2] ← امن اطمینان می کنند / ایمن هستند
«فعل» يُؤْمِنُوا [17] ← امن ایمان می آورند
«فعل» يُؤْمِنُوا [1] ← امن ایمان می آورند
«فعل» يُؤْمِنُون‌َ [87] ← امن ایمان می آورند
«فعل» يَأْن‌ِ [1] ← انی وقت انجام کار می رسد
«فعل» يَؤُودُ [1] ← اود مشکل و سخت می شود
«اسم» يَؤُوسَاً [1] ← یاس دلسرد و نومید
«اسم» يَؤُوس‌ٌ [2] ← یاس دلسرد و نومید
«فعل» يُؤَيِّدُ [1] ← اید تأیید می کند / یاری می کند
«فعل» يُبَايِعْنَ [1] ← بیع بیعت می کنند
«فعل» يُبَايِعُون‌َ [3] ← بیع بیعت می کنند
«فعل» يَبْتَغ‌ِ [1] ← بغی می جوید
«فعل» يَبْتَغُون‌َ [7] ← بغی می جویند
«فعل» يُبَتِّكُ [1] ← بتک می شکافند
«فعل» يَبْتَلِيَ [2] ← بلو می آزماید
«فعل» يَبُث‌ُّ [1] ← بثث پراکنده می کند / ایجاد می کند
«فعل» يَبْحَث‌ُ [1] ← بحث جستجو می کند / می کاوید
«فعل» يَبْخَس‌ْ [1] ← بخس کم می گذارد / ناقص می دهد
«فعل» يُبْخَسُون‌َ [1] ← بخس کم گذاشته می شوند / ناقص داده می شوند
«فعل» يَبْخَل‌ُ [2] ← بخل بخل می ورزد / خسیس می شود
«فعل» يَبْخَل‌ْ [1] ← بخل بخل می ورزد / خسیس می شود
«فعل» يَبْخَلُون‌َ [3] ← بخل بخل می ورزند / خسیس می شوند
«فعل» يُبْدِ [1] ← بدو آشکار می کند
«فعل» يَبْدَأُ [6] ← بدا آغاز می کند / در آغاز می آفریند
«فعل» يُبْدِئ‌ُ [3] ← بدا آغاز می کند / در آغاز می آفریند
«فعل» يُبَدَّل‌ُ [1] ← بدل تبدیل می شود
«فعل» يُبَدِّل‌َ [2] ← بدل تبدیل می کند
«فعل» يُبَدِّل‌ُ [1] ← بدل تبدیل می کند
«فعل» يُبَدِّل‌ْ [1] ← بدل تبدیل می کند
«فعل» يُبْدِلَ [3] ← بدل تبدیل می کند
«فعل» يُبَدِّلُوا [1] ← بدل تبدیل می کنند
«فعل» يُبَدِّلُونَ [1] ← بدل تبدیل می کنند
«فعل» يُبْدُون‌َ [1] ← بدو آشکار می کنند
«فعل» يُبْدِي‌َ [1] ← بدو آشکار می کند
«فعل» يُبْدِين‌َ [2] ← بدو آشکار می کنند
«اسم» يَبَسَاً [1] ← یبس خشک / خشکیده
«فعل» يَبْسُط‌ُ [10] ← بسط می گشاید / می گسترد / دراز می کند
«فعل» يَبْسُطُوا [2] ← بسط می گشایند / می گسترند / دراز می کنند
«فعل» يُبَشِّرَ [1] ← بشر بشارت و مژده می دهد
«فعل» يُبَشِّرُ [5] ← بشر بشارت و مژده می دهد
«فعل» يُبْصِرُ [1] ← بصر می بیند
«فعل» يَبْصُرُوا [1] ← بصر می بینند
«فعل» يُبْصِرُون‌َ [12] ← بصر می بینند
«فعل» يُبَصَّرُونَ [1] ← بصر نشان می دهند
«فعل» يَبْصُط‌ُ [1] ← بسط می گشاید / می گسترد / دراز می کند
«فعل» يُبَطِّئَ [1] ← بطا درنگ و کندی می کند / بتأخیر می اندازد
«فعل» يَبْطِش‌َ [1] ← بطش بقهر می گیرد / بشدت مجازات می کند
«فعل» يَبْطِشُون‌َ [1] ← بطش بقهر می گیرند / بشدت مجازات می کنند
«فعل» يُبْطِل‌َ [1] ← بطل باطل می کند
«فعل» يُبْطِلُ [1] ← بطل باطل می کند
«فعل» يَبْعَث‌َ [6] ← بعث بر می انگیزد
«فعل» يَبْعَثُ [6] ← بعث بر می انگیزد
«فعل» يُبْعَث‌ُ [1] ← بعث بر می انگیخته می شود
«فعل» يُبْعَثُوا [1] ← بعث بر می انگیخته می شوند
«فعل» يُبْعَثُون‌َ [8] ← بعث بر می انگیخته می شوند
«فعل» يَبْغُون‌َ [9] ← بغی می خواهند / تجاوز می کنند
«فعل» يَبْغِي‌ [1] ← بغی تجاوز می کند
«فعل» يَبْغِيَان‌ِ [1] ← بغی تجاوز می کنند
«فعل» يَبْقَي [1] ← بقی باقی می ماند
«فعل» يَبْكُوا [1] ← بکی می گریند
«فعل» يَبْكُون‌َ [2] ← بکی می گریند
«فعل» يُبْلِس‌ُ [1] ← بلس از شدت یأس و نومیدی غمگین و اندوهناک می شود
«فعل» يَبْلُغ‌َ [7] ← بلغ می رسد
«فعل» يَبْلُغَا [1] ← بلغ می رسند
«فعل» يَبْلُغُوا [1] ← بلغ می رسند
«فعل» يُبَلِّغُون‌َ [1] ← بلغ می رسانند
«فعل» يَبْلُوَ [7] ← بلو می آزماید
«فعل» يَبْلُو [1] ← بلو می آزماید
«فعل» يَبْلَي [1] ← بلو کهنه و فرسوده می شود
«فعل» يُبْلِي‌َ [1] ← بلو می آزماید
«فعل» يَبُورُ [1] ← بور نابود می شود / تباه و بی اثر می شود
«فعل» يَبِيتُون‌َ [1] ← بیت بیتوته می کنند / شب را روز می کنند
«فعل» يُبَيِّتُون‌َ [2] ← بیت نقشه می کشند / در شب انجام می دهند
«فعل» يُبِين‌ُ [1] ← بین روشن می کند
«فعل» يُبَيِّن‌َ [5] ← بین روشن می کند
«فعل» يُبَيِّن‌ُ [15] ← بین روشن می کند
«فعل» يُبَيِّنْ [3] ← بین روشن می کند
«اسم» يَتَامَي‌ [1] ← یتم یتیم ها
«اسم» الْيَتَامَي‌ [13] ← یتم یتیم ها
«فعل» يَتَأَخَّرَ [1] ← اخر عقب می ماند
«فعل» يَتُب‌ْ [1] ← توب توبه می کند
«فعل» يَتَبَدَّلْ [1] ← بدل تبدیل می کند
«فعل» يُتَبِّرُوا [1] ← تبر هلاک می کنند / نابود می کنند
«فعل» يَتَّبِع‌ُ [5] ← تبع پیروی می کند
«فعل» يَتَّبِع‌ْ [2] ← تبع پیروی می کند
«فعل» يَتْبَعُ [1] ← تبع دنبال می کند
«فعل» يُتَّبَع‌َ [1] ← تبع پیروی می شود
«فعل» يَتَّبِعُوا [1] ← تبع پیروی می کنند
«فعل» يَتَّبِعُون‌َ [10] ← تبع پیروی می کنند
«فعل» يُتْبِعُون‌َ [1] ← تبع دنبال می کنند
«فعل» يَتَبَوَّأُ [1] ← بوا اقامت می گزیند / مسکن می کند
«فعل» يَتَبَيَّن‌َ [3] ← بین روشن می شود
«فعل» يَتَجَرَّعُ [1] ← جرع جرعه جرعه می نوشد
«فعل» يَتَجَنَّبُ [1] ← جنب دوری می کند
«فعل» يَتَحَاجُّون‌َ [1] ← حجج محاجّه می کنند / مخاصمه می کنند
«فعل» يَتَحَاكَمُوا [1] ← حکم به داوری می روند / شکایت می کنند
«فعل» يَتَخَافَتُون‌َ [2] ← خفت آهسته و پنهانی سخن می گویند
«فعل» يَتَخَبَّطُ [1] ← خبط آشفته و دیوانه می کند / می آزارد / کج و معوج راه می برد
«فعل» يَتَّخِذَ [8] ← اخذ می گیرد
«فعل» يَتَّخِذُ [3] ← اخذ می گیرد
«فعل» يَتَّخِذْ [4] ← اخذ می گیرد
«فعل» يَتَّخِذُوا [5] ← اخذ می گیرند
«فعل» يَتَّخِذُون‌َ [3] ← اخذ می گیرند
«فعل» يَتَخَطَّفَ [1] ← خطف بسرعت می رباید
«فعل» يُتَخَطَّف‌ُ [1] ← خطف بسرعت ربوده می شود
«فعل» يَتَخَلَّفُوا [1] ← خلف تخلف می کنند
«فعل» يَتَخَيَّرُون‌َ [1] ← خیر انتخاب می کنند
«فعل» يَتَدَبَّرُون‌َ [2] ← دبر تدبّر می کنند / نتائج و عواقب و پشت و رو را بررسی می کنند
«فعل» يَتَذَكَّرَ [1] ← ذکر متذکر می شود / پند می گیرد
«فعل» يَتَذَكَّرُ [7] ← ذکر متذکر می شود / پند می گیرد
«فعل» يَتَذَكَّرُون‌َ [7] ← ذکر متذکر می شوند / پند می گیرند
«فعل» يَتِرَ [1] ← وتر کم می کند / می کاهد
«فعل» يَتَرَاجَعَا [1] ← رجع بیکدیگر برمی گردند
«فعل» يَتَرَبَّص‌ُ [1] ← ربص انتظار می کشد
«فعل» يَتَرَبَّصْن‌َ [2] ← ربص انتظار می کشند
«فعل» يَتَرَبَّصُون‌َ [1] ← ربص انتظار می کشند
«فعل» يَتَرَدَّدُون‌َ [1] ← ردد رفت و آمد می کنند / سرگردان می شوند
«فعل» يَتَرَقَّب‌ُ [2] ← رقب انتظار می کشد
«فعل» يُتْرَك‌َ [1] ← ترک رها می شود / بجای گذاشته می شود
«فعل» يُتْرَكُوا [1] ← ترک رها می شوند / بجای گذاشته می شوند
«فعل» يَتَزَكَّي [2] ← زکو پاک می شود
«فعل» يَتَسَاءَلُوا [1] ← سال از یکدیگر درخواست می کنند / ازیکدیگر سؤال می کنند
«فعل» يَتَسَاءَلُون‌َ [7] ← سال از یکدیگر درخواست می کنند / ازیکدیگر سؤال می کنند
«فعل» يَتَسَلَّلُون‌َ [1] ← سلل آهسته و پنهانی پنهان و دک می شوند
«فعل» يَتَسَنَّهْ [1] ← سنه تغییر می کند / بو می گیرد و گند می زند
«فعل» يَتَضَرَّعُون‌َ [2] ← ضرع گریه و زاری می کنند / ذلت بخرج می دهند
«فعل» يَتَطَهَّرُوا [1] ← طهر خود را پاک و منزه می کنند
«فعل» يَتَطَهَّرُون‌َ [2] ← طهر خود را پاک و منزه می کنند
«فعل» يَتَعَارَفُون‌َ [1] ← عرف یکدیگر را می شناسند
«فعل» يَتَعَدَّ [3] ← عدو تعدی کرد / رد شد
«فعل» يَتَعَلَّمُون‌َ [2] ← علم یاد می گیرند
«فعل» يَتَغَامَزُون‌َ [1] ← غمز با اشاره به چشم يكديگر را به استهزا وا مى‏ دارند
«فعل» يَتَغَيَّرْ [1] ← غیر تغییر می کند
«فعل» يَتَفَجَّرُ [1] ← فجر می شکافد و بجریان می افتد
«فعل» يَتَفَرَّقَا [1] ← فرق پراکنده می شوند
«فعل» يَتَفَرَّقُون‌َ [1] ← فرق پراکنده می شوند
«فعل» يَتَفَضَّل‌َ [1] ← فضل خود را برتر می داند
«فعل» يَتَفَطَّرْن‌َ [2] ← فطر شکافته می شوند
«فعل» يَتَفَقَّهُوا [1] ← فقه درک می کنند و می فهمند / فقیه و دانشمند دینی می شوند
«فعل» يَتَفَكَّرُوا [2] ← فکر می اندیشند / فکر می کنند
«فعل» يَتَفَكَّرُون‌َ [11] ← فکر می اندیشند / فکر می کنند
«فعل» يَتَفَيَّأُ [1] ← فیا برمی گردد / جابجا می شود
«فعل» يَتَّق‌ِ [4] ← وقی پروا می کند
«فعل» يَتَّق‌ِ [2] ← وقی پروا می کند
«فعل» يَتَّقْ [1] ← وقی پروا می کند
«فعل» يَتَقَبَّل‌ُ [1] ← قبل قبول می کند
«فعل» يُتَقَبَّل‌َ [1] ← قبل قبول می شود
«فعل» يُتَقَبَّل‌ْ [1] ← قبل قبول می شود
«فعل» يَتَقَدَّم‌َ [1] ← قدم پیش می افتد / جلو می آید
«فعل» يَتَّقُوا [1] ← وقی پروا می کنند
«فعل» يَتَّقُون‌َ [18] ← وقی پروا می کنند
«فعل» يَتَّقِي [1] ← وقی پروا می کند
«فعل» يتَّكِئُون‌َ [1] ← وکا تکیه می کنند
«فعل» يَتَكَبَّرُون‌َ [1] ← کبر متکبّر می باشند
«فعل» يَتَكَلَّم‌ُ [1] ← کلم سخن می گوید
«فعل» يَتَكَلَّمُون‌َ [1] ← کلم سخن می گویند
«فعل» يَتَلاَوَمُون‌َ [1] ← لوم یکدیگر را ملامت می کنند
«فعل» يَتَلَطَّف‌ْ [1] ← لطف فروتنی می کند / نرمی و مدارا و خوش زبانی می کند
«فعل» يَتَلَقَّي‌ [1] ← لقی دریافت می کند / به پیشواز می رود
«فعل» يَتْلُو [8] ← تلو تلاوت می کند / در پی در می آید
«فعل» يَتْلُون‌َ [6] ← تلو تلاوت می کنند
«فعل» يُتْلَي [7] ← تلو تلاوت می شود
«فعل» يُتِم‌َّ [4] ← تمم تمام می کند
«فعل» يُتِم‌ُّ [2] ← تمم تمام می کند
«فعل» يَتَمَـاسَّا [2] ← مسس باهم تماس می گیرند / همدیگر را لمس می کنند / باهم آمیزش می کنند
«فعل» يَتَمَتَّعُوا [2] ← متع بهره برداری کامل می کنند
«فعل» يَتَمَتَّعُون‌َ [1] ← متع بهره برداری کامل می کنند
«فعل» يَتَمَطَّي‌ [1] ← مطی- مطو متکبرانه و متبخترانه راه می رود
«فعل» يَتَمَنَّوْا [1] ← منی آرزو می کنند / می خواهند
«فعل» يَتَمَنَّوْنَ [1] ← منی آرزو می کنند / می خواهند
«فعل» يَتَنَاجَوْن‌َ [1] ← نجو با یکدیگر نجوا می کنند / با یکدیگر درگوشی سخن می گویند
«فعل» يَتَنَازَعُون‌َ [2] ← نزع با یکدیگر نزاع می کنند / با یکدیگر اختلاف پیدا می کنند
«فعل» يَتَنَافَس‌ْ [1] ← نفس رغبت پیدا می کنند
«فعل» يَتَنَاهَوْن‌َ [1] ← نهی یکدیگر را نهی می کنند
«فعل» يَتَنَزَّل‌ُ [1] ← نزل نازل می شود
«فعل» يَتَوَارَي [1] ← وری پنهان می شود
«فعل» يَتُوب‌َ [6] ← توب توبه می کند
«فعل» يَتُوب‌ُ [6] ← توب توبه می کند
«فعل» يَتُوبُوا [3] ← توب توبه می کنند
«فعل» يَتُوبُون‌َ [3] ← توب توبه می کنند
«فعل» يَتَوَفَّوْنَ [1] ← وفی قبض روح می کنند
«فعل» يُتَوَفَّوْن‌َ [2] ← وفی قبض روح می شوند
«فعل» يَتَوَفَّي‌ [7] ← وفی قبض روح می کند
«فعل» يُتَوَفَّي‌ [2] ← وفی قبض روح می شود
«فعل» يَتَوَكَّل‌ُ [1] ← وکل توکل می کند
«فعل» يَتَوَكَّل‌ْ [2] ← وکل توکل می کند
«فعل» يَتَوَكَّل‌ْ [9] ← وکل توکل می کند
«فعل» يَتَوَكَّلُون‌َ [5] ← وکل توکل می کنند
«فعل» يَتَوَل‌َّ [7] ← ولی رویگردان می شود / دوستی می کند / سرپرست و دوست می گیرد
«فعل» يَتَوَلَّوْا [2] ← ولی رویگردان می شوند / دوستی می کنند / سرپرست و دوست می گیرند
«فعل» يَتَوَلَّوْن‌َ [3] ← ولی رویگردان می شوند / دوستی می کنند / سرپرست و دوست می گیرند
«فعل» يَتَوَلَّي‌ [3] ← ولی رویگردان می شود / دوستی می کند / سرپرست و دوست می گیرد / سرپرستی می کند
«اسم» الْيَتِيم‌َ [3] ← یتم یتیم
«اسم» يَتِيمَاً [3] ← یتم یتیم
«اسم» الْيَتِيم‌ِ [2] ← یتم یتیم
«اسم» يَتِيمَيْن‌ِ [1] ← یتم دو یتیم
«فعل» يَتِيهُون‌َ [1] ← تیه سرگردان می روند / راه گم می کنند
«فعل» يُثَبِّت‌َ [2] ← ثبت استوار می کند
«فعل» يُثَبِّت‌ُ [1] ← ثبت استوار می کند
«فعل» يُثَبِّت‌ْ [1] ← ثبت استوار می کند
«فعل» يُثْبِت‌ُ [1] ← ثبت ثابت می کند
«فعل» يُثْبِتُوا [1] ← ثبت ثابت می کنند
«فعل» يُثْخِن‌َ [1] ← ثخن غلبه کامل می یابد
«اسم» يَثْرِب‌َ [1] ← یثرب يثرب، نام قديمى مدينه النبی قبل از ظهور اسلام بود
«فعل» يَثْقَفُوا [1] ← ثقف دست می یابند / پیروز می شوند
«فعل» يَثْنُون‌َ [1] ← ثنی بهم نزدیک می کنند / در کنار هم قرار می دهند
«فعل» يُجَادِل‌ُ [7] ← جدل مجادله و دفاع می کند
«فعل» يُجَادِلُوا [1] ← جدل مجادله و دفاع می کنند
«فعل» يُجَادِلُون‌َ [7] ← جدل مجادله و دفاع می کنند
«فعل» يُجَارُ [1] ← جور پناه داده می شود
«فعل» يَجْأَرُون‌َ [1] ← جار تضرع و زاری می کنند / ناله و فریاد می کنند
«فعل» يُجَاهِدُ [1] ← جهد جهاد می کند / کوشش می کند / می جنگد
«فعل» يُجَاهِدُوا [2] ← جهد جهاد می کنند / کوشش می کنند / می جنگند
«فعل» يُجَاهِدُون‌َ [1] ← جهد جهاد می کنند / کوشش می کنند / می جنگند
«فعل» يُجَاوِرُونَ [1] ← جور مجاورت می کنند
«فعل» يُجِبْ [1] ← جوب اجابت می کند
«فعل» يُجْبَي‌ [1] ← جبی جمع می شود
«فعل» يَجْتَبِي‌ [3] ← جبی برمی گزیند
«فعل» يَجْتَنِبُون‌َ [2] ← جنب دوری می کنند
«فعل» يَجْحَدُ [3] ← جحد انکار می کند
«فعل» يَجْحَدُون‌َ [7] ← جحد انکار می کنند
«فعل» يَجِدْ [10] ← وجد می یابد
«فعل» يَجِدُوا [5] ← وجد می یابند
«فعل» يَجِدُوا [1] ← وجد می یابند
«فعل» يَجِدُون‌َ [11] ← وجد می یابند
«فعل» يَجُرُّ [1] ← جرر می کِشَد
«فعل» يُجِرْ [1] ← جور پناه می دهد
«فعل» يَجْرِمَ [3] ← جرم به کار خلاف وادار می کند
«فعل» يَجْرِي‌ [4] ← جری بجریان می افتد / حرکت می کند / جاری می شود
«فعل» يُجْزَ [1] ← جزی جزا داده می شود / پاداش داده می شود
«فعل» يُجْزَوْن‌َ [5] ← جزی جزا داده می شوند / پاداش داده می شوند
«فعل» يَجْزِي‌َ [12] ← جزی جزا می دهد / پاداش می دهد / کفایت می کند / قبول مسئولیت می کند
«فعل» يَجْزِي‌ [6] ← جزی جزا می دهد / پاداش می دهد / کفایت می کند / قبول مسئولیت می کند
«فعل» يُجْزَي‌ [4] ← جزی جزا داده می شود / پاداش داده می شود
«فعل» يَجْعَل‌َ [10] ← جعل قرار می دهد
«فعل» يَجْعَل‌ُ [12] ← جعل قرار می دهد
«فعل» يَجْعَلْ [13] ← جعل قرار می دهد
«فعل» يَجْعَلُوا [1] ← جعل قرار می دهند
«فعل» يَجْعَلُون‌َ [5] ← جعل قرار می دهند
«فعل» يُجَلِّي [1] ← جلو روشن می کند
«فعل» يَجْمَحُون‌َ [1] ← جمح کنترل خود را از دست داده و بتاخت می روند
«فعل» يَجْمَعَ [2] ← جمع جمع می کند
«فعل» يَجْمَع‌ُ [5] ← جمع جمع می کند
«فعل» يَجْمَعُون‌َ [3] ← جمع جمع می کنند
«فعل» يُجَنَّبُ [1] ← جنب دور داشته می شود
«فعل» يَجْهَلُون‌َ [1] ← جهل جهالت و حماقت می ورزند / نادانی می کنند
«فعل» يُجِيب‌ُ [1] ← جوب اجابت می کند
«فعل» يُجِيرَ [1] ← جور پناه می دهد
«فعل» يُجِيرُ [2] ← جور پناه می دهد
«فعل» يُحَاجُّوا [2] ← حجج محاجّه می کنند / مخاصمه می کنند
«فعل» يُحَاجُّون‌َ [1] ← حجج محاجّه می کنند / مخاصمه می کنند
«فعل» يُحَادِدْ [1] ← حدد دشمن می دارد / دشمنی می کند / کینه بدل می گیرد
«فعل» يُحَادُّون‌َ [2] ← حدد دشمن می دارند / دشمنی می کنند / کینه بدل می گیرند
«فعل» يُحَارِبُون‌َ [1] ← حرب می جنگند / مبارزه می کنند
«فعل» يُحَاسَب‌ُ [1] ← حسب محاسبه می شود
«فعل» يُحَاسِبْ [1] ← حسب محاسبه می کند
«فعل» يُحَاط‌َ [1] ← حوط احاطه می شود
«فعل» يُحَافِظُون‌َ [3] ← حفظ مراقبت می کنند
«فعل» يُحَاوِرُ [2] ← حور گفتگو می کند
«فعل» يُحِب‌ُّ [42] ← حبب دوست می دارد
«فعل» يُحْبِبْ [1] ← حبب دوست می دارد
«فعل» يُحْبَرُون‌َ [1] ← حبر زینت داده می شوند
«فعل» يَحْبِسُ [1] ← حبس باز می دارد
«فعل» يَحْبَطَ [1] ← حبط هدر می شود
«فعل» يُحْبِط‌ُ [1] ← حبط هدر می دهد
«فعل» يُحِبُّون‌َ [8] ← حبب دوست می دارند
«فعل» يَحْتَسِب‌ُ [1] ← حسب می پندارد و بحساب می آورد
«فعل» يَحْتَسِبُوا [1] ← حسب می پندارند و بحساب می آورند
«فعل» يَحْتَسِبُون‌َ [1] ← حسب می پندارند و بحساب می آورند
«فعل» يُحْدِث‌ُ [2] ← حدث بوجود می آورد
«فعل» يَحْذَرُ [2] ← حذر پرهیز می کند / می ترسد
«فعل» يَحْذَرْ [1] ← حذر پرهیز می کند / می ترسد
«فعل» يُحَذِّرُ [2] ← حذر پرهیز می دهد / می ترساند
«فعل» يَحْذَرُون‌َ [2] ← حذر پرهیز می کنند / می ترسند
«فعل» يُحَرِّفُون‌َ [4] ← حرف تحریف می کنند
«فعل» يُحَرِّم‌ُ [1] ← حرم تحریم می کند
«فعل» يُحَرِّمُون‌َ [2] ← حرم تحریم می کنند
«فعل» يَحْزَن‌َّ [1] ← حزن محزون می شوند
«فعل» يَحْزُن‌َ [1] ← حزن محزون می کند
«فعل» يَحْزُنُ [3] ← حزن محزون می کند
«فعل» يَحْزُنْ [5] ← حزن محزون می کند
«فعل» يَحْزَنُون‌َ [13] ← حزن محزون می شوند
«فعل» يَحْسَبَ [3] ← حسب می پندارد
«فعل» يَحْسَب‌ُ [7] ← حسب می پندارد
«فعل» يَحْسَبُون‌َ [8] ← حسب می پندارند
«فعل» يَحْسُدُون‌َ [1] ← حسد حسادت می ورزند
«فعل» يُحْسِنُون‌َ [1] ← حسن نیکی می کنند / احسان می کنند
«فعل» يَحْشُرُ [6] ← حشر جمع آوری می کند
«فعل» يُحْشَرَ [1] ← حشر جمع آوری می شود
«فعل» يُحْشَرُ [1] ← حشر جمع آوری می شود
«فعل» يُحْشَرُوا [1] ← حشر جمع آوری می شوند
«فعل» يُحْشَرُون‌َ [3] ← حشر جمع آوری می شوند
«فعل» يَحُض‌ُّ [2] ← حضض تشویق می کند
«فعل» يَحْضُرُوا [1] ← حضر حاضر می شوند
«فعل» يَحِضْن‌َ [1] ← حیض حائض می شود / عادت ماهانه می بیند
«فعل» يَحْطِمَ [1] ← حطم می شکند / لگد می کند
«فعل» يُحْفِ [1] ← حفو- حفی اصرار می کند / مشقت بزرگى تحميل می کند
«فعل» يَحْفَظْن‌َ [1] ← حفظ حفظ می کنند
«فعل» يَحْفَظُوا [1] ← حفظ حفظ می کنند
«فعل» يَحْفَظُونَ [1] ← حفظ حفظ می کنند
«فعل» يَحِق‌َّ [1] ← حقق قطعی می شود / ثابت و محقق می شود
«فعل» يُحِق‌َّ [2] ← حقق قطعی می کند / ثابت و محقق می کند
«فعل» يُحِق‌ُّ [2] ← حقق قطعی می کند / ثابت و محقق می کند
«فعل» يَحْكُم‌َ [7] ← حکم داوری می کند
«فعل» يَحْكُم‌ُ [11] ← حکم داوری می کند
«فعل» يَحْكُمْ‌ [3] ← حکم داوری می کند
«فعل» يَحْكُمْ‌ [1] ← حکم داوری می کند
«فعل» يُحْكِم‌ُ [1] ← حکم محکم و استوار می کند
«فعل» يَحْكُمَان‌ِ [1] ← حکم داوری می کنند
«فعل» يُحَكِّمُوا [1] ← حکم داور قرار می دهند
«فعل» يَحْكُمُون‌َ [4] ← حکم داوری می کنند
«فعل» يُحَكِّمُونَ [1] ← حکم داور قرار می دهند
«فعل» يَحِل‌َّ [2] ← حلل حلال می شود / فرود می آید
«فعل» يَحِل‌ُّ [6] ← حلل حلال می شود / فرود می آید
«فعل» يُحِل‌ُّ [1] ← حلل حلال می کند
«فعل» يَحْلِفُ [1] ← حلف سوگند می خورد
«فعل» يَحْلِفُون‌َ [10] ← حلف سوگند می خورند
«فعل» يَحْلِل‌ْ [1] ← حلل حلال می شود / فرود می آید
«فعل» يُحِلُّوا [1] ← حلل حلال می کنند
«فعل» يَحِلُّون‌َ [1] ← حلل حلال می شوند
«فعل» يُحَلَّوْن‌َ [3] ← حلل آراسته می شوند
«فعل» يُحِلُّون‌َ [1] ← حلل حلال می کنند
«فعل» يُحْمَدُوا [1] ← حمد ستایش می شوند
«فعل» يَحْمِل‌ُ [3] ← حمل برمی دارد / حمل می کند
«فعل» يَحْمِل‌ُ [1] ← حمل برمی دارند / حمل می کنند
«فعل» يُحْمَل‌ْ [1] ← حمل برداشته می شود / حمل می شود
«فعل» يَحْمِلْنَ [1] ← حمل بر می دارند / حمل می کنند
«فعل» يَحْمِلُوا [2] ← حمل بر می دارند / حمل می کنند
«فعل» يَحْمِلُون‌َ [2] ← حمل بر می دارند / حمل می کنند
«اسم» يَحْمُوم‌ٍ [1] ← حمم دود سیاه
«فعل» يُحْمَي [1] ← حمی با آتش افروخته می شود تا داغ شود
«فعل» يَحُورَ [1] ← حور بازگشت می کند
«فعل» يَحُول‌ُ [1] ← حول حایل می شود / حاجز و مانع می شود
«فعل» يُحَيِّ [1] ← حیی تحیت و سلام می کند
«فعل» يُحِيطُوا [1] ← حوط احاطه می یابند
«فعل» يُحِيطُون‌َ [2] ← حوط احاطه می یابند
«فعل» يَحِيف‌َ [1] ← حیف جور و ستم می کند
«فعل» يَحِيق‌ُ [1] ← حیق دامنگیر می شود / می رسد
«اسم» يَحْيَي [5] ← یحیی یحیی، نام مبارک یکی از پیامبران الهی
«فعل» يَحْيَي [3] ← حیی زنده می شود
«فعل» يُحْيِي‌َ [2] ← حیی زنده می کند
«فعل» يُحْيِي‌ [25] ← حیی زنده می کند
«فعل» يُخادِعُون‌َ [2] ← خدع خدعه می کنند / مکر می کنند/ فریب می دهند
«فعل» يَخَاف‌ُ [6] ← خوف می ترسد
«فعل» يَخَافَا [1] ← خوف می ترسند
«فعل» يَخَافُوا [1] ← خوف می ترسند
«فعل» يَخَافُون‌َ [11] ← خوف می ترسند
«فعل» يُخَالِفُون‌َ [1] ← خلف مخالفت می کنند
«فعل» يَخْتَارُ [1] ← خیر برمی گزیند
«فعل» يَخْتَانُون‌َ [1] ← خون خیانت می کنند
«فعل» يَخْتَص‌ُّ [2] ← خصص اختصاص می دهد
«فعل» يَخْتَصِمُون‌َ [4] ← خصم با هم دشمنی و مخاصمه می کنند
«فعل» يَخْتَلِفُون‌َ [10] ← خلف اختلاف می کنند
«فعل» يَخْتِم‌ْ [1] ← ختم مُهر می نهد
«فعل» يَخْدَعُوا [1] ← خدع خدعه می کنند / مکر می کنند / فریب می دهند
«فعل» يَخْدَعُون‌َ [1] ← خدع خدعه می کنند / مکر می کنند / فریب می دهند
«فعل» يَخْذُلْ [1] ← خذل خوار می کند / دست از یاری بر می دارد
«فعل» يُخْرِبُون‌َ [1] ← خرب ویرانه رها می کنند / ویران می کنند
«فعل» يَخْرُج‌ُ [10] ← خرج خارج می شود / بیرون می آید
«فعل» يَخْرُج‌ُ [1] ← خرج خارج می شوند / بیرون می آیند
«فعل» يَخْرُج‌ْ [1] ← خرج خارج می شود / بیرون می آید
«فعل» يُخْرِجَ [8] ← خرج خارج می کند / بیرون می آورد
«فعل» يُخْرِج‌ُ [11] ← خرج خارج می کند / بیرون می آورد
«فعل» يُخْرِج‌ْ [2] ← خرج خارج می کند / بیرون می آورد
«فعل» يُخْرِجَا [1] ← خرج خارج می کنند / بیرون می آورند
«فعل» يَخْرُجْن‌َ [1] ← خرج خارج می شوند / بیرون می آیند
«فعل» يَخْرُجُوا [6] ← خرج خارج می شوند / بیرون می آیند
«فعل» يُخْرِجُوا [3] ← خرج خارج می کنند / بیرون می آورند
«فعل» يَخْرُجُون‌َ [3] ← خرج خارج می شوند / بیرون می آیند
«فعل» يُخْرَجُون‌َ [1] ← خرج اخراج می شوند / بیرون می گردند
«فعل» يُخْرِجُون‌َ [2] ← خرج خارج می کنند / بیرون می آورند
«فعل» يَخْرُصُون‌َ [3] ← خرص دروغ می گویند / از روی حدس و گمان بیان می کنند
«فعل» يَخِرُّوا [1] ← خرر بزمین می افتند / ناگهان سقوط می کنند
«فعل» يَخِرُّون‌َ [2] ← خرر بزمین می افتند / ناگهان سقوط می کنند
«فعل» يُخْزِ [1] ← خزی خوار می کند
«فعل» يُخْزِي‌َ [1] ← خزی خوار می کند
«فعل» يُخْزِي‌ [5] ← خزی خوار می کند
«فعل» يَخْسَرُ [1] ← خسر زیان می کند / گمراه و نابود می شود
«فعل» يُخْسِرُون‌َ [1] ← خسر کم فروشی می کنند
«فعل» يَخْسِف‌َ [3] ← خسف فرو می برد / پنهان و پوشیده می کند
«فعل» يَخْش‌َ [2] ← خشی می ترسد
«فعل» يَخْش‌َ [1] ← خشی می ترسد
«فعل» يَخْشَوْن‌َ [8] ← خشی می ترسند
«فعل» يَخْشَی [7] ← خشی می ترسد
«فعل» يَخْصِفَان‌ِ [2] ← خصف می چسبانند
«فعل» يَخِصِّمُون‌َ [1] ← خصم با هم دشمنی و مخاصمه می کنند
«فعل» يَخْطَف‌ُ [1] ← خطف خیره می کند / می رباید
«فعل» يُخَفَّف‌ُ [5] ← خفف تخفیف داده می شود
«فعل» يُخَفِّف‌َ [1] ← خفف تخفیف می دهد
«فعل» يُخَفِّف‌ْ [1] ← خفف تخفیف می دهد
«فعل» يَخْفَوْن‌َ [1] ← خفی مخفی می شوند
«فعل» يُخْفُون‌َ [2] ← خفی مخفی می کنند
«فعل» يَخْفَي‌ [4] ← خفی مخفی می شود
«فعل» يُخْفِين‌َ [1] ← خفی مخفی می کنند
«فعل» يَخْل‌ُ [1] ← خلو بتنهایی مخصوص و معطوف می شود / تخلیه می شود
«فعل» يَخْلُدْ [1] ← خلد جاودان می شود
«فعل» يُخْلِف‌َ [2] ← خلف تخلف می کند / خلف می کند
«فعل» يُخْلِف‌ُ [5] ← خلف تخلف می کند / خلف می کند
«فعل» يَخْلُفُون‌َ [1] ← خلف جانشین می شوند
«فعل» يَخْلُق‌َ [2] ← خلق خلق می کند / می آفریند
«فعل» يَخْلُق‌ُ [13] ← خلق خلق می کند / می آفریند
«فعل» يُخْلَق‌ْ [1] ← خلق خلق می شود / آفریده می شود
«فعل» يَخْلُقُوا [1] ← خلق خلق می کنند / می آفرینند
«فعل» يَخْلُقُون‌َ [2] ← خلق خلق می کنند / می آفرینند
«فعل» يُخْلَقُون‌َ [3] ← خلق خلق می شوند / آفریده می شوند
«فعل» يَخُوضُوا [4] ← خوض در سرگرمی های باطل فرو می روند
«فعل» يَخُوضُون‌َ [1] ← خوض در سرگرمی های باطل فرو می روند
«فعل» يُخَوِّف‌ُ [2] ← خوف می ترساند
«فعل» يُخَوِّفُونَ [1] ← خوف می ترسانند
«فعل» يُخَيَّل‌ُ [1] ← خیل به نظر می رسد / تصور می شود / در خیال وانمود می شود
«اسم» يَدَ [8] ← یدی دست / دست قدرت و چیرگی
«اسم» يَدِ [10] ← یدی دست / دست قدرت و چیرگی
«اسم» يَدٍ [1] ← یدی دست / دست قدرت و چیرگی
«اسم» يَدُ [2] ← یدی دست / دست قدرت و چیرگی
«اسم» يَدَا [5] ← یدی دو دست
«فعل» يُدَافِع‌ُ [1] ← دفع حمایت می کند / دفاع می کند
«فعل» يُدَبِّرُ [4] ← دبر تدبیر می کند
«فعل» يَدَّبَّرُوا [2] ← دبر تدبّر می کنند / نتائج و عواقب و پشت و رو را بررسی می کنند
«فعل» يُدْحِضُوا [2] ← دحض باطل می کنند / از بین می برند
«فعل» يَدْخُل‌َ [2] ← دخل وارد می شود
«فعل» يَدْخُلْ [1] ← دخل وارد می شود
«فعل» يُدْخَل‌َ [1] ← دخل وارد گردیده می شود
«فعل» يُدْخِل‌َ [5] ← دخل وارد می کند
«فعل» يُدْخِل‌ُ [10] ← دخل وارد می کند
«فعل» يُدْخِلْ [6] ← دخل وارد می کند
«فعل» يَدْخُلُوا [3] ← دخل وارد می شوند
«فعل» يَدْخُلُون‌َ [10] ← دخل وارد می شوند
«فعل» يَدْرَأُ [1] ← درا دفع می کند
«فعل» يَدْرَءُون‌َ [2] ← درا دفع می کنند
«فعل» يَدْرُسُونَ [1] ← درس درس می خوانند
«فعل» يُدْرِك‌ُ [1] ← درک می بیند / درک می کند / در می یابد / دست می یابد / می رسد
«فعل» يُدْرِكْ [2] ← درک می بیند / درک می کند / در می یابد / دست می یابد / می رسد
«فعل» يُدْرِي [3] ← دری یاد می دهد
«فعل» يَدُسُّ [1] ← دسس پنهان می کند
«فعل» يَدُع‌ُّ [1] ← دعع بشدت دفع و پرت می کند
«فعل» يَدْعُ [4] ← دعو می خواند
«فعل» يَدْعُ [2] ← دعو می خواند
«فعل» يَدْعُو [15] ← دعو می خواند
«فعل» يَدَّعُون‌َ [1] ← دعو آرزو می کنند
«فعل» يَدْعُون‌َ [26] ← دعو می خوانند
«فعل» يُدَعُّون‌َ [1] ← دعع بشدت دفع و پرت می شوند
«فعل» يُدْعَوْن‌َ [3] ← دعو خوانده می شوند
«فعل» يُدْعَي‌ [1] ← دعو خوانده می شود
«فعل» يَدْمَغُ [1] ← دمغ از فرق سر تا مغز سر را می شکافد
«فعل» يُدْنِين‌َ [1] ← دنو می اندازند / پیش می کشند
«فعل» يُدْهِنُون‌َ [1] ← دهن فریب می دهند / مداهنه و مدارا می کنند / نرمش و سازش می کنند
«اسم» يَدَيْ [28] ← یدی دو دست / با ترکیب (لما بین یدیه) یعنی معاصر، پیشین، پیش
«فعل» يَدِينُون‌َ [1] ← دین قبول می کنند / در می آیند
«فعل» يُذبِّح‌ُ [1] ← ذبح ذبح می کند
«فعل» يُذَبِّحُون‌َ [2] ← ذبح ذبح می کنند
«فعل» يَذَرَ [2] ← وذر ترک می کند / رها می کند / وا می گذارد
«فعل» يَذَرُ [2] ← وذر ترک می کند / رها می کند / وا می گذارد
«فعل» يَذْرَأُ [1] ← ذرا می آفریند / خلق می کند
«فعل» يَذَرُون‌َ [3] ← وذر ترک می کنند / رها می کنند / وا می گذارند
«فعل» يَذَّكَّرَ [2] ← ذکر متذکر می شود / پند می گیرد
«فعل» يَذَّكَّرُ [4] ← ذکر متذکر می شود / پند می گیرد
«فعل» يَذْكُرُ [3] ← ذکر یاد می کند
«فعل» يُذْكَرَ [2] ← ذکر یاد می شود / بُرده می شود
«فعل» يُذْكَرُ [1] ← ذکر یاد می شود / بُرده می شود
«فعل» يُذْكَرْ [1] ← ذکر یاد می شود / بُرده می شود
«فعل» يَذَّكَّرُوا [2] ← ذکر متذکر می شوند / پند می گیرند
«فعل» يَذْكُرُوا [2] ← ذکر یاد می کنند
«فعل» يَذَّكَّرُون‌َ [6] ← ذکر متذکر می شوند / پند می گیرند
«فعل» يَذْكُرُون‌َ [5] ← ذکر یاد می کنند
«فعل» يَذْهَب‌ُ [2] ← ذهب می رود /پایان می یابد / می بَرد
«فعل» يُذْهِب‌َ [3] ← ذهب پایان می دهد / می بَرد
«فعل» يُذْهِبْ [5] ← ذهب پایان می دهد / می بَرد
«فعل» يَذْهَبَا [1] ← ذهب پایان می دهند / می بَرند
«فعل» يُذْهِبْن‌َ [1] ← ذهب پایان می دهند / می بَرند
«فعل» يَذْهَبُوا [2] ← ذهب می روند
«فعل» يَذُوق‌َ [1] ← ذوق می چشد / تحمل می کند
«فعل» يَذُوقُوا [2] ← ذوق می چشند / تحمل می کنند
«فعل» يَذُوقُوا [1] ← ذوق می چشند / تحمل می کنند
«فعل» يَذُوقُون‌َ [2] ← ذوق می چشند / تحمل می کنند
«فعل» يُذِيق‌َ [3] ← ذوق می چشاند
«فعل» يَرَ [5] ← رای می بیند
«فعل» يُرَاءُون‌َ [2] ← رای ریا می ورزند / ریاکاری می کنند
«فعل» يُرَادُ [1] ← رود اراده می شود / خواسته می شود
«فعل» یَرْبِط‌َ [1] ← ربط محکم می بندد
«فعل» يَرْبُوَ [1] ← ربو اضافه می شود / رشد می کند و زیاد می شود
«فعل» يَرْبُو [1] ← ربو اضافه می شود / رشد می کند و زیاد می شود
«فعل» يُرْبِي‌ [1] ← ربو اضافه می کند / رشد می دهد و زیاد می کند
«فعل» يَرْتَاب‌َ [1] ← ریب شک می کند
«فعل» يَرْتَابُوا [1] ← ریب شک می کنند
«فعل» يَرْتَدَّ [2] ← ردد بر می گردد
«فعل» يَرْتَدُّ [1] ← ردد بر می گردد
«فعل» يَرْتَدِدْ [1] ← ردد بر می گردد
«فعل» يَرْتَع‌ْ [1] ← رتع آزادانه گردش می کند و ميوه می خورد
«فعل» يَرْتَقُوا [1] ← رقی بالا می روند
«فعل» يَرِث‌ُ [4] ← ورث ارث می برد
«فعل» يَرِثُون‌َ [2] ← ورث ارث می برند
«فعل» يَرْجِع‌َ [1] ← رجع بر می گردد / باز می گرداند
«فعل» يَرْجِع‌ُ [3] ← رجع بر می گردد / باز می گرداند
«فعل» يُرْجَع‌ُ [1] ← رجع بازگشت داده می شود / باز گردانده می شود
«فعل» يَرْجِعُون‌َ [16] ← رجع بر می گردند / باز می گردانند
«فعل» يُرْجَعُون‌َ [6] ← رجع بازگشت داده می شوند / باز گردانده می شوند
«فعل» يَرْجُمُوا [1] ← رجم سنگسار می کنند / طرد می کنند
«فعل» يَرْجُو [5] ← رجو امیدوار می شود
«فعل» يَرْجُون‌َ [12] ← رجو امیدوار می شوند
«فعل» يَرْحَمَ [1] ← رحم مهر می ورزد / رحم می کند
«فعل» يَرْحَم‌ُ [2] ← رحم مهر می ورزد / رحم می کند
«فعل» يَرْحَمْ [2] ← رحم مهر می ورزد / رحم می کند
«فعل» يُرَدُّ [6] ← ردد برگردانده می شود
«فعل» يُرِدْ [10] ← رود اراده می کند / می خواهد
«فعل» يَرُدُّوا [3] ← ردد بر می گردانند
«فعل» يُرْدُوا [1] ← ردی در ورطه هلاکت می افکنند
«فعل» يَرُدُّونَ [1] ← ردد بر می گردانند
«فعل» يُرَدُّون‌َ [2] ← ردد بر گردانده می شوند
«فعل» يَرْزُقَ [1] ← رزق روزی می دهد
«فعل» يَرْزُق‌ُ [10] ← رزق روزی می دهد
«فعل» يَرْزُقْ [1] ← رزق روزی می دهد
«فعل» يُرْزَقُون‌َ [2] ← رزق رزق و روزی بآنها می رسد / روزی داده می شوند
«فعل» يُرْسَل‌ُ [1] ← رسل فرستاده می شود
«فعل» يُرْسِل‌َ [6] ← رسل می فرستد
«فعل» يُرْسِل‌ُ [6] ← رسل می فرستد
«فعل» يُرْسِلْ [2] ← رسل می فرستد
«فعل» يَرْشُدُون‌َ [1] ← رشد براه راست راه می یابند / هدایت می شوند
«فعل» يَرْضَ [1] ← رضی- رضو راضی و خشنود می شود
«فعل» يُرْضِعْن‌َ [1] ← رضع شیر می دهند
«فعل» يَرْضَوْا [1] ← رضی- رضو راضی و خشنود می شوند
«فعل» يُرْضُوا [2] ← رضی- رضو راضی می کنند
«فعل» يَرْضَوْنَ [1] ← رضی- رضو راضی و خشنود می شوند
«فعل» يُرْضُونَ [1] ← رضی- رضو راضی می کنند
«فعل» يَرْضَي [5] ← رضی- رضو راضی و خشنود می شود
«فعل» يَرْضَيْن‌َ [1] ← رضی- رضو راضی و خشنود می شوند
«فعل» يَرْغَب‌ُ [1] ← رغب رویگردان می شود / بیزار می شود
«فعل» يَرْغَبُوا [1] ← رغب ترجیح می دهند / برمی گزینند
«فعل» يَرْفَع‌ُ [2] ← رفع بالا می برد / بلند می کند
«فعل» يَرْفَعْ [1] ← رفع بالا می برد / بلند می کند
«فعل» يَرْقُبُوا [1] ← رقب مراقبت می کنند / رعایت می کنند
«فعل» يَرْقُبُون‌َ [1] ← رقب مراقبت می کنند / رعایت می کنند
«فعل» يَرْكَبُون‌َ [1] ← رکب سوار می شوند
«فعل» يَرْكُضُون‌َ [1] ← رکض می دوند
«فعل» يَرْكَعُون‌َ [1] ← رکع رکوع می کنند
«فعل» يَرْكُمَ [1] ← رکم رویهم قرار می دهد
«فعل» يَرْم‌ِ [1] ← رمی تهمت می زند
«فعل» يَرْمُون‌َ [3] ← رمی تهمت می زنند
«فعل» يَرْهَبُون‌َ [1] ← رهب می ترسند
«فعل» يَرْهَق‌ُ [1] ← رهق فرا می گیرد / می پوشاند
«فعل» يُرْهِقَ [1] ← رهق وا می دارد / می اندازد
«فعل» يَرَوْا [27] ← رای می بینند
«فعل» يُرَوْا [1] ← رای نشان داده می شوند / نمایانده می شوند
«فعل» يَرَوْن‌َ [12] ← رای می بینند
«فعل» يَرَی [12] ← رای می بیند
«فعل» يُرَي [2] ← رای نشان داده می شود / نمایانده می شود
«فعل» يُرِيَ [3] ← رای نشان می دهد / می نمایاند
«فعل» يُرِي [9] ← رای نشان می دهد / می نمایاند
«فعل» يُرِيدُ [41] ← رود اراده می کند / می خواهد
«فعل» يُرِيدَا [1] ← رود اراده می کنند / می خواهند
«فعل» يُرِيدَان‌ِ [1] ← رود اراده می کنند / می خواهند
«فعل» يُرِيدُوا [2] ← رود اراده می کنند / می خواهند
«فعل» يُرِيدُون‌َ [16] ← رود اراده می کنند / می خواهند
«فعل» يَزَال‌ُ [3] ← زیل با ترکیب (لا یزال) یعنی پیوسته و همواره می باشد
«فعل» يَزَالُون‌َ [2] ← زیل با ترکیب (لا یزالون) یعنی پیوسته و همواره می باشند
«فعل» يُزْجِي‌ [2] ← زجو بجلو می راند
«فعل» يَزِدْ [3] ← زید می افزاید
«فعل» يَزْدَادَ [1] ← زید می افزاید
«فعل» يَزْدَادُوا [2] ← زید می افزایند
«فعل» يَزِرُون‌َ [2] ← وزر حمل می کنند / بدوش می کشند
«فعل» يَزْعُمُون‌َ [1] ← زعم گمان می کنند / می پندارند
«فعل» يَزِغ‌ْ [1] ← زیغ منحرف می شود
«فعل» يَزِفُّون‌َ [1] ← زفف با سرعت می آیند
«فعل» يُزَكُّون‌َ [1] ← زکو مدح می کنند / تبرئه می کنند
«فعل» يَزَّكَّي‌ [2] ← زکو پاکیزه می شود / پارسا می شود
«فعل» يُزَكِّي‌ [8] ← زکو پاکیزه می کند
«فعل» يُزْلِقُونَ [1] ← زلق می لغزانند / از پای در می آورند / چشم زخم می زنند
«فعل» يَزْنُون‌َ [1] ← زنی زنا می کنند
«فعل» يَزْنِين‌َ [1] ← زنی زنا می کنند
«فعل» يُزَوِّجُ [1] ← زوج جفت می کند / در کنار هم قرار می دهد
«فعل» يَزِيدَ [4] ← زید می افزاید
«فعل» يَزِيدُ [10] ← زید می افزاید
«فعل» يَزِيدُون‌َ [1] ← زید می افزایند
«فعل» يَزِيغ‌ُ [1] ← زیغ منحرف می شود
«حروف مقطعه» یس‌ [1] _
«فعل» يُسَارِعُون‌َ [7] ← سرع شتاب می کنند
«فعل» يُساقُون‌َ [1] ← سوق رانده می شوند
«فعل» يَسْأَل‌َ [1] ← سال درخواست می کند/ سؤال می کند
«فعل» يَسْأَل‌ُ [6] ← سال درخواست می کند/ سؤال می کند
«فعل» يَسْأَلْ [2] ← سال درخواست می کند/ سؤال می کند
«فعل» يُسْأَل‌ُ [3] ← سال سؤال می شود
«فعل» يُسْأَل‌ُ [1] ← سال سؤال می شوند
«فعل» يَسْأَلُوا [1] ← سال درخواست می کنند/ سؤال می کنند
«فعل» يَسْأَلُون‌َ [18] ← سال درخواست می کنند/ سؤال می کنند
«فعل» يُسْأَلُون‌َ [2] ← سال سؤال می شوند
«فعل» يَسْأَم‌ُ [1] ← سام بستوه می آید / ملول می شود
«فعل» يَسْأَمُون‌َ [1] ← سام بستوه می آیند / ملول می شوند
«فعل» يَسْبِتُون‌َ [1] ← سبت بمنظور استراحت تعطیل می کنند / داخل شنبه می شوند
«فعل» يُسَبِّح‌ُ [7] ← سبح تسبیح می گوید
«فعل» يُسَبِّحْن‌َ [2] ← سبح تسبیح می گویند
«فعل» يَسْبَحُون‌َ [2] ← سبح شناور می شوند
«فعل» يُسَبِّحُون‌َ [6] ← سبح تسبیح می گویند
«فعل» يَسْبِقُوا [1] ← سبق پیشی می گیرند
«فعل» يَسْبِقُونَ [1] ← سبق پیشی می گیرند
«فعل» يَسُبُّوا [1] ← سبب دشنام می دهند
«فعل» يَستَأْخِرُون‌َ [5] ← اخر تأخیر می کنند / عقب می مانند
«فعل» يَسْتَأْذِن‌ُ [3] ← اذن اجازه می خواهد
«فعل» يَسْتَأْذِنْ [1] ← اذن اجازه می خواهد
«فعل» يَسْتَأْذِنُوا [1] ← اذن اجازه می خواهند
«فعل» يَسْتَأْذِنُوا [1] ← اذن اجازه می خواهند
«فعل» يَسْتَأْذِنُونَ [2] ← اذن اجازه می خواهند
«فعل» يَسْتَبْدِل‌ْ [2] ← بدل طلب جایگزینی می کند
«فعل» يَسْتَبْشِرُون‌َ [6] ← بشر خوشحال می شوند و ذوق می کنند
«فعل» يَسْتَثْنُون‌َ [1] ← ثنی استثنا می کنند
«فعل» يَسْتَجِيب‌ُ [3] ← جوب اجابت می کند
«فعل» يَسْتَجِيبُوا [5] ← جوب اجابت می کنند
«فعل» يَسْتَجِيبُوا [2] ← جوب اجابت می کنند
«فعل» يَسْتَجِيبُون‌َ [1] ← جوب اجابت می کنند
«فعل» يَسْتَحِبُّون‌َ [1] ← حبب دوست می دارند
«فعل» يَسْتَحْسِرُون‌َ [1] ← حسر خسته و مانده می شوند
«فعل» يَسْتَحْيُون‌َ [3] ← حیی زنده می گذارند
«فعل» يَسْتَحْيِي‌ [4] ← حیی زنده می گذارد
«فعل» يَسْتَخْرِجَا [1] ← خرج خارج می کنند / بیرون می آورند
«فعل» يَسْتَخِفَّ [1] ← خفف به سبکسری وادار می کند / از حقیقت دور می کند
«فعل» يَسْتَخفُوا [1] ← خفی می خواهند مخفی شوند
«فعل» يَسْتَخْفُون‌َ [2] ← خفی می خواهند مخفی شوند
«فعل» يَسْتَخْلِفَ [2] ← خلف جانشین قرار می دهد
«فعل» يَسْتَخْلِف‌ُ [1] ← خلف جانشین قرار می دهد
«فعل» يَسْتَخْلِف‌ْ [1] ← خلف جانشین قرار می دهد
«فعل» يَسْتَسْخِرُون‌َ [1] ← سخر مسخره می کنند
«فعل» يَسْتَصْرِخُ [1] ← صرخ فریاد می زند و کمک می خواهد
«فعل» يَسْتَضْعِف‌ُ [1] ← ضعف ناتوان می شمرد
«فعل» يُسْتَضْعَفُون‌َ [1] ← ضعف ناتوان شمرده می شوند
«فعل» يَسْتَطِع‌ْ [2] ← طوع قادر می شود
«فعل» يَسْتَطِيع‌ُ [2] ← طوع قادر می شود
«فعل» يَسْتَطِيعُون‌َ [15] ← طوع قادر می شوند
«فعل» يَسْتَعْتِبُوا [1] ← عتب طلب عفو و رضایت می کنند
«فعل» يُسْتَعْتَبُون‌َ [3] ← عتب طلب می شوند که عذرخواهی کنند
«فعل» يَسْتَعْجِل‌ُ [2] ← عجل شتاب می خواهد
«فعل» يَسْتَعْجِلُوا [1] ← عجل شتاب می خواهند
«فعل» يَسْتَعْجِلُونَ [6] ← عجل شتاب می خواهند
«فعل» يَسْتَعْفِفْ [2] ← عفف خودداری می کند / پارسایی پیشه می کند
«فعل» يَسْتَعْفِفْن‌َ [1] ← عفف خودداری می کنند / پارسایی پیشه می کنند
«فعل» يَستَغْشُون‌َ [1] ← غشی روی خود می کشند که دیده نشوند
«فعل» يَسْتَغْفِرْ [2] ← غفر استغفار می کند
«فعل» يَسْتَغْفِرُوا [2] ← غفر استغفار می کنند
«فعل» يَسْتَغْفِرُون‌َ [5] ← غفر استغفار می کنند
«فعل» يَسْتَغِيثَان‌ِ [1] ← غوث- غیث کمک می خواهند
«فعل» يَسْتَغِيثُوا [1] ← غوث- غیث کمک می خواهند
«فعل» يَسْتَفْتِحُون‌َ [1] ← فتح پیروزی می خواهند
«فعل» يَسْتَفْتُونَ [2] ← فتی اظهار نظر می خواهند
«فعل» يَسْتَفِزَّ [1] ← فزز با زور بیرون می کند / بر می انگیزد / می لغزاند
«فعل» يَسْتَفِزُّونَ [1] ← فزز با زور بیرون می کنند / بر می انگیزند / می لغزانند
«فعل» يَسْتَقْدِمُون‌َ [3] ← قدم پیشی می گیرند / جلو می افتند
«فعل» يَسْتَقِيم‌َ [1] ← قوم استقامت می کند / مستقیم می شود
«فعل» يَسْتَكْبِرْ [1] ← کبر تکبر می ورزد
«فعل» يَسْتَكْبِرُون‌َ [7] ← کبر تکبر می ورزند
«فعل» يَسْتَمِع‌ُ [2] ← سمع گوش فرا می دهد
«فعل» يَسْتَمِعْ [1] ← سمع گوش فرا می دهد
«فعل» يَسْتَمِعُون‌َ [6] ← سمع گوش فرا می دهند
«فعل» يَسْتَنْبِئُونَ [1] ← نبا خبر می گیرند / جویای خبر می شوند
«فعل» يَسْتَنْبِطُونَ [1] ← نبط کشف و استنباط می کنند و به عمق و باطن پی می برند
«فعل» يَسْتَنقِذُوا [1] ← نقذ رها می کنند / باز پس می گیرند
«فعل» يَسْتَنْكِحَ [1] ← نکح بازدواج در می آورد
«فعل» يَسْتَنْكِف‌َ [1] ← نکف استنکاف می کند
«فعل» يَسْتَنْكِف‌ْ [1] ← نکف استنکاف می کند
«فعل» يَسْتَهْزِئُ [1] ← هزا مسخره می کند
«فعل» يُسْتَهْزَأُ [1] ← هزا مسخره می شود
«فعل» يَسْتَهْزِئُون‌َ [14] ← هزا مسخره می کنند
«فعل» يَسْتَوْفُون‌َ [1] ← وفی بطور کامل می گیرند
«فعل» يَسْتَوُون‌َ [3] ← سوی یکسان می باشند
«فعل» يَسْتَوِي [12] ← سوی یکسان می باشد
«فعل» يَسْتَوِيَان‌ِ [2] ← سوی یکسان می باشند
«فعل» يَسْتَيْقِن‌َ [1] ← یقن یقین پیدا می کند
«فعل» يَسْجُدُ [3] ← سجد سجده می کند / از روی خضوع و خشوع خم می شود
«فعل» يَسْجُدَان‌ِ [1] ← سجد سجده می کنند / از روی خضوع و خشوع خم می شوند
«فعل» يَسْجُدُوا [1] ← سجد سجده می کنند / از روی خضوع و خشوع خم می شوند
«فعل» يَسْجُدُون‌َ [4] ← سجد سجده می کنند / از روی خضوع و خشوع خم می شوند
«فعل» يُسْجَرُون‌َ [1] ← سجر مشتعل و برافروخته می شوند
«فعل» يَسْجُنُ [1] ← سجن زندانی می کند
«فعل» يُسْجَن‌َ [2] ← سجن زندانی می شود
«فعل» يُسْحَبُون‌َ [2] ← سحب بر روی زمین کشانده می شوند
«فعل» يُسْحِتَ [1] ← سحت مستأصل و هلاک می کند
«فعل» يَسْخَرْ [1] ← سخر مسخره می کند
«فعل» يَسْخَرُون‌َ [3] ← سخر مسخره می کنند
«فعل» يَسْخَطُون‌َ [1] ← سخط خشمگین می شوند
«فعل» يَسَّرَ [1] ← یسر میسر و ممکن کرد / راحت و آسان کرد
«فعل» يَسِّرْ [1] ← یسر میسر و ممکن کن / راحت و آسان کن
«فعل» يَسْرِ [1] ← سری شبروی می کند
«اسم» الْيُسْرَ [1] ← یسر سهولت و آسانی
«اسم» يُسْرَاً [6] ← یسر سهولت و آسانی
«فعل» يُسْرِفْ [1] ← سرف اسراف می کند
«فعل» يُسْرِفُوا [1] ← سرف اسراف می کنند
«فعل» يَسْرِق‌ْ [1] ← سرق دزدی می کند
«فعل» يَسْرِقْن‌َ [1] ← سرق دزدی می کنند
«فعل» يَسَّرْنَا [6] ← یسر میسر و ممکن کردیم / راحت و آسان کردیم
«فعل» يُسِرُّون‌َ [4] ← سرر کتمان می کنند / بطور سرّی می گویند
«اسم» الْيُسْرَي [2] ← یسر سهولت و آسانی
«فعل» يَسْطُرُون‌َ [1] ← سطر می نویسند
«فعل» يَسْطُون‌َ [1] ← سطو هجوم و یورش می برند
«فعل» يَسْعَوْن‌َ [3] ← سعی سعی می کنند / می شتابند
«فعل» يَسْعَي [6] ← سعی سعی می کند/ می شتابد
«فعل» يَسْفِك‌ُ [1] ← سفک می ریزد
«فعل» يَسْقُون‌َ [1] ← سقی آب می دهند / سیراب می کنند
«فعل» يُسْقَوْن‌َ [2] ← سقی نوشانده می شوند / سیراب می شوند
«فعل» يَسْقِي [2] ← سقی آب می دهد / سیراب می کند
«فعل» يُسْقَي [2] ← سقی نوشانده می شود / سیراب می شود
«فعل» يَسْكُن‌َ [1] ← سکن آرامش می یابد
«فعل» يُسْكِنْ [1] ← سکن ساکن و بی حرکت می کند
«فعل» يَسْكُنُوا [1] ← سکن آرامش می یابند
«فعل» يَسْلُبْ [1] ← سلب می رباید / بزور می گیرد
«فعل» يُسَلِّط‌ُ [1] ← سلط مسلط می کند
«فعل» يَسْلُك‌ُ [1] ← سلک داخل می کند / فرو می کند / می پیماید
«فعل» يَسْلُكْ [1] ← سلک داخل می کند / فرو می کند / می پیماید
«فعل» يُسْلِم‌ْ [1] ← سلم تسلیم می شود / تسلیم می کند / مسلمان می شود
«فعل» يُسَلِّمُوا [1] ← سلم تسلیم می شوند / تسلیم می کنند / قبول می کنند / تن در می دهند
«فعل» يُسْلِمُون‌َ [1] ← سلم تسلیم می شوند / تسلیم می کنند / مسلمان می شوند
«فعل» يَسْمَع‌َ [1] ← سمع می شنود
«فعل» يَسْمَع‌ُ [5] ← سمع می شنود
«فعل» يَسْمَعْ [2] ← سمع می شنود
«فعل» يُسْمِع‌ُ [1] ← سمع بگوش می رساند
«فعل» يَسْمَعُوا [2] ← سمع می شنوند
«فعل» يَسَّمَّعُون‌َ [1] ← سمع گوش فرا می دهند
«فعل» يَسْمَعُون‌َ [20] ← سمع می شنوند
«فعل» يُسْمِن‌ُ [1] ← سمن چاق می کند
«فعل» يُسَمُّون‌َ [1] ← سمو می نامند
«فعل» يَسُوءُوا [1] ← سوا دلگیر و دلتنگ می کنند / زشت می کنند
«فعل» يَسُومُ [1] ← سوم تحمیل می کند
«فعل» يَسُومُونَ [3] ← سوم تحمیل می کنند
«اسم» يَسِيرَاً [7] ← یسر آسان / کم کم / اندک
«اسم» يَسِيرٍ [1] ← یسر آسان / کم کم / اندک
«اسم» يَسِيرٌ [7] ← یسر آسان / کم کم / اندک
«فعل» يُسَيِّرُ [1] ← سیر بحرکت وا می دارد
«فعل» يَسِيرُوا [7] ← سیر سیر می کنند
«فعل» يُسِيغُ [1] ← سوغ در حلق می ریزد
«فعل» يَشَاءَ [8] ← شیا می خواهد / اراده می کند
«فعل» يَشَاءُ [108] ← شیا می خواهد / اراده می کند
«فعل» يَشَأْ [10] ← شیا می خواهد / اراده می کند
«فعل» يَشَاءُون‌َ [5] ← شیا می خواهند / اراده می کنند
«فعل» يُشَاقِّ [1] ← شقق مخالفت و دشمنی می کند
«فعل» يُشَاقِقْ [2] ← شقق مخالفت و دشمنی می کند
«فعل» يَشْتَرُوا [1] ← شری می فروشند / می خرند
«فعل» يَشْتَرُون‌َ [5] ← شری می فروشند / می خرند
«فعل» يَشْتَرِي [1] ← شری می فروشد / می خرد
«فعل» يَشْتَهُون‌َ [5] ← شهو میل و رغبت پیدا می کنند
«فعل» يَشْرَب‌ُ [3] ← شرب می نوشد
«فعل» يَشْرَبُون‌َ [1] ← شرب می نوشند
«فعل» يَشْرَح‌ْ [1] ← شرح گشاده می کند
«فعل» يُشْرَك‌َ [2] ← شرک شرک ورزیده می شود/ شریک کرده می شود
«فعل» يُشْرَك‌ْ [1] ← شرک شرک ورزیده می شود/ شریک کرده می شود
«فعل» يُشْرِك‌ُ [1] ← شرک شرک می ورزد/ شریک می کند
«فعل» يُشْرِك‌ْ [5] ← شرک شرک می ورزد/ شریک می کند
«فعل» يُشْرِكْن‌َ [1] ← شرک شرک می ورزند/ شریک می کنند
«فعل» يُشْرِكُون‌َ [20] ← شرک شرک می ورزند/ شریک می کنند
«فعل» يَشْرُون‌َ [1] ← شری می فروشند / می خرند
«فعل» يَشْرِي [1] ← شری می فروشد / می خرد
«فعل» يُشْعِرَ [1] ← شعر خبر می دهد
«فعل» يُشْعِرُ [1] ← شعر خبر می دهد
«فعل» يَشْعُرُون‌َ [21] ← شعر دریافت می کنند / در می یابند
«فعل» يَشْف‌ِ [1] ← شفی شفا می دهد / خوب می کند
«فعل» يَشْفَع‌ُ [1] ← شفع شفاعت می کند
«فعل» يَشْفَع‌ْ [2] ← شفع شفاعت می کند
«فعل» يَشْفَعُوا [1] ← شفع شفاعت می کنند
«فعل» يَشْفَعُون‌َ [1] ← شفع شفاعت می کنند
«فعل» يَشْفِي [1] ← شفی شفا می دهد / خوب می کند
«فعل» يَشَّقَّق‌ُ [1] ← شقق می شکافد
«فعل» يَشْقَي [1] ← شقو- شقی به تنگی و سختی می افتد / بدبخت می شود
«فعل» يَشْكُرُ [2] ← شکر تشکر می کند
«فعل» يَشْكُرْ [1] ← شکر تشکر می کند
«فعل» يَشْكُرُون‌َ [9] ← شکر تشکر می کنند
«فعل» يَشْهَدَ [1] ← شهد گواهی می دهد
«فعل» يَشْهَدُ [5] ← شهد گواهی می دهد
«فعل» يَشْهَدْ [1] ← شهد گواهی می دهد
«فعل» يُشْهِدُ [1] ← شهد بگواهی می گیرد
«فعل» يَشْهَدُوا [1] ← شهد گواهی می دهند
«فعل» يَشْهَدُون‌َ [4] ← شهد گواهی می دهند
«فعل» يَشْوِي‌ [1] ← شوی بریان می کند
«فعل» يُصَب‌ُّ [1] ← صبب فرو ریخته می شود
«فعل» يُصِبْ [2] ← صوب می رسد / می رساند / فرود می آید / فرود می آورد
«فعل» يُصْبِح‌َ [1] ← صبح می شود / می گردد
«فعل» يُصْبِحُ [1] ← صبح می شوند / می گردند
«فعل» يُصْبِحُوا [1] ← صبح می شوند / می گردند
«فعل» يَصْبِرْ [1] ← صبر صبر می کند
«فعل» يَصْبِرُوا [1] ← صبر صبر می کنند
«فعل» يُصْحَبُون‌َ [1] ← صحب همراهی می شوند
«فعل» يَصُدَّ [4] ← صدد باز می دارد / اعراض می کند
«فعل» يَصُدُّ [1] ← صدد باز می دارد / اعراض می کند
«فعل» يَصْدُرُ [1] ← صدر بر می گردد
«فعل» يُصْدِرَ [1] ← صدر بر می گرداند
«فعل» يَصَّدَّعُون‌َ [1] ← صدع پراکنده می شوند
«فعل» يُصَدَّعُون‌َ [1] ← صدع سردرد می گیرند
«فعل» يَصْدِفُون‌َ [3] ← صدف اعراض می کنند
«فعل» يُصَدِّقُ [1] ← صدق تصدیق می کند
«فعل» يَصَّدَّقُوا [1] ← صدق صدقه می دهند
«فعل» يُصَدِّقُون‌َ [1] ← صدق تصدیق می کنند
«فعل» يَصُدُّوا [1] ← صدد باز می دارند / اعراض می کنند
«فعل» يَصِدُّون‌َ [1] ← صدد داد و فریاد براه می اندازند
«فعل» يَصُدُّون‌َ [10] ← صدد باز می دارند / اعراض می کنند
«فعل» يُصِرُّ [1] ← صرر اصرار می کند
«فعل» يَصْرِفُ [1] ← صرف منصرف می کند
«فعل» يُصْرَف‌ْ [1] ← صرف منصرف می شود
«فعل» يُصْرَفُون‌َ [1] ← صرف منصرف می شوند
«فعل» يَصْرِمُ [1] ← صرم میوه ها را از درخت می چینند
«فعل» يُصِرُّوا [1] ← صرر اصرار می کنند
«فعل» يُصِرُّون‌َ [1] ← صرر اصرار می کنند
«فعل» يَصْطَرِخُون‌َ [1] ← صرخ فریاد می زنند و کمک می خواهند
«فعل» يَصْطَفِي [1] ← صفو برمی گزیند
«فعل» يَصَّعَّدُ [1] ← صعد بالا می رود
«فعل» يَصْعَدُ [1] ← صعد بالا می رود
«فعل» يُصْعَقُون‌َ [1] ← صعق مدهوش مرگ می شوند / با سکته میرانده می شوند
«فعل» يَصْفَحُوا [1] ← صفح روی می گردانند
«فعل» يَصِفُون‌َ [7] ← وصف وصف می کنند
«فعل» يَصِل‌ُ [2] ← وصل می رسد
«فعل» يُصْلَب‌ُ [1] ← صلب به دار آویخته می شود
«فعل» يُصَلَّبُوا [1] ← صلب به دار آویخته می شوند
«فعل» يُصْلِح‌ُ [2] ← صلح اصلاح می کند
«فعل» يُصْلِح‌ْ [1] ← صلح اصلاح می کند
«فعل» يُصْلِحَا [1] ← صلح اصلاح می کنند
«فعل» يُصْلِحُون‌َ [2] ← صلح اصلاح می کنند
«فعل» يَصِلُوا [1] ← وصل می رسند
«فعل» يُصَلُّوا [1] ← صلو نماز می خوانند / درود می فرستند / دعا می کنند
«فعل» يُصَلُّوا [1] ← صلو نماز می خوانند / درود می فرستند / دعا می کنند
«فعل» يَصِلُون‌َ [3] ← وصل وصل می شوند / می پیوندند / دست می یابند
«فعل» يَصْلَوْن‌َ [5] ← صلی وارد آتش می شوند و حرارتش را می چشند
«فعل» يُصَلُّون‌َ [1] ← صلو نماز می خوانند / درود می فرستند / دعا می کنند
«فعل» يَصْلَی [5] ← صلی وارد آتش می شود و حرارتش را می چشد
«فعل» يُصَلِّي‌ [2] ← صلو نماز می خواند / درود می فرستد / دعا می کند
«فعل» يَصُمْ [1] ← صوم روزه می گیرد
«فعل» يَصْنَع‌ُ [2] ← صنع می سازد
«فعل» يَصْنَعُون‌َ [5] ← صنع می سازند
«فعل» يُصْهَرُ [1] ← صهر آب می شود
«فعل» يُصَوِّرُ [1] ← صور تصویر می کند / تصویر بندی می کند
«فعل» يُصِيبَ [5] ← صوب می رسد / می رساند / فرود می آید / فرود می آورد
«فعل» يُصِيب‌ُ [7] ← صوب می رسد / می رساند / فرود می آید / فرود می آورد
«فعل» يُضَارَّ [1] ← ضرر منضرر می شود
«فعل» يُضَاعَف‌ُ [2] ← ضعف چند برابر می شود
«فعل» يُضَاعَف‌ْ [2] ← ضعف چند برابر می شود
«فعل» يُضَاعِفَ [2] ← ضعف چند برابر می کند
«فعل» يُضَاعِف‌ُ [1] ← ضعف چند برابر می کند
«فعل» يُضَاعِفْ [2] ← ضعف چند برابر می کند
«فعل» يُضَاهِئُون‌َ [1] ← ضها شبیه می کنند / هم شکل می کنند
«فعل» يَضْحَكُوا [1] ← ضحک می خندند
«فعل» يَضْحَكُون‌َ [3] ← ضحک می خندند
«فعل» يَضُرَّ [1] ← ضرر ضرر می زند
«فعل» يَضُرُّ [9] ← ضرر ضرر می زند
«فعل» يَضْرِب‌َ [1] ← ضرب می زند
«فعل» يَضْرِب‌ُ [5] ← ضرب می زند
«فعل» يَضْرِبْن‌َ [1] ← ضرب می زنند
«فعل» يَضْرِبْن‌َ [1] ← ضرب می زنند
«فعل» يَضْرِبُون‌َ [3] ← ضرب می زنند
«فعل» يَضَّرَّعُون‌َ [1] ← ضرع گریه و زاری می کنند / ذلت بخرج می دهند
«فعل» يَضُرُّوا [5] ← ضرر ضرر می زنند
«فعل» يَضُرُّون‌َ [2] ← ضرر ضرر می زنند
«فعل» يَضَع‌ُ [1] ← وضع بزمین می نهد / برمی دارد
«فعل» يَضَعْن‌َ [3] ← وضع بزمین می نهند / بر می دارند / وضع حمل می کنند
«فعل» يَضِل‌ُّ [6] ← ضلل گمراه می شود
«فعل» يُضَل‌ُّ [1] ← ضلل به گمراهی کشیده می شود
«فعل» يُضِل‌َّ [9] ← ضلل گمراه می کند
«فعل» يُضِل‌ُّ [13] ← ضلل گمراه می کند
«فعل» يُضْلِل‌ْ [13] ← ضلل گمراه می کند
«فعل» يُضِلُّوا [5] ← ضلل گمراه می کنند
«فعل» يَضِلُّون‌َ [1] ← ضلل گمراه می شوند
«فعل» يُضِلُّون‌َ [5] ← ضلل گمراه می کنند
«فعل» يُضِيءُ [1] ← ضوا روشن می شود / روشن می کند
«فعل» يُضِيع‌َ [1] ← ضیع ضایع می کند
«فعل» يُضِيع‌ُ [4] ← ضیع ضایع می کند
«فعل» يُضَيِّفُوا [1] ← ضیف پذیرایی می کنند / مهمانداری می کنند
«فعل» يَضِيق‌ُ [2] ← ضیق تنگ می شود / در فشار قرار می گیرد
«فعل» يُطَاع‌َ [1] ← طوع اطاعت می شود
«فعل» يُطَاع‌ُ [1] ← طوع اطاعت می شود
«فعل» يُطَاف‌ُ [3] ← طوف طواف می شود / گردانده می شود
«فعل» يَطَئُون‌َ [1] ← وطا قدم می گذارند / گام می نهند
«فعل» يَطْبَع‌ُ [3] ← طبع مُهر می زند
«فعل» يُطِعْ [6] ← طوع اطاعت می کند
«فعل» يَطْعَمُ [2] ← طعم غذا می خورد
«فعل» يَطْعَمْ [1] ← طعم غذا می خورد
«فعل» يُطْعَم‌ُ [1] ← طعم غذا داده می شود
«فعل» يُطْعِم‌ُ [2] ← طعم غذا می دهد
«فعل» يُطْعِمُوا [1] ← طعم غذا می دهند
«فعل» يُطْعِمُون‌َ [1] ← طعم غذا می دهند
«فعل» يَطْغَي‌ [2] ← طغی- طغو طغیان می کند
«فعل» يُطْفِئُوا [2] ← طفا خاموش می کنند
«فعل» يَطْلُبُ [1] ← طلب می طلبد / می جوید
«فعل» يُطْلِعَ [1] ← طلع مطلع می کند
«فعل» يَطْمَئِن‌َّ [1] ← طمان- طمن مطمئن می شود / آرامش می یابد
«فعل» يَطْمِثْ [2] ← طمث ازاله بکارت می کند
«فعل» يَطْمَع‌َ [1] ← طمع طمع می کند
«فعل» يَطْمَع‌ُ [2] ← طمع طمع می کند
«فعل» يَطْمَعُون‌َ [1] ← طمع طمع می کنند
«فعل» يُطَهِّرَ [4] ← طهر پاک می کند
«فعل» يَطْهُرْن‌َ [1] ← طهر پاک می شوند
«فعل» يَطَّوَّف‌َ [1] ← طوف طواف می کند / دور می زند
«فعل» يَطُوف‌ُ [3] ← طوف طواف می کند / دور می زند
«فعل» يَطَّوَّفُوا [1] ← طوف طواف می کنند / دور می زنند
«فعل» يَطُوفُون‌َ [1] ← طوف طواف می کنند / دور می زنند
«فعل» يُطَوَّقُون‌َ [1] ← طوق بگردنشان انداخته می شود
«فعل» يَطِيرُ [1] ← طیر پرواز می کند / بال می زند
«فعل» يَطَّيَّرُوا [1] ← طیر بفال بد می گیرند
«فعل» يُطِيعُ [1] ← طوع اطاعت می کند
«فعل» يُطِيعُون‌َ [1] ← طوع اطاعت می کنند
«فعل» يُطِيقُونَ [1] ← طوق توان تحمل را ندارند / قدرت ندارند / شديدا به زحمت می افتند
«فعل» يُظَاهِرُوا [1] ← ظهر کمک می کنند / پشتیبانی می کنند
«فعل» يُظَاهِرُون‌َ [2] ← ظهر ظِهار می کنند
«فعل» يَظْلَلْن‌َ [1] ← ظلل می شوند / می گردند
«فعل» يَظْلِمَ [3] ← ظلم ظلم می کند
«فعل» يَظْلِم‌ُ [3] ← ظلم ظلم می کند
«فعل» يَظْلِمْ [2] ← ظلم ظلم می کند
«فعل» يَظْلِمُون‌َ [13] ← ظلم ظلم می کنند
«فعل» يُظْلَمُون‌َ [15] ← ظلم ظلم می شوند / مورد ستم واقع می شوند
«فعل» يَظُن‌ُّ [2] ← ظنن گمان می کند / بیقین می داند
«فعل» يَظُنُّون‌َ [5] ← ظنن گمان می کنند / بیقین می دانند
«فعل» يُظْهِرَ [4] ← ظهر پیروز می کند / آشکار می کند
«فعل» يُظْهِرُ [1] ← ظهر روشن می کند
«فعل» يَظْهَرُوا [4] ← ظهر پیروز می شوند / بالا می روند / مهیا و پذیرا می باشند
«فعل» يَظْهَرُون‌َ [1] ← ظهر بالا می روند
«فعل» يَعْبَأُ [1] ← عبا اعتنا می کند / ارج و قدر می نهد
«فعل» يَعْبُدُ [8] ← عبد پرستش می کند
«فعل» يَعْبُدُوا [4] ← عبد پرستش می کنند
«فعل» يَعْبُدُوا [1] ← عبد پرستش می کنند
«فعل» يَعْبُدُون‌َ [13] ← عبد پرستش می کنند
«فعل» يُعْبَدُون‌َ [1] ← عبد پرستش می شوند
«فعل» يَعْتَدُون‌َ [3] ← عدو تعدی می کنند
«فعل» يَعْتَذِرُون‌َ [2] ← عذر پوزش می طلبند / عذر می آورند
«فعل» يَعْتَزِلُوا [1] ← عزل کناره می گیرند
«فعل» يَعْتَصِمْ [1] ← عصم پناه می برد
«فعل» يُعْجِب‌ُ [2] ← عجب بشگفتی وامی دارد
«فعل» يُعْجِزَ [1] ← عجز عاجز می کند
«فعل» يُعْجِزُون‌َ [1] ← عجز عاجز می کنند
«فعل» يُعَجِّل‌ُ [1] ← عجل نعجیل می کند
«فعل» يَعِدُ [9] ← وعد وعده می دهد
«فعل» يَعِدْ [1] ← وعد وعده می دهد
«فعل» يَعْدِلُون‌َ [5] ← عدل دادگری می کنند / همتا قرار می دهند
«فعل» يَعْدُون‌َ [1] ← عدو تعدی می کنند
«فعل» يُعَذِّب‌َ [8] ← عذب عذاب می کند
«فعل» يُعَذِّب‌ُ [13] ← عذب عذاب می کند
«فعل» يُعَذِّبْ [6] ← عذب عذاب می کند
«فعل» يَعْرُج‌ُ [3] ← عرج بالا می رود / عروج می کند
«فعل» يَعْرُجُون‌َ [1] ← عرج بالا می روند / عروج می کنند
«فعل» يَعْرِشُون‌َ [2] ← عرش داربست و سایبان درست می کنند
«فعل» يُعْرَض‌ُ [2] ← عرض عرضه می شود
«فعل» يُعْرِضْ [1] ← عرض اعراض می کند
«فعل» يُعْرِضُوا [1] ← عرض اعراض می کنند
«فعل» يُعْرَضُون‌َ [3] ← عرض عرضه می شوند
«فعل» يُعْرَف‌ُ [1] ← عرف شناخته می شود
«فعل» يُعْرَفْن‌َ [1] ← عرف شناخته می شوند
«فعل» يَعْرِفُوا [1] ← عرف می شناسند
«فعل» يَعْرِفُون‌َ [8] ← عرف می شناسند
«فعل» يَعْزُب‌ُ [2] ← عزب پوشیده و پنهان می شود
«فعل» يَعْش‌ُ [1] ← عشو خود را به كورى می زند / اعراض می کند
«فعل» يَعْص‌ِ [3] ← عصی نافرمانی می کند
«فعل» يَعْصِرُون‌َ [1] ← عصر می فشارند / آب می گیرند
«فعل» يَعْصِمُ [3] ← عصم نگه می دارد
«فعل» يَعْصُون‌َ [1] ← عصی نافرمانی می کنند
«فعل» يَعْصِينَ [1] ← عصی نافرمانی می کنند
«فعل» يَعَض‌ُّ [1] ← عضض با فشار با دندان گاز می گیرد
«فعل» يُعْطَوْا [1] ← عطو داده می شوند / عطا می شوند
«فعل» يُعْطُوا [1] ← عطو می دهند / عطا می کنند
«فعل» يُعْطِي [1] ← عطو می دهد / عطا می کند
«فعل» يَعِظُ [5] ← وعظ موعظه می کند
«فعل» يُعَظِّم‌ْ [2] ← عظم بزرگ می شمارد
«فعل» يُعْظِم‌ْ [1] ← عظم بزرگ می کند
«فعل» يَعْف‌ُ [1] ← عفو عفو می کند / می بخشد/ گذشت می کند
«فعل» يَعْفُوَ [2] ← عفو عفو می کند / می بخشد/ گذشت می کند
«فعل» يَعْفُو [3] ← عفو عفو می کند / می بخشد/ گذشت می کند
«فعل» يَعْفُوا [1] ← عفو عفو می کنند / می بخشند/ گذشت می کنند
«فعل» يَعْفُون‌َ [1] ← عفو عفو می کنند / می بخشند/ گذشت می کنند
«فعل» يُعَقِّبْ [2] ← عقب به عقب بر می گردد
«فعل» يَعْقِلُ [1] ← عقل تعقل و فهم می کند
«فعل» يَعْقِلُون‌َ [22] ← عقل اندیشه می کنند / عقل خود را بکار می گیرند
«اسم» يَعْقُوب‌َ [15] ← یعقوب یعقوب، نام مبارک یکی از پیامبران الهی
«اسم» يَعْقُوب‌ُ [1] ← یعقوب یعقوب، نام مبارک یکی از پیامبران الهی
«فعل» يَعْكُفُون‌َ [1] ← عکف بسوی چیزی روى می آورند و بر تعظيم آن ملازمت می کنند
«فعل» يَعْلَم‌َ [19] ← علم می داند
«فعل» يَعْلَم‌ُ [81] ← علم می داند
«فعل» يَعْلَمْ [8] ← علم می داند
«فعل» يُعَلِّمُ [9] ← علم یاد می دهد
«فعل» يُعْلَم‌َ [1] ← علم دانسته می شود
«فعل» يُعَلِّمَان‌ِ [1] ← علم یاد می دهند
«فعل» يَعْلَمُوا [7] ← علم می دانند
«فعل» يَعْلَمُون‌َ [90] ← علم می دانند
«فعل» يُعَلِّمُون‌َ [1] ← علم یاد می دهند
«فعل» يُعْلِنُون‌َ [6] ← علن علنی می کنند / آشکار می گویند
«فعل» يَعْمُرُ [1] ← عمر آباد می کند
«فعل» يُعَمَّرَ [1] ← عمر عمر طولانی داده می شود
«فعل» يُعَمَّرُ [2] ← عمر عمر طولانی داده می شود
«فعل» يَعْمُرُوا [1] ← عمر آباد می کنند
«فعل» يَعْمَل‌ُ [3] ← عمل عمل می کند
«فعل» يَعْمَل‌ْ [9] ← عمل عمل می کند
«فعل» يَعْمَل‌ْ [2] ← عمل عمل می کند
«فعل» يَعْمَلُون‌َ [57] ← عمل عمل می کنند
«فعل» يَعْمَهُون‌َ [7] ← عمه سرگردان می شوند / کوردل می شوند
«فعل» يَعُودُوا [1] ← عود بر می گردند
«فعل» يَعُودُون‌َ [2] ← عود بر می گردند
«فعل» يَعُوذُون‌َ [1] ← عوذ پناه می برند
«اسم» يَعُوق‌َ [1] ← یعوق نام یکی از بت های پنجگانه قوم نوح
«فعل» يَعْي‌َ [1] ← عیی خسته و درمانده می شود
«فعل» يُعِيدَ [1] ← عود بر می گرداند
«فعل» يُعِيدُ [11] ← عود بر می گرداند
«فعل» يُعِيدُوا [1] ← عود بر می گردانند
«فعل» يُغَاث‌ُ [1] ← غوث- غیث یاری می شود / باران زده می شود
«فعل» يُغَاثُوا [1] ← غوث- غیث یاری می شوند / باران زده می شوند
«فعل» يُغَادِرُ [1] ← غدر رها و ترک می کند / جای می گذارد
«فعل» يَغْتَبْ [1] ← غیب غیبت می کند / بدگویی می کند
«فعل» يَغُرَّ [3] ← غرر فریب می دهد / مغرور می کند
«فعل» يَغْرُرْ [1] ← غرر فریب می دهد / مغرور می کند
«فعل» يُغْرِقَ [1] ← غرق غرق می کند
«فعل» يَغْشَی [8] ← غشی می پوشاند
«فعل» يُغَشِّي [1] ← غشی می پوشاند
«فعل» يُغْشَي‌ [1] ← غشی بیهوش می شود
«فعل» يُغْشِي [2] ← غشی می پوشاند
«فعل» يَغْضُضْن‌َ [1] ← غضض پایین می اندازند
«فعل» يَغُضُّوا [1] ← غضض پایین می اندازند
«فعل» يَغُضُّون‌َ [1] ← غضض پایین می اندازند
«فعل» يَغْفِرَ [11] ← غفر می آمرزد
«فعل» يَغْفِرُ [12] ← غفر می آمرزد
«فعل» يَغْفِرْ [10] ← غفر می آمرزد
«فعل» يُغْفَرُ [1] ← غفر آمرزیده می شود
«فعل» يُغْفَرْ [1] ← غفر آمرزیده می شود
«فعل» يَغْفِرُوا [1] ← غفر می آمرزند
«فعل» يَغْفِرُون‌َ [1] ← غفر می آمرزند
«فعل» يَغُل‌َّ [1] ← غلل خیانت می کند
«فعل» يَغْلِبْ [1] ← غلب غلبه می کند / پیروز می شود
«فعل» يَغْلِبُوا [4] ← غلب غلبه می کنند / پیروز می شوند
«فعل» يَغْلِبُون‌َ [1] ← غلب غلبه می کنند / پیروز می شوند
«فعل» يُغْلَبُون‌َ [1] ← غلب مغلوب می شوند / شکست می خورند
«فعل» يَغْلُل‌ْ [1] ← غلل خیانت می کند
«فعل» يَغْلِي‌ [1] ← غلی می جوشد
«فعل» يُغْن‌ِ [2] ← غنی بی نیاز می کند
«فعل» يَغْنَوْا [3] ← غنی اقامت می کنند / زندگی می کنند
«فعل» يُغْنُوا [1] ← غنی بی نیاز می کنند / سود می دهند/ دور می کنند
«فعل» يُغْنِيَ [1] ← غنی بی نیاز می کند
«فعل» يُغْنِي‌ [12] ← غنی بی نیاز می کند / سود می دهد/ دور می کند
«فعل» يُغْنِيَا [1] ← غنی بی نیاز می کنند / سود می دهند/ دور می کنند
«اسم» يَغُوث‌َ [1] ← یغوث نام یکی از بت های پنجگانه قوم نوح
«فعل» يَغُوصُون‌َ [1] ← غوص غوّاصی می کنند
«فعل» يُغْوِيَ [1] ← غوی گمراه می کند
«فعل» يُغَيِّرُ [1] ← غیر تغییر می دهد
«فعل» يُغَيِّرُ [1] ← غیر تغییر می دهد
«فعل» يُغَيِّرُوا [2] ← غیر تغییر می دهند
«فعل» يَغِيظ‌َ [1] ← غیظ بخشم شدید می آورد
«فعل» يَغِيظ‌ُ [2] ← غیظ بخشم شَدید می آورد
«فعل» يَفْتَح‌ُ [1] ← فتح داوری می کند / می گشاید
«فعل» يَفْتَحْ [1] ← فتح داوری می کند / می گشاید
«فعل» يَفْتَدُوا [1] ← فدی بهای رهایی را می دهند
«فعل» يَفْتَدِي‌ [1] ← فدی بهای رهایی را می دهد
«فعل» يُفَتَّرُ [1] ← فتر تخفیف می یابد / کم کرده می شود
«فعل» يَفْتَرُون‌َ [17] ← فری افترا می بندند
«فعل» يَفْتُرُون‌َ [1] ← فتر سست می شوند
«فعل» يَفْتَرِي‌ [1] ← فری افترا می بندد
«فعل» يُفْتَرَي‌ [2] ← فری افترا بسته می شود
«فعل» يَفْتَرِينَ [1] ← فری افترا می بندند
«فعل» يَفْتِنَ [3] ← فتن به فتنه می اندازد/ به بلا و آزمایش مبتلا می کند
«فعل» يَفْتِنُوا [1] ← فتن به فتنه می اندازند/ به بلا و آزمایش مبتلا می کنند
«فعل» يَفْتِنُونَ [1] ← فتن به فتنه می اندازند/ به بلا و آزمایش مبتلا می کنند
«فعل» يُفْتَنُون‌َ [3] ← فتن به فتنه افکنده می شوند/ به بلا و آزمایش مبتلا می شوند
«فعل» يُفْتِي [2] ← فتی فتوا می دهد / اظهارنظر می کند
«فعل» يَفْجُرَ [1] ← فجر می شکافد / مرتکب معصیت می شود
«فعل» يُفَجِّرُونَ [1] ← فجر می شکافند و بجریان می اندازند
«فعل» يَفِرُّ [1] ← فرر فرار می کند
«فعل» يَفْرَح‌ُ [1] ← فرح سرمستی می کند / ناسپاسانه شاد می شود
«فعل» يَفْرَحُوا [1] ← فرح سرمستی می کنند / ناسپاسانه شاد می شوند
«فعل» يَفْرَحُوا [1] ← فرح سرمستی می کنند / ناسپاسانه شاد می شوند
«فعل» يَفْرَحُون‌َ [2] ← فرح سرمستی می کنند / ناسپاسانه شاد می شوند
«فعل» يَفْرُط‌َ [1] ← فرط پیشی می گیرد / تعجیل در عقوبت می کند
«فعل» يُفَرِّطُون‌َ [1] ← فرط اهمال می کنند / کوتاهی می کنند
«فعل» يُفْرَق‌ُ [1] ← فرق روشن و معلوم می شود
«فعل» يُفَرِّقُوا [2] ← فرق پراکنده می کنند
«فعل» يَفْرَقُون‌َ [1] ← فرق وحشت می کنند / می ترسند
«فعل» يُفَرِّقُون‌َ [1] ← فرق پراکنده می کنند
«فعل» يَفْسَحْ [1] ← فسح می گشاید / وسعت می دهد
«فعل» يُفْسِدَ [1] ← فسد فساد می کند
«فعل» يُفْسِدُ [1] ← فسد فساد می کند
«فعل» يُفْسِدُوا [1] ← فسد فساد می کنند
«فعل» يُفْسِدُون‌َ [5] ← فسد فساد می کنند
«فعل» يَفْسُقُون‌َ [5] ← فسق فسق و فجور می کنند/ گناه می کنند/ بیراهه می روند
«فعل» يَفْصِل‌ُ [3] ← فصل جدایی می افکند / قضاوت می کند
«فعل» يُفَصِّل‌ُ [2] ← فصل شرح و توضیح می دهد/ روشن می کند/ فاصله بین اجزای در هم ایجاد می کند
«فعل» يَفْعَل‌َ [1] ← فعل انجام می دهد/ عمل می کند
«فعل» يَفْعَل‌ُ [9] ← فعل انجام می دهد/ عمل می کند
«فعل» يَفْعَل‌ْ [7] ← فعل انجام می دهد/ عمل می کند
«فعل» يُفْعَل‌َ [1] ← فعل انجام می شود / عمل می شود
«فعل» يُفْعَل‌ُ [1] ← فعل انجام می شود / عمل می شود
«فعل» يَفْعَلُوا [2] ← فعل انجام می دهند/ عمل می کنند
«فعل» يَفْعَلُون‌َ [15] ← فعل انجام می دهند/ عمل می کنند
«فعل» يَفْقَهُوا [4] ← فقه می فهمند / دانا و آگاه می شوند
«فعل» يَفْقَهُون‌َ [13] ← فقه می فهمند / دانا و آگاه می شوند
«فعل» يُفْلِح‌ُ [9] ← فلح رستگار می شود
«فعل» يُفْلِحُون‌َ [2] ← فلح رستگار می شوند
«فعل» يُقَاتِل‌ْ [1] ← قتل می جنگد
«فعل» يُقَاتِل‌ْ [1] ← قتل می جنگد
«فعل» يُقَاتِلُوا [6] ← قتل می جنگند
«فعل» يُقَاتَلُون‌َ [1] ← قتل جنگیده می شوند
«فعل» يُقَاتِلُون‌َ [9] ← قتل می جنگند
«فعل» يُقَال‌ُ [3] ← قول گفته می شود
«فعل» يَقْبِض‌ُ [1] ← قبض تنگ می گیرد / محدود می کند
«فعل» يَقْبِضْن‌َ [1] ← قبض جمع می کنند / می بندند
«فعل» يَقْبِضُون‌َ [1] ← قبض جمع می کنند / می بندند
«فعل» يَقْبَل‌ُ [2] ← قبل قبول می کند
«فعل» يُقْبَل‌َ [2] ← قبل قبول می شود
«فعل» يُقْبَل‌ُ [2] ← قبل قبول می شود
«فعل» يَقْتَتِلاَن‌ِ [1] ← قتل با یکدیگر می جنگند
«فعل» يَقْتَرِفْ [1] ← قرف مرتکب می شود
«فعل» يَقْتَرِفُوا [1] ← قرف مرتکب می شوند
«فعل» يَقْتَرِفُون‌َ [1] ← قرف مرتکب می شوند
«فعل» يَقْتُرُوا [1] ← قتر تنگ نظری می کنند / کمتر انفاق می کنند
«فعل» يَقْتُل‌َ [1] ← قتل می کُشد
«فعل» يَقْتُل‌ْ [1] ← قتل می کُشد
«فعل» يُقْتَل‌ُ [1] ← قتل کشته می شود
«فعل» يُقْتَل‌ْ [1] ← قتل کشته می شود
«فعل» يَقْتُلْن‌َ [1] ← قتل می کُشند
«فعل» يَقْتُلُوا [4] ← قتل می کُشند
«فعل» يُقَتَّلُوا [1] ← قتل عده زیادی کشته می شوند
«فعل» يَقْتُلُون‌َ [8] ← قتل می کُشند
«فعل» يُقَتِّلُون‌َ [1] ← قتل عده زیادی را می کُشند
«فعل» يُقْتَلُون‌َ [1] ← قتل کشته می شوند
«فعل» يَقْدِرَ [1] ← قدر قادر و توانا می شود / دست می یابد / سخت می گیرد
«فعل» يَقْدِرُ [11] ← قدر قادر و توانا می شود / دست می یابد / سخت می گیرد
«فعل» يُقَدِّرُ [1] ← قدر اندازه گیری می کند / ارزیابی و برآورد می کند/ مقدر می نماید/ قدرت و توانایی می دهد
«فعل» يَقْدِرُون‌َ [3] ← قدر دست می یابند / قادر و توانا می شوند
«فعل» يَقْدُم‌ُ [1] ← قدم پیش می آید / جلو می رود
«فعل» يَقْذِف‌ُ [1] ← قذف می اندازد / پرتاب می کند
«فعل» يَقْذِفُون‌َ [1] ← قذف می اندازند / پرتاب می کنند
«فعل» يُقْذَفُون‌َ [1] ← قذف انداخته می شوند / پرتاب می شوند
«فعل» يَقْرَءُون‌َ [2] ← قرا می خوانند
«فعل» يَقْرَبُوا [1] ← قرب نزدیک می شوند
«فعل» يُقَرِّبُوا [1] ← قرب نزدیک می کنند
«فعل» يُقْرِض‌ُ [2] ← قرض وام می دهد
«فعل» يُقْسِم‌ُ [1] ← قسم قسم می خورد
«فعل» يُقْسِمَان‌ِ [2] ← قسم قسم می خورند
«فعل» يَقْسِمُون‌َ [1] ← قسم تقسیم می کنند
«فعل» يَقُص‌ُّ [2] ← قصص نقل می کند / روایت می کند
«فعل» يُقْصِرُون‌َ [1] ← قصر کوتاهی می کنند
«فعل» يَقُصُّون‌َ [2] ← قصص نقل می کنند / روایت می کنند
«فعل» يَقْض‌ِ [1] ← قضی حکم می کند / انجام می دهد / پایان می دهد
«فعل» يَقْض‌ِ [1] ← قضی حکم می کند / انجام می دهد / پایان می دهد
«فعل» يَقْضُوا [1] ← قضی حکم می کنند / انجام می دهند / پایان می دهند
«فعل» يَقْضُون‌َ [1] ← قضی حکم می کنند / انجام می دهند / پایان می دهند
«فعل» يَقْضِي‌ [4] ← قضی حکم می کند / انجام می دهد / پایان می دهد
«فعل» يَقْضِي‌َ [2] ← قضی حکم می کند / انجام می دهد / پایان می دهد
«فعل» يُقْضَي‌ [3] ← قضی حکم می شود / انجام می شود / پایان می یابد
«فعل» يَقْطَع‌َ [2] ← قطع می بُرَد
«فعل» يَقْطَع‌ْ [1] ← قطع می بُرَد
«فعل» يَقْطَعُون‌َ [3] ← قطع می بُرَند
«اسم» يَقْطِين‌ٍ [1] ← قطن- یقطین نوعى كدو با برگهاى پهن و مدور
«فعل» يَقُل‌ْ [1] ← قول می گوید
«فعل» يُقَلِّب‌ُ [2] ← قلب دگرگون می کند / زیرورو می کند/ می مالد
«فعل» يُقَلِّلُ [1] ← قلل اندک می گرداند
«فعل» يَقْنُتْ [1] ← قنت تواضع می کند / اطاعت می کند
«فعل» يَقْنَط‌ُ [1] ← قنط مأیوس می شود / نومید می شود
«فعل» يَقْنَطُون‌َ [1] ← قنط مأیوس می شوند / نومید می شوند
«فعل» يَقُول‌َ [11] ← قول می گوید
«فعل» يَقُول‌ُ [62] ← قول می گوید
«فعل» يَقُول‌ُ [10] ← قول می گویند
«فعل» يَقُولاَ [1] ← قول می گویند
«فعل» يَقُولُوا [16] ← قول می گویند
«فعل» يَقُولُوا [1] ← قول می گویند
«فعل» يَقُولُون‌َ [92] ← قول می گویند
«فعل» يَقُوم‌َ [1] ← قوم می ایستد / بر می خیزد
«فعل» يَقُوم‌ُ [5] ← قوم می ایستد / بر می خیزد
«فعل» يَقُومَان‌ِ [1] ← قوم می ایستند / بر می خیزند
«فعل» يَقُومُون‌َ [1] ← قوم می ایستند / بر می خیزند
«فعل» يُقِيَما [3] ← قوم اقامه می کنند
«فعل» يُقِيمُوا [3] ← قوم اقامه می کنند
«فعل» يُقِيمُون‌َ [6] ← قوم اقامه می کنند
«اسم» يَقِينَاً [1] ← یقن یقین / یقین کردن
«اسم» الْيَقِين‌ِ [4] ← یقن یقین / یقین کردن
«اسم» يَقِين‌ٍ [1] ← یقن یقین / یقین کردن
«اسم» الْيَقِين‌ُ [2] ← یقن یقین / یقین کردن
«فعل» يَك‌ُ [8] ← کون می باشد
«فعل» يَكَادُ [6] ← کود نزدیک است
«فعل» يَكَادُون‌َ [3] ← کود نزدیک است / می خواهند
«فعل» يَكْبِتَ [1] ← کبت خوار و ذلیل می کند
«فعل» يَكْبُرُ [1] ← کبر بزرگ قدر می شود
«فعل» يَكْبَرُوا [1] ← کبر سالخورده می شوند
«فعل» يَكْتُب‌َ [1] ← کتب می نویسد / مقرر می کند / واجب می کند
«فعل» يَكْتُبُ [1] ← کتب می نویسد / مقرر می کند / واجب می کند
«فعل» يَكْتُبْ [2] ← کتب می نویسد / مقرر می کند / واجب می کند
«فعل» يَكْتُبُون‌َ [5] ← کتب می نویسند / مقرر می کنند / واجب می کنند
«فعل» يَكْتُم‌ُ [1] ← کتم کتمان می کند
«فعل» يَكْتُمْ [1] ← کتم کتمان می کند
«فعل» يَكْتُمْن‌َ [1] ← کتم کتمان می کنند
«فعل» يَكْتُمُون‌َ [7] ← کتم کتمان می کنند
«فعل» يَكَدْ [1] ← کود نزدیک است
«فعل» يُكَذِّب‌ُ [6] ← کذب تکذیب می کند
«فعل» يُكَذِّبُوا [5] ← کذب تکذیب می کنند
«فعل» يَكْذِبُون‌َ [2] ← کذب دروغ می گویند
«فعل» يُكَذِّبُون‌َ [3] ← کذب تکذیب می کنند
«فعل» يُكْرِهْ [1] ← کره مجبور می کند
«فعل» يَكْرَهُون‌َ [1] ← کره متنفر می شوند / دوست نمی دارند
«فعل» يَكْسِبُ [1] ← کسب کسب می کند/ بدست می آورد / جمع می کند
«فعل» يَكْسِبْ [2] ← کسب کسب می کند/ بدست می آورد / جمع می کند
«فعل» يَكْسِبُون‌َ [14] ← کسب کسب می کنند/ بدست می آورند / جمع می کنند
«فعل» يَكْشِف‌ُ [2] ← کشف برطرف می کند / کنار می زند
«فعل» يُكْشَف‌ُ [1] ← کشف برهنه می شود
«فعل» يَكُف‌َّ [1] ← کفف باز می دارد
«فعل» يَكْف‌ِ [2] ← کفی کفایت می کند
«فعل» يَكْفُرُ [3] ← کفر کافر می شود / کفران می کند
«فعل» يَكْفُرْ [8] ← کفر کافر می شود / کفران می کند
«فعل» يَكْفُرْ [1] ← کفر کافر می شود / کفران می کند
«فعل» يُكَفِّرَ [3] ← کفر می پوشاند / می بخشد
«فعل» يُكَفِّرُ [1] ← کفر می پوشاند / می بخشد
«فعل» يُكَفِّرْ [3] ← کفر می پوشاند / می بخشد
«فعل» يُكْفَرُ [1] ← کفر مورد کفر و ناسپاسی قرار می گیرد
«فعل» يَكْفُرُوا [6] ← کفر کافر می شوند / کفران می کنند
«فعل» يُكْفَرُوا [1] ← کفر مورد کفر و ناسپاسی قرار می گیرند
«فعل» يَكْفُرُون‌َ [14] ← کفر کافر می شوند / کفران می کنند
«فعل» يَكْفُل‌ُ [2] ← کفل کفالت می کند / سرپرستی می کند
«فعل» يَكْفُلُونَ [1] ← کفل کفالت می کنند / سرپرستی می کنند
«فعل» يَكُفُّوا [1] ← کفف باز می دارند
«فعل» يَكُفُّون‌َ [1] ← کفف باز می دارند
«فعل» يَكْفِيَ [1] ← کفی کفایت می کند
«فعل» يَكْفِي [1] ← کفی کفایت می کند
«فعل» يَكْلَأُ [1] ← کلا حفظ می کند / نگاه می دارد
«فعل» يُكَلِّف‌ُ [2] ← کلف تکلیف می کند / مکلف می کند
«فعل» يُكَلِّمَ [1] ← کلم سخن می گوید
«فعل» يُكَلِّم‌ُ [5] ← کلم سخن می گوید
«فعل» يَكُن‌َّ [1] ← کون می باشند
«فعل» يَكُنْ [31] ← کون می باشد
«فعل» يَكْنِزُون‌َ [1] ← کنز گنجینه می کنند
«فعل» يُكَوِّرُ [2] ← کور می پیچد / بشکل مدوّر در می آورد
«فعل» يَكُون‌َ [26] ← کون می باشد
«فعل» يَكُون‌ُ [28] ← کون می باشد
«فعل» يَكُون‌ُ [1] ← کون می باشند
«فعل» يَكُونَا [2] ← کون می باشند
«فعل» يَكُونُوا [15] ← کون می باشند
«فعل» يَكُونُوا [1] ← کون می باشند
«فعل» يَكُونُون‌َ [2] ← کون می باشند
«فعل» يَكِيدُوا [1] ← کید نقشه می کشند / تدبیر می کنند/ چاره می کنند/ کید و حیله می کنند
«فعل» يَكِيدُون‌َ [1] ← کید نقشه می کشند / تدبیر می کنند/ چاره می کنند/ کید و حیله می کنند
«فعل» يُلاَقُوا [3] ← لقی ملاقات می کنند / برخورد می کنند
«فعل» يَلْبَثُوا [3] ← لبث درنگ می کنند / توقف می کنند / می مانند
«فعل» يَلْبَثُون‌َ [1] ← لبث درنگ می کنند / توقف می کنند / می مانند
«فعل» يَلْبِسَ [1] ← لبس مشتبه می گرداند
«فعل» يَلْبِسُوا [2] ← لبس مشتبه می گردانند
«فعل» يَلْبَسُون‌َ [2] ← لبس می پوشند
«فعل» يَلْبِسُون‌َ [1] ← لبس مشتبه می گردانند
«فعل» يَلِتْ [1] ← لیت- الت می کاهد / کم می کند
«فعل» يَلْتَفِتْ [2] ← لفت نگاه می کند
«فعل» يَلْتَقِطْ [1] ← لقط بر می گیرد / پیدا می کند / بر می دارد
«فعل» يَلْتَقِيَان‌ِ [1] ← لقی باهم برخورد می کنند
«فعل» يَلِج‌َ [1] ← ولج فرو می رود / داخل می شود
«فعل» يَلِج‌ُ [2] ← ولج فرو می رود / داخل می شود
«فعل» يُلْحِدُون‌َ [3] ← لحد کفر می ورزند / بانحراف می روند / کج اندیشی می کنند
«فعل» يَلْحَقُوا [2] ← لحق ملحق می شوند
«فعل» يَلِدْ [1] ← ولد می زاید
«فعل» يَلِدُوا [1] ← ولد می زایند
«فعل» يَلْعَبْ [1] ← لعب بازی می کند
«فعل» يَلْعَبُوا [2] ← لعب بازی می کنند
«فعل» يَلْعَبُون‌َ [5] ← لعب بازی می کنند
«فعل» يَلْعَن‌ُ [3] ← لعن لعنت می کند
«فعل» يَلْعَنْ [1] ← لعن لعنت می کند
«فعل» يَلْفِظ‌ُ [1] ← لفظ بزبان می آوَرَد
«فعل» يَلْق‌َ [1] ← لقی برخورد می کند / می بیند
«فعل» يُلْقِ [1] ← لقی می اندازد / می افکند
«فعل» يُلْقُوا [1] ← لقی می اندازند / می افکنند
«فعل» يَلْقَوْن‌َ [3] ← لقی برخورد می کنند / می بینند
«فعل» يُلَقَّوْن‌َ [1] ← لقی روبرو می شوند / استقبال می شوند / دریافت می دارند
«فعل» يُلْقُون‌َ [2] ← لقی می اندازند / می افکنند
«فعل» يَلْقَی [1] ← لقی برخورد می کند / می بیند
«فعل» يُلَقَّی [3] ← لقی روبرو می شود / استقبال می شود / دریافت می دارد
«فعل» يُلْقَي‌ [3] ← لقی انداخته می شود / افکنده می شود
«فعل» يُلْقِي‌ [3] ← لقی می اندازد / می افکند
«فعل» يَلْمِزُ [1] ← لمز سرزنش و عیبگویی می کند
«فعل» يَلْمِزُون‌َ [1] ← لمز سرزنش و عیبگویی می کنند
«فعل» يُلْهِ [1] ← لهو سرگرم می کند / باز می دارد
«فعل» يَلْهَثْ [2] ← لهث زبانش را بیرون می آورد
«فعل» يَلُونَ [1] ← ولی نزدیک می شوند / نزدیک می باشند
«فعل» يَلْوُون‌َ [1] ← لوی می تابانند / می پیچانند
«اسم» الْيَم‌ِّ [7] ← یمم دریا / مار / کبوتر
«اسم» الْيَم‌ُّ [1] ← یمم دریا / مار / کبوتر
«فعل» يُمَارُون‌َ [1] ← مری شک می کنند / بحث و جدل می کنند / لج می کنند
«فعل» يَمُتْ [1] ← موت می میرد
«فعل» يَمْتَرُون‌َ [2] ← مری تردید می کنند
«فعل» يُمَتِّعْ [1] ← متع بهره مند کامل می کند
«فعل» يُمَتَّعُون‌َ [1] ← متع بهره مند کامل می شوند
«فعل» يَمْح‌ُ [1] ← محو محو می کند
«فعل» يُـمَحِّصَ [2] ← محص از ناخالصی ها خالص می گرداند
«فعل» يَمْحَقَ [1] ← محق بتدریج نابود می کند
«فعل» يَمْحَق‌ُ [1] ← محق بتدریج نابود می کند
«فعل» يَمْحُو [1] ← محو محو می کند
«فعل» يَمُدُّ [2] ← مدد مهلت می دهد / یاری می دهد
«فعل» يُمِدَّ [1] ← مدد کمک می کند / یاری می دهد
«فعل» يَمْدُدْ [2] ← مدد مهلت می دهد / یاری می دهد / می کِشد / دراز می کند
«فعل» يُمْدِدْ [2] ← مدد کمک می کند / یاری می دهد
«فعل» يَمُدُّونَ [1] ← مدد می کِشند
«فعل» يَمُرُّون‌َ [1] ← مرر می گذرند / عبور می کنند
«فعل» يَـمَسَّ [3] ← مسس لمس می کند / تماس می گیرد / می رسد
«فعل» يَمَسُّ [7] ← مسس لمس می کند / تماس می گیرد / می رسد
«فعل» يَمْسَسْ [7] ← مسس لمس می کند / تماس می گیرد / می رسد
«فعل» يُمْسِك‌ُ [6] ← مسک نگه می دارد
«فعل» يُمْسِك‌ْ [1] ← مسک باز می دارد
«فعل» يُمَسِّكُون‌َ [1] ← مسک چنگ می زنند
«فعل» يَمْشُون‌َ [6] ← مشی راه می روند
«فعل» يَمْشِي‌ [7] ← مشی راه می رود
«فعل» يَمْكُث‌ُ [1] ← مکث درنگ می کند
«فعل» يَمْكُرُ [2] ← مکر مکر و نیرنگ می کند
«فعل» يَـمْكُرُوا [1] ← مکر مکر و نیرنگ می کنند
«فعل» يَمْكُرُون‌َ [7] ← مکر مکر و نیرنگ می کنند
«فعل» يُـمَكِّنَ [1] ← مکن مسلط می گرداند / نیرومند و تنومند می گرداند
«فعل» يُمِل‌َّ [1] ← ملل املا می کند / دیکته می کند
«فعل» يَمْلِك‌ُ [8] ← ملک مالک می باشد/ صاحب اختیار می باشد
«فعل» يَمْلِكُون‌َ [10] ← ملک مالک می باشند/ صاحب اختیار می باشند
«فعل» يُمْلِلْ [2] ← ملل املا می کند / دیکته می کند
«فعل» يَمُن‌ُّ [2] ← منن منت می گذارد / می بخشد
«فعل» يَمْنَعُون‌َ [1] ← منع منع می کنند / ممانعت می کنند / دفاع می کنند
«فعل» يَمُنُّون‌َ [1] ← منن منت می گذارند / می بخشند
«فعل» يُمَنِّي [1] ← منی وادار به آرزو کردن می کند
«فعل» يُمْنَي [1] ← منی ریخته می شود
«فعل» يَمْهَدُون‌َ [1] ← مهد آماده می کنند / می گسترند
«فعل» يَمُوت‌ُ [5] ← موت می میرد
«فعل» يَمُوتُوا [1] ← موت می میرند
«فعل» يَمُوتُون‌َ [1] ← موت می میرند
«فعل» يَمُوج‌ُ [1] ← موج موج می زنند
«فعل» يُمِيت‌ُ [14] ← موت می میراند
«فعل» يَـمِيزَ [2] ← میز تمیز می دهد / جدا می کند
«فعل» يَمِيلُون‌َ [1] ← میل کج می شوند / سخت می گیرند / هجوم می آورند / حمله می کنند
«اسم» يَمِينِ [7] ← یمن سوگند / قسم / دست راست / برکت / خوشبختی / سعادت
«اسم» الْيَـمِين‌ِ [14] ← یمن سوگند / قسم / دست راست / برکت / خوشبختی / سعادت
«اسم» يَمِين‌ٍ [1] ← یمن سوگند / قسم / دست راست / برکت / خوشبختی / سعادت
«اسم» يَمِينُ [2] ← یمن سوگند / قسم / دست راست / برکت / خوشبختی / سعادت
«اسم» يَنَابِيع‌َ [1] ← نبع چشمه سارها
«فعل» يُنَادِ [1] ← ندی- ندو ندا می دهد
«فعل» يُنَادَوْن‌َ [2] ← ندی- ندو ندا داده می شوند
«فعل» يُنَادُونَ [2] ← ندی- ندو ندا می دهند
«فعل» يُنَادِي [5] ← ندی- ندو ندا می دهد
«فعل» يُنَازِعُ [1] ← نزع منازعه و دشمنی می کند
«فعل» يَنَال‌َ [1] ← نیل دست می یابد / بدست می آورد / می رسد
«فعل» يَنَال‌ُ [5] ← نیل دست می یابد / بدست می آورد / می رسد
«فعل» يَنَالُوا [2] ← نیل دست می یابند / بدست می آورند / می رسند
«فعل» يَنَالُون‌َ [1] ← نیل دست می یابند / بدست می آورند / می رسند
«فعل» يَنْأَوْن‌َ [1] ← نای دور می شوند
«فعل» يُنَبَّأُ [1] ← نبا خبر داده می شود / آگاهی داده می شود
«فعل» يُنَبَّأْ [1] ← نبا خبر داده می شود / آگاهی داده می شود
«فعل» يُنَبِّئُ [16] ← نبا خبر می دهد / آگاه می کند
«فعل» يُنْبِت‌ُ [1] ← نبت می رویاند
«فعل» يُنْبَذَ [1] ← نبذ دور افکنده می شود
«فعل» يَنْبَغِي [6] ← بغی سزاوار می باشد
«اسم» يَنْبُوعَاً [1] ← نبع چشمه سار
«فعل» يَنْتَصِرُون‌َ [2] ← نصر پیروز می شوند / انتقام می گیرند
«فعل» يَنْتَظِرُ [1] ← نظر منتظر می باشد / انتظار می کشد
«فعل» يَنْتَظِرُون‌َ [1] ← نظر منتظر می باشند / انتظار می کشند
«فعل» يَنْتَقِم‌ُ [1] ← نقم انتقام می گیرد
«فعل» يَنْتَه‌ِ [2] ← نهی دست بر می دارد
«فعل» يَنْتَهُوا [2] ← نهی دست بر می دارند
«فعل» يَنْتَهُون‌َ [1] ← نهی دست بر می دارند
«فعل» يُنَجِّي‌ [3] ← نجو نجات می دهد
«فعل» يُنْجِي [1] ← نجو نجات می دهد
«فعل» يَنْحِتُون‌َ [1] ← نحت می تراشند
«فعل» يُنْذِرَ [7] ← نذر انذار می کند / بیم می دهد
«فعل» يُنْذَرُوا [1] ← نذر انذار داده می شوند / بیم داده می شوند
«فعل» يُنْذِرُوا [1] ← نذر انذار می کنند / بیم می دهند
«فعل» يُنْذَرُون‌َ [1] ← نذر انذار داده می شوند / بیم داده می شوند
«فعل» يُنْذِرُونَ [2] ← نذر انذار می کنند / بیم می دهند
«فعل» يَنْزِع‌ُ [1] ← نزع بَرمی کَنَد / بیرون می آوَرَد
«فعل» يَنْزَغَ [2] ← نزغ تحريک می کند / تكان می دهد و از جاى می کند / وادار می کند
«فعل» يَنْزَغ‌ُ [1] ← نزغ تحريک می کند / تكان می دهد و از جاى می کند / وادار می کند
«فعل» يُنْزَفُون‌َ [1] ← نزف مست می شوند
«فعل» يُنْزِفُون‌َ [1] ← نزف مست می کنند
«فعل» يَنْزِل‌ُ [2] ← نزل نازل می شود
«فعل» يُنَزَّل‌َ [2] ← نزل نازل کرده می شود
«فعل» يُنَزَّل‌ُ [1] ← نزل نازل کرده می شود
«فعل» يُنَزِّل‌َ [3] ← نزل نازل می کند
«فعل» يُنَزِّل‌ُ [10] ← نزل نازل می کند
«فعل» يُنَزِّل‌ْ [4] ← نزل نازل می کند
«فعل» يَنْسَخ‌ُ [1] ← نسخ نسخ می کند / از بین می برد / باطل می کند
«فعل» يَنْسِفُ [1] ← نسف فرو می ریزد / الک و غربال می کند / پراکنده می کند / بر باد می دهد
«فعل» يَنْسِلُون‌َ [2] ← نسل بسرعت بیرون می آیند / بسرعت می تازند
«فعل» يَنْسَي‌ [1] ← نسی فراموش می کند
«فعل» يُنْسِيَ [1] ← نسی از یاد طرف می برد / بفراموشی می اندازد
«فعل» يُنَشَّأُ [1] ← نشا پدید می آید / پرورش می یابد
«فعل» يُنْشِئُ [2] ← نشا پدید می آورد
«فعل» يَنْشُرُ [1] ← نشر گسترش می دهد / می گشاید
«فعل» يَنْشُرْ [1] ← نشر گسترش می دهد / می گشاید
«فعل» يُنْشِرُون‌َ [1] ← نشر زنده می کنند / محشور می کنند / احیا می کنند
«فعل» يَنْصُرَ [4] ← نصر یاری می کند
«فعل» يَنْصُرُ [8] ← نصر یاری می کند
«فعل» يَنْصُرْ [3] ← نصر یاری می کند
«فعل» يَنْصُرُون‌َ [8] ← نصر یاری می کنند
«فعل» يُنْصَرُون‌َ [11] ← نصر یاری می شوند
«فعل» يَنْطِق‌ُ [3] ← نطق سخن می گوید
«فعل» يَنْطِقُون‌َ [4] ← نطق سخن می گویند
«فعل» يَنْطَلِق‌ُ [1] ← طلق گویا می شود
«فعل» يَنْظُرَ [1] ← نظر می نگرد
«فعل» يَنْظُرُ [4] ← نظر می نگرد
«فعل» يَنْظُرْ [4] ← نظر می نگرد
«فعل» يَنْظُرُوا [8] ← نظر می نگرند
«فعل» يَنْظُرُون‌َ [19] ← نظر می نگرند
«فعل» يُنْظَرُون‌َ [6] ← نظر مهلت داده می شوند
«اسم» يَنْعِ [1] ← ینع رسیدن و پخته شدن میوه
«فعل» يَنْعِق‌ُ [1] ← نعق چوپان، گوسفندان را نهیب و بانگ می زند
«فعل» يُنْغِضُون‌َ [1] ← نغض از روی استهزا و غرور تکان می دهند
«فعل» يُنْفَخ‌ُ [4] ← نفخ دمیده می شود
«فعل» يَنْفَدُ [1] ← نفد تمام می شود
«فعل» يَنْفِرُوا [1] ← نفر بسرعت می روند / بسرعت حرکت می کنند / کوچ می کنند
«فعل» يَنْفَضُّوا [1] ← فضض پراکنده می شوند
«فعل» يَنْفَعَ [4] ← نفع سود می رساند
«فعل» يَنْفَع‌ُ [17] ← نفع سود می رساند
«فعل» يَنْفَعُونَ [1] ← نفع سود می رسانند
«فعل» يُنْفِق‌ُ [5] ← نفق انفاق می کند / خرج می کند
«فعل» يُنْفِق‌ْ [2] ← نفق انفاق می کند / خرج می کند
«فعل» يُنْفِقُوا [1] ← نفق انفاق می کنند / خرج می کنند
«فعل» يُنْفِقُون‌َ [22] ← نفق انفاق می کنند / خرج می کنند
«فعل» يُنْفَوْا [1] ← نفی تبعید می گردند
«فعل» يُنْقِذُوا [1] ← نقذ نجات می دهند
«فعل» يُنْقَذُون‌َ [1] ← نقذ نجات داده می شوند
«فعل» يُنْقَص‌ُ [1] ← نقص کاسته می شود
«فعل» يَنْقُصُوا [1] ← نقص می کاهند
«فعل» يَنْقَض‌َّ [1] ← قضض سقوط می کند / فرو می ریزد
«فعل» يَنْقُضُون‌َ [4] ← نقض می شکنند / نقض می کنند
«فعل» يَنْقَلِب‌َ [1] ← قلب بر می گردد
«فعل» يَنْقَلِب‌ُ [2] ← قلب بر می گردد
«فعل» يَنْقَلِبْ [2] ← قلب بر می گردد
«فعل» يَنْقَلِبُوا [1] ← قلب بر می گردند
«فعل» يَنْقَلِبُون‌َ [1] ← قلب بر می گردند
«فعل» يَنْكُث‌ُ [1] ← نکث می شکند / بهم می زند
«فعل» يَنْكُثُون‌َ [2] ← نکث می شکنند / بهم می زنند
«فعل» يَنْكِح‌َ [1] ← نکح ازدواج می کند
«فعل» يَنْكِح‌ُ [2] ← نکح ازدواج می کند
«فعل» يَنْكِحْن‌َ [1] ← نکح ازدواج می کنند
«فعل» يُنْكِرُ [1] ← نکر انکار می کند
«فعل» يُنْكِرُونَ [1] ← نکر انکار می کنند
«فعل» يَنْهَوْن‌َ [7] ← نهی نهی می کنند
«فعل» يَنْهَی [6] ← نهی نهی می کند
«فعل» يُنِيب‌ُ [2] ← نوب بازگشت می کند / توبه می کند
«فعل» يُهَاجِرْ [1] ← هجر مهاجرت می کند
«فعل» يُهَاجِرُوا [3] ← هجر مهاجرت می کنند
«فعل» يَهَب‌ُ [2] ← وهب بخشش می کند / عطا می کند
«فعل» يَهْبِط‌ُ [1] ← هبط فرو می ریزد
«فعل» يَهْتَدُوا [2] ← هدی هدایت می شوند / راه می یابند
«فعل» يَهْتَدُون‌َ [10] ← هدی هدایت می شوند / راه می یابند
«فعل» يَهْتَدِي‌ [3] ← هدی هدایت می شود / راه می یابد
«فعل» يَهْجَعُون‌َ [1] ← هجع اندکی می خوابند
«فعل» يَهْدِ [9] ← هدی هدایت می کند / براه می آورد
«فعل» يَهْدُون‌َ [5] ← هدی هدایت می کنند / براه می آورند
«فعل» يَهِدِّي‌ [1] ← هدی هدایت می شود / راه می یابد
«فعل» يَهْدِيَ [8] ← هدی هدایت می کند / براه می آورد
«فعل» يَهْدِي‌ [64] ← هدی هدایت می کند / براه می آورد
«فعل» يُهْدَي‌ [1] ← هدی هدایت می شود / راه می یابد
«فعل» يُهْرَعُون‌َ [2] ← هرع بشدت سوق داده می شوند
«فعل» يُهْزَم‌ُ [1] ← هزم شکست می خورد
«فعل» يَهْلِك‌َ [1] ← هلک هلاک می شود
«فعل» يُهْلَك‌ُ [2] ← هلک هلاک می شود
«فعل» يُهْلِك‌َ [4] ← هلک هلاک می کند
«فعل» يُهْلِكُ [1] ← هلک هلاک می کند
«فعل» يُهْلِكُون‌َ [2] ← هلک هلاک می کنند
«فعل» يُهِنْ [1] ← هون خوار می کند
«اسم» الْيَهُودَ [2] ← یهود قوم یهود
«اسم» الْيَهُودُ [6] ← یهود قوم یهود
«اسم» يَهُودِيَّاً [1] ← یهود یک نفر یهودی
«فعل» يُهَيِّئْ [1] ← هیا فراهم می کند
«فعل» يَهِيج‌ُ [2] ← هیج خشک می شود
«فعل» يَهِيمُون‌َ [1] ← هیم حیران و سرگردان می شوند / شیفته و دلباخته می شوند
«فعل» يُوَادُّون‌َ [1] ← ودد دوست می دارند
«فعل» يُوَارِي‌ [2] ← وری پنهان می کند
«فعل» يُوَاطِئُوا [1] ← وطا موافقت و مطابقت می دهند
«فعل» يُوبِقْ [1] ← وبق نابود می کند
«فعل» يُوثِق‌ُ [1] ← وثق به بند و زنجیر می کشد
«فعل» يُوَجِّهْ [1] ← وجه متوجه می کند / روانه می کند
«فعل» يُوح‌َ [1] ← وحی وحی و الهام می شود
«فعل» يُوحُون‌َ [1] ← وحی بر می انگیزند / رازی را در میان می گذارند و از دیگران مخفی می کنند
«فعل» يُوحَي [14] ← وحی وحی و الهام می شود
«فعل» يُوحِي‌َ [1] ← وحی وحی و الهام می کند
«فعل» يُوحِي‌ [4] ← وحی وحی و الهام می کند
«فعل» يَوَدُّ [6] ← ودد دوست می دارد
«فعل» يَوَدُّوا [1] ← ودد دوست می دارند
«فعل» يُورَث‌ُ [1] ← ورث ارث داده می شود
«فعل» يُورِثُ [1] ← ورث ارث می دهد
«فعل» يُوزَعُون‌َ [3] ← وزع بازداشته می شوند / نگه داشته می شوند تا بهم ملحق شوند / مرتب و منظم می شوند
«اسم» يُوسُف‌َ [19] ← یوسف یوسف، نام مبارک یکی از پیامبران الهی
«اسم» يُوسُف‌ُ [8] ← یوسف یوسف، نام مبارک یکی از پیامبران الهی
«فعل» يُوَسْوِس‌ُ [1] ← وسوس وسوسه می کند / وسوسه می شود
«فعل» يُوصَل‌َ [3] ← وصل وصل می شود
«فعل» يُوصَي [1] ← وصی وصیت می شود
«فعل» يُوصِي [2] ← وصی وصیت می کند
«فعل» يُوصِين‌َ [1] ← وصی وصیت می کنند
«فعل» يُوعَدُون‌َ [10] ← وعد وعده داده می شوند
«فعل» يُوعَظ‌ُ [2] ← وعظ موعظه می شود
«فعل» يُوعَظُون‌َ [1] ← وعظ موعظه می شوند
«فعل» يُوعُون‌َ [1] ← وعی جمع آوری و حفظ می کنند
«فعل» يُوَف‌َّ [2] ← وفی بطور کامل داده می شود
«فعل» يُوفِضُون‌َ [1] ← وفض سرعت می گیرند / می دوند
«فعل» يُوَفِّقْ [1] ← وفق صلح و صفا برقرار می کند / درست می کند
«فعل» يُوفُوا [1] ← وفی وفا می کنند / کامل می دهند
«فعل» يُوفُون‌َ [2] ← وفی وفا می کنند / کامل می دهند
«فعل» يُوَفَّي [1] ← وفی بطور کامل داده می شود
«فعل» يُوَفِّيَ [3] ← وفی بطور کامل می دهد
«فعل» يُوَفِّي [3] ← وفی بطور کامل می دهد
«فعل» يُوق‌َ [2] ← وقی حفظ می شود
«فعل» يُوقَدُ [1] ← وقد افروخته می شود
«فعل» يُوقِدُون‌َ [1] ← وقد می افروزند
«فعل» يُوقِع‌َ [1] ← وقع می اندازد
«فعل» يُوقِنُون‌َ [11] ← یقن یقین می کنند
«فعل» يُوَلُّ [1] ← ولی روی می کنند/ بر می گردانند / پشت می کنند
«فعل» يُوَلِّ [1] ← ولی روی می کند/ بر می گرداند / پشت می کند
«فعل» يُولِج‌ُ [8] ← ولج داخل می کند
«فعل» يُولَدْ [1] ← ولد زاییده می شود
«فعل» يُوَلُّوا [1] ← ولی روی می کنند/ بر می گردانند / پشت می کنند
«فعل» يُوَلُّون‌َ [2] ← ولی روی می کنند/ بر می گردانند / پشت می کنند
«اسم» يَوْم‌َ [248] ← یوم روز / زمان / وقت
«اسم» الْيَوْم‌َ [48] ← یوم روز / زمان / وقت
«اسم» يَوْمَاً [16] ← یوم روز / زمان / وقت
«اسم» يَوْم‌ِ [47] ← یوم روز / زمان / وقت
«اسم» الْيَوْم‌ِ [25] ← یوم روز / زمان / وقت
«اسم» يَوْم‌ٍ [33] ← یوم روز / زمان / وقت
«اسم» يَوْم‌ُ [17] ← یوم روز / زمان / وقت
«اسم» الْيَوْم‌ُ [2] ← یوم روز / زمان / وقت
«اسم» يَوْم‌ٌ [9] ← یوم روز / زمان / وقت
«اسم» يَوْمَيْن‌ِ [3] ← یوم دو روز
«اسم» يُونُس‌َ [4] ← یونس یونس، نام مبارک یکی از پیامبران الهی
«فعل» يَيْأَس‌ُ [1] ← یاس دلسرد و نومید می شود
«فعل» يَيْأَسْ [1] ← یاس دلسرد و نومید می شود