فهرست الفبایی




فهرست کلمات معنی کلمات
«اسم» تَ [238] ضمیر مرفوع متصل به فعل ماضی صیغه 7 بمعنی تو یک مرد
«حرف» تَ [9] تاء قسم در ابتدای کلمه مقدس الله
«اسم» تِ [3] ضمیر مرفوع متصل به فعل ماضی صیغه 10 بمعنی تو یک زن
«حرف» تِ [8] تاء متصل به کلمه اب
«اسم» تُ [201] ضمیر مرفوع متصل به فعل ماضی صیغه 13 بمعنی من
«اسم» ت‌ْ [583] ضمیر مرفوع متصل به فعل ماضی صیغه 4 بمعنی او یک زن و نیز صیغ مثنای مؤنث
«اسم» تَائِبَات‌ٍ [1] ← توب زنان توبه کننده
«اسم» التَّائِبُون‌َ [1] ← توب مردان توبه کننده
«فعل» تُؤَاخِذْ [2] ← اخذ مؤاخذه می کنی
«فعل» تَاب‌َ [18] ← توب توبه کرد
«فعل» تَابَا [1] ← توب توبه کردند
«اسم» تَابِع‌ٍ [2] ← تبع پیرو / خدمتکار
«اسم» التَّابِعِين‌َ [1] ← تبع پیروان / خدمتکاران
«فعل» تَابُوا [10] ← توب توبه کردند
«اسم» التَّابُوت‌ِ [1] ← تابوت- تبت صندوق
«اسم» التَّابُوت‌ُ [1] ← تابوت- تبت صندوق
«فعل» تَأْبَي [1] ← ابی سرباز می زند
«فعل» تَأْت‌ِ [1] ← اتی می آید / می آورد
«فعل» تَأْت‌ِ [2] ← اتی می آیی / می آوری
«فعل» تَأْت‌ِ [1] ← اتی می آید / می آورد
«فعل» تَأْتُ [1] ← اتی می آیید / می آورید
«فعل» تَأْتُوا [2] ← اتی می آیید / می آورید
«فعل» تُؤْتَوا [1] ← اتی داده می شوید
«فعل» تُؤْتُوا [3] ← اتی می دهید
«فعل» تَأْتُون‌َ [11] ← اتی می آیید / می آورید
«فعل» تُؤْتُونَ [1] ← اتی می دهید
«فعل» تَأْتِي‌َ [10] ← اتی می آید / می آورد
«فعل» تَأْتِي‌َ [3] ← اتی می آیی/ می آوری
«فعل» تَأْتِي‌ [13] ← اتی می آید/ می آورد
«فعل» تَأْتِي‌ [1] ← اتی می آیی/ می آوری
«فعل» تُؤْتِي‌ [1] ← اتی می دهد
«فعل» تُؤْتِي‌ [1] ← اتی می دهی
«فعل» تُؤْثِرُون‌َ [1] ← اثر برتری می دهید
«اسم» تَأْثِيمَاً [1] ← اثم گناه آور
«اسم» تَأْثِيم‌ٌ [1] ← اثم گناه آور
«فعل» تَأْجُرَ [1] ← اجر اجیر می شوی
«فعل» تَأْخُذُ [2] ← اخذ می گیرد
«فعل» تَأْخُذْ [1] ← اخذ می گیرد
«فعل» تَأْخُذْ [1] ← اخذ می گیری
«فعل» تَأْخُذُوا [3] ← اخذ می گیرید
«فعل» تَأْخُذُونَ [3] ← اخذ می گیرید
«فعل» تَأَخَّرَ [2] ← اخر تأخیر کرد
«فعل» تُؤَدُّوا [1] ← ادی می رسانید / ادا می کنید / می پردازید
«فعل» تَأَذَّن‌َ [2] ← اذن اعلام کرد
«فعل» تُؤْذُوا [1] ← اذی اذیت می کنید
«فعل» تُؤْذُونَ [1] ← اذی اذیت می کنید
«اسم» تَارَة‌ً [2] ← تور بار / دفعه
«اسم» تَارِك‌ٌ [1] ← ترک رها کننده / بجای گذارنده
«اسم» تَارِكُوا [1] ← ترک رها کنندگان / بجای گذارندگان
«اسم» تَارِكِي [1] ← ترک رها کنندگان / بجای گذارندگان
«فعل» تَؤُزُّ [1] ← ازز بجوش می آورد / تحریک می کند
«فعل» تَأْس‌َ [2] ← اسو- اسی اندوهگین می شوی
«فعل» تَأْسِرُون‌َ [1] ← اسر اسیر می کنید
«فعل» تَأْسَوْا [1] ← اسو- اسی اندوهگین می شوید
«فعل» تَأْفِكَ [1] ← افک منحرف می کنی / منصرف می کنی / بر می گردانی
«فعل» تُؤْفَكُون‌َ [4] ← افک منحرف می شوید / منصرف می شوید / برگردانده می شوید
«فعل» تَأْكُل‌ُ [6] ← اکل می خورد
«فعل» تَأْكُل‌ْ [2] ← اکل می خورد
«فعل» تَأْكُلُوا [11] ← اکل می خورید
«فعل» تَأْكُلُون‌َ [12] ← اکل می خورید
«فعل» تَأْلَمُون‌َ [2] ← الم درد می گیرید / بدرد می آیید
«اسم» التَّالِيَات‌ِ [1] ← تلو تلاوت کنندگان
«فعل» تَأْمُرُ [2] ← امر فرمان می دهد
«فعل» تَأْمُرُ [1] ← امر فرمان می دهی
«فعل» تُؤْمَرُ [2] ← امر فرمان داده می شوی
«فعل» تَأْمُرُون‌َ [6] ← امر فرمان می دهید
«فعل» تُؤْمَرُون‌َ [2] ← امر فرمان داده می شوید
«فعل» تَأْمُرِين‌َ [1] ← امر فرمان می دهی
«فعل» تَأْمَنُ [1] ← امن اطمینان می کنی
«فعل» تَأْمَنْ [2] ← امن اطمینان می کنی
«فعل» تُؤْمِن‌َ [1] ← امن ایمان می آورد
«فعل» تُؤْمِنُ [1] ← امن ایمان می آوردید
«فعل» تُؤْمِن‌ْ [1] ← امن ایمان می آورد
«فعل» تُؤْمِن‌ْ [1] ← امن ایمان می آوری
«فعل» تُؤْمِنُوا [12] ← امن ایمان می آورید
«فعل» تُؤْمِنُون‌َ [8] ← امن ایمان می آورید
«فعل» تُؤْوِي‌ [1] ← اوی پناه می دهد / جای می دهد
«فعل» تُؤْوِي‌ [1] ← اوی پناه می دهی / جای می دهی
«اسم» تَأْوِيلَ [2] ← اول تأویل کردن / تفسیر بدلخواه کردن / تعبیر کردن / برگرداندن
«اسم» تَأْوِيلاً [2] ← اول تأویل کردن / تفسیر بدلخواه کردن / تعبیر کردن / برگرداندن
«اسم» تَأْوِيل‌ِ [9] ← اول تأویل کردن / تفسیر بدلخواه کردن / تعبیر کردن / برگرداندن
«اسم» تَأْوِيل‌ُ [4] ← اول تأویل کردن / تفسیر بدلخواه کردن / تعبیر کردن / برگرداندن
«فعل» تَب‌َّ [1] ← تبب نابود شد / نابود باد
«فعل» تُب‌ْ [1] ← توب توبه کن
«اسم» تَبَاب‌ٍ [1] ← تبب نابودی / زیان / کمبود
«اسم» تَبَارَاً [1] ← تبر هلاکت
«فعل» تَبَارَك‌َ [9] ← برک زوال ناپذیر و پربرکت است / مبارک است / پاک و منزه است
«فعل» تُبَاشِرُوا [1] ← بشر مباشرت می کنید (آمیزش می کنید)
«فعل» تَبَايَعْتُمْ‌ [1] ← بیع با یکدیگر قراداد بستید / خرید و فروش کردید
«فعل» تَبَّت‌ْ [1] ← تبب بریده شد / بریده باد
«فعل» تُبْت‌ُ [3] ← توب توبه کردم
«فعل» تَبْتَئِس‌ْ [2] ← باس اندوهگین می شوی / دلگیر می شوی
«فعل» تَبْتَغُوا [10] ← بغی می جویید
«فعل» تَبْتَغُون‌َ [1] ← بغی می جویید
«فعل» تَبْتَغِي‌َ [1] ← بغی می جویی
«فعل» تَبْتَغِي‌ [1] ← بغی می جویی
«فعل» تَبَتَّل‌ْ [1] ← بتل منقطع شو / زهد پیشه کن / از دنیا ببُر
«فعل» تُبْتُمْ‌ [2] ← توب توبه کردید
«اسم» تَبْتِيلاً [1] ← بتل منقطع شدن / انقطاع / بریدن
«فعل» تَبْخَسُوا [3] ← بخس کم می گذارید / ناقص می دهید
«فعل» تَبْخَلُوا [1] ← بخل بخل می ورزید / خسیس می شوید
«فعل» تُبْدَ [2] ← بدو آشکار می شود
«فعل» تَبَدَّل‌َ [1] ← بدل تبدیل می کنی
«فعل» تُبَدَّل‌ُ [1] ← بدل تبدیل می شود
«فعل» تُبْدُوا [5] ← بدو آشکار می کنید
«فعل» تُبْدُون‌َ [4] ← بدو آشکار می کنید
«فعل» تُبْدِي‌ [1] ← بدو آشکار می کند / افشا می کند
«اسم» تَبْدِيل‌َ [2] ← بدل تبدیل و تغییر
«اسم» تَبْدِيلاً [5] ← بدل تبدیل و تغییر
«فعل» تُبَذِّرْ [1] ← بذر اسراف می کنی / ریخت و پاش می کنی
«اسم» تَبْذِيرَاً [1] ← بذر اسراف کردن / ریخت و پاش
«فعل» تَبَرَّأَ [2] ← برا بیزاری جست
«فعل» تُبْرِءُ [1] ← برا شفا می دهی
«فعل» تَبَرَّأْنَا [1] ← برا بیزاری جستیم
«فعل» تَبَرَّءُوا [1] ← برا بیزاری جستند
«اسم» تَبَرُّج‌َ [1] ← برج خودآرایی کردن برای غریبه ها
«فعل» تَبَرَّجْن‌َ [1] ← برج برای غریبه ها خودآرایی می کنید
«فعل» تَبَّرْنَا [1] ← تبر هلاک کردیم
«فعل» تَبَرُّوا [2] ← برر نیکی می کنید
«فعل» تَبْسُطْ [1] ← بسط می گشایی / دراز می کنی
«فعل» تُبْسَل‌َ [1] ← بسل تسلیم هلاکت می شود
«فعل» تَبَسَّم‌َ [1] ← بسم تبسّم کرد
«فعل» تُبَشِّرَ [1] ← بشر بشارت و مژده می دهی
«فعل» تُبَشِّرُون‌َ [1] ← بشر بشارت و مژده می دهید
«فعل» تُبْصِرُ [1] ← بصر می بینی
«اسم» تَبْصِرَة‌ً [1] ← بصر بینایی
«فعل» تُبْصِرُون‌َ [9] ← بصر می بینید
«فعل» تُبْطِلُوا [2] ← بطل باطل می کنید / از بین می برید
«اسم» تَبَعَاً [2] ← تبع پیرو
«فعل» تَبِعَ [6] ← تبع پیروی کرد
«اسم» تُبَّع‌ٍ [2] ← تبع لقب پادشاهان یمن
«فعل» تُبْعَثُ [1] ← بعث برانگیخته می شوید
«فعل» تُبْعَثُون‌َ [1] ← بعث برانگیخته می شوید
«فعل» تَبِعُوا [1] ← تبع پیروی کردند
«فعل» تَبْغ‌ِ [1] ← بغی می خواهی
«فعل» تَبْغُوا [1] ← بغی می خواهید
«فعل» تَبْغُونَ [2] ← بغی می خواهید
«فعل» تَبْغِي [1] ← بغی تجاوز می کند
«فعل» تُبْقِي‌ [1] ← بقی باقی می گذارد
«فعل» تَبْكُون‌َ [1] ← بکی می گریید
«فعل» تَبْلُغ‌َ [1] ← بلغ می رسی
«فعل» تَبْلُغُوا [4] ← بلغ می رسید
«فعل» تَبْلُو [1] ← بلو آگاه می شود / گرفتار می شود / می آزماید
«فعل» تُبْلَوُا [1] ← بلو آزموده می شوید
«فعل» تُبْلَي‌ [1] ← بلو آشکار می شود
«فعل» تَبْنُون‌َ [1] ← بنی می سازید
«فعل» تَبْهَتُ [1] ← بهت مبهوت می کند / بهت زده می کند
«فعل» تَبُوءَ [1] ← بوا برمی گردی
«فعل» تُبَوِّئُ [1] ← بوا سکونت می دهی/ منزل می دهی / جای می دهی
«فعل» تَبَوَّءَا [1] ← بوا اقامت می گزینید / مسکن می کنید
«فعل» تَبَوَّءُوا [1] ← بوا اقامت گزیدند/ مسکن کردند
«فعل» تَبُورَ [1] ← بور کساد می شود / بی ثمر می شود
«اسم» تِبْيَانَاً [1] ← بین روشنگر / روشن کردن
«فعل» تَبِيدَ [1] ← بید نابود می شود / از بین می رود
«فعل» تَبْيَض‌ُّ [1] ← بیض سفید می شود
«اسم» تَبِيعَاً [1] ← تبع دادخواه و خونخواه
«فعل» تَبَيَّن‌َ [11] ← بین روشن شد
«فعل» تُبَيِّن‌َ [2] ← بین روشن می کنی
«فعل» تُبَيِّنُ [1] ← بین روشن می کنید
«فعل» تَبَيَّنَت‌ْ [1] ← بین روشن شد
«فعل» تَبَيَّنُوا [3] ← بین دقت و تأمل کنید
«فعل» تَتَبَدَّلُوا [1] ← بدل تبدیل می کنید
«فعل» تَتَّبِع‌َ [2] ← تبع پیروی می کنی
«فعل» تَتَّبِع‌ْ [7] ← تبع پیروی می کنی
«فعل» تَتْبَعُ [1] ← تبع دنبال می کند
«اسم» تَتْبِيب‌ٍ [1] ← تبب نابودی / زیان / نابود کردن
«اسم» تَتْبِيرَاً [2] ← تبر هلاکت / هلاک کردن
«فعل» تَتَّبِعَا [1] ← تبع پیروی می کنید
«فعل» تَتَّبِعُوا [9] ← تبع پیروی می کنید
«فعل» تَتَّبِعُون‌َ [3] ← تبع پیروی می کنید
«فعل» تَتَجَافَي [1] ← جفو آرام نمی گیرد / دور می شود
«فعل» تَتَّخِذَ [1] ← اخذ می گیری
«فعل» تَتَّخِذُ [2] ← اخذ می گیری
«فعل» تَتَّخِذُوا [13] ← اخذ می گیرید
«فعل» تَتَّخِذُون‌َ [5] ← اخذ می گیرید
«فعل» تَتَذَكَّرُون‌َ [3] ← ذکر متذکّر می شوید / پند می گیرید
«فعل» تَتْرُكْ [1] ← ترک رها می کنی / بجای می گذاری
«فعل» تُتْرَكُوا [1] ← ترک رها می شوید / بجای گذاشته می شوبد
«فعل» تُتْرَكُون‌َ [1] ← ترک رها می شوید / بجای گذاشته می شوبد
«اسم» تَتْرَا [1] ← وتر یکی پس از دیگری / پی در پی درآمدن
«فعل» تَتَفَرَّقُوا [1] ← فرق پراکنده می شوید
«فعل» تَتَفَكَّرُوا [1] ← فکر می اندیشید / فکر می کنید
«فعل» تَتَفَكَّرُون‌َ [3] ← فکر می اندیشید / فکر می کنید
«فعل» تَتَقَلَّب‌ُ [1] ← قلب دگرگون می شود
«فعل» تَتَّقُوا [11] ← وقی پروا می کنید
«فعل» تَتَّقُون‌َ [19] ← وقی پروا می کنید
«فعل» تَتَکَبَّرَ [1] ← کبر تکبّر می کنی / خود بزرگ بینی می کنی
«فعل» تَتَلَقَّی [1] ← لقی بپیشواز می روند / دریافت می کنند
«فعل» تَتْلُوَ [1] ← تلو تلاوت می کنی
«فعل» تَتْلُو [1] ← تلو تلاوت می کند
«فعل» تَتْلُو [3] ← تلو تلاوت می کنی
«فعل» تَتْلُون‌َ [1] ← تلو تلاوت می کنید
«فعل» تُتْلَي‌ [16] ← تلو تلاوت می شود
«فعل» تَتَمارَي‌ [1] ← مری شک می کنی / بحث و جدل می کنی / لج می کنی
«فعل» تَتَمَنَّوْا [1] ← منی آرزو می کنید / می خواهید
«فعل» تَتَنَاجَوْا [1] ← نجو با یکدیگر نجوا می کنید / با یکدیگر درگوشی سخن می گویید
«فعل» تَتَنَزَّل‌ُ [1] ← نزل نازل می شود
«فعل» تَتُوبَا [1] ← توب توبه می کنید
«فعل» تَتَوَفَّی [2] ← وفی قبض روح می کند
«فعل» تَتَوَلَّوْا [4] ← ولی رویگردان می شوید
«اسم» تَثْبِيتَاً [2] ← ثبت استوارکردن
«اسم» تَثْرِيب‌َ [1] ← ثرب توبیخ کردن/ ملامت زیاد / گناه شمردن
«فعل» تَثْقَفَ [1] ← ثقف دست می یابی / پیروز می شوی
«فعل» تُثِيرُ [3] ← ثور زیرورو می کند
«فعل» تُجَادِل‌ُ [2] ← جدل مجادله و دفاع می کند
«فعل» تُجَادِل‌ْ [1] ← جدل مجادله و دفاع می کنی
«فعل» تُجَادِلُوا [1] ← جدل مجادله و دفاع می کنید
«فعل» تُجَادِلُون [1] ← جدل مجادله و دفاع می کنید
«اسم» تِجَارَة‌ً [4] ← تجر تجارت / خرید و فروش
«اسم» التِّجَارَة‌ِ [1] ← تجر تجارت / خرید و فروش
«اسم» تِجَارَة‌ٍ [1] ← تجر تجارت / خرید و فروش
«اسم» تِجَارَۀُ [1] ← تجر تجارت / خرید و فروش
«اسم» تِجَارَة‌ٌ [2] ← تجر تجارت / خرید و فروش
«فعل» تَجْأَرُوا [1] ← جار تضرع و زاری می کنید / ناله و فریاد می کنید
«فعل» تَجْأَرُون‌َ [1] ← جار تضرع و زاری می کنید / ناله و فریاد می کنید
«فعل» تُجَاهِدُون‌َ [1] ← جهد جهاد می کنید / کوشش می کنید / می جنگید
«فعل» تَجْتَنِبُوا [1] ← جنب دوری می کنید
«فعل» تَجِدَ [14] ← وجد می یابی
«فعل» تَجِدُ [1] ← وجد می یابد
«فعل» تَجِدُ [8] ← وجد می یابی
«فعل» تَجِدُوا [9] ← وجد می یابید
«فعل» تَجِدُون‌َ [1] ← وجد می یابید
«فعل» تُجْرِمُون‌َ [1] ← جرم جرم کردید
«فعل» تَجْرِي‌َ [3] ← جری بجریان می افتد / حرکت می کند / جاری می شود
«فعل» تَجْرِي‌ [48] ← جری بجریان می افتد / حرکت می کند / جاری می شود
«فعل» تَجْرِيَان‌ِ [1] ← جری بجریان می افتند / حرکت می کنند / جاری می شوند
«فعل» تُجْزَوْن‌َ [9] ← جزی جزا داده می شوید / پاداش داده می شوید
«فعل» تَجْزِي‌ [2] ← جزی جزا می دهد / پاداش می دهد/ کفایت می کند / قبول مسئولیت می کند
«فعل» تُجْزَي‌ [4] ← جزی جزا داده می شود / پاداش داده می شود
«فعل» تَجَسَّسُوا [1] ← جسس تجسّس می کنید / کنجکاوی می کنید
«فعل» تَجْعَل‌َ [1] ← جعل قرار می دهی
«فعل» تَجْعَل‌ُ [1] ← جعل قرار می دهی
«فعل» تَجْعَل‌ْ [9] ← جعل قرار می دهی
«فعل» تَجْعَلُوا [5] ← جعل قرار می دهید
«فعل» تَجْعَلُون‌َ [3] ← جعل قرار می دهید
«فعل» تَجَلَّي‌ [1] ← جلو تجلی و جلوه کرد / ظاهر و آشکار شد
«فعل» تَجَلَّي‌ [1] ← جلو تجلی و جلوه می کند / ظاهر و آشکار می شود
«فعل» تَجْمَعُوا [1] ← جمع جمع می کنید
«فعل» تَجْهَرْ [2] ← جهر آشکار می کنی
«فعل» تَجْهَرُوا [1] ← جهر آشکار می کنید
«فعل» تَجْهَلُون‌َ [4] ← جهل جهالت و حماقت می ورزید / نادانی می کنید
«فعل» تَجُوع‌َ [1] ← جوع گرسنه می شوی
«فعل» تُحَاجُّون‌َ [4] ← حجج محاجّه می کنید / مخاصمه می کنید
«فعل» تَحَاضُّون‌َ [1] ← حضض تشویق می کنید
«اسم» تَحَاوُرَ [1] ← حور گفت وگوی
«فعل» تُحْبَرُون‌َ [1] ← حبر زینت داده می شوید
«فعل» تَحْبِسُونَ [1] ← حبس نگه می دارید
«فعل» تَحْبَط‌َ [1] ← حبط هدر می شود
«فعل» تُحِبُّوا [1] ← حبب دوست می دارید
«فعل» تُحِبُّون‌َ [9] ← حبب دوست می دارید
«اسم» تَحْت‌َ [7] ← تحت زیر
«اسم» تَحْت‌ِ [44] ← تحت زیر
«فعل» تُحَدِّث‌ُ [1] ← حدث روایت می کند
«فعل» تُحَدِّثُونَ [1] ← حدث روایت می کنید
«فعل» تَحْذَرُون‌َ [1] ← حذر می ترسید / پرهیز می کنید
«فعل» تَحْرُثُون‌َ [1] ← حرث می کارید / زراعت می کنید
«فعل» تَحْرِص‌ْ [1] ← حرص حرص می زنی
«فعل» تُحَرِّك‌ْ [1] ← حرک بحرکت در می آوری
«فعل» تُحَرِّم‌ُ [1] ← حرم تحریم می کنی
«فعل» تُحَرِّمُوا [1] ← حرم تحریم می کنید
«فعل» تَحَرَّوْا [1] ← حری شایسته تر و سزاوارتر را طلبیدند و خواستند / ترجیح دادند
«اسم» تَحْرِيرُ [5] ← حرر آزاد کردن
«فعل» تَحْزَن‌َ [2] ← حزن محزون می شود
«فعل» تَحْزَن‌ْ [5] ← حزن محزون می شوی
«فعل» تَحْزَنُوا [3] ← حزن محزون می شوید
«فعل» تَحْزَنُون‌َ [2] ← حزن محزون می شوید
«فعل» تَحْزَنِي [2] ← حزن محزون می شوی
«فعل» تُحِس‌ُّ [1] ← حسس حس می کنی
«فعل» تَحْسَبَ [6] ← حسب می پنداری
«فعل» تَحْسَب‌ُ [4] ← حسب می پنداری
«فعل» تَحْسَبُوا [2] ← حسب می پندارید
«فعل» تَحْسَبُونَ [1] ← حسب می پندارید
«فعل» تَحْسُدُونَ [1] ← حسد حسادت می ورزید
«فعل» تَحَسَّسُوا [1] ← حسس جستجو کنید
«فعل» تُحْسِنُوا [1] ← حسن نیکی می کنید
«فعل» تَحُسُّونَ [1] ← حسس می کُشید
«فعل» تُحْشَرُون‌َ [9] ← حشر جمع آوری می شوید
«اسم» تَحَصُّنَاً [1] ← حصن با نجابت و عفت بودن
«فعل» تُحْصِنَ [1] ← حصن نگهداری می کند
«فعل» تُحْصِنُون‌َ [1] ← حصن نگهداری می کنید
«فعل» تُحْصُوا [3] ← حصی می شمارید / حساب نگه می دارید
«فعل» تُحِط‌ْ [2] ← حوط احاطه می یابی
«فعل» تَحْكُم‌َ [1] ← حکم داوری می کنی
«فعل» تَحْكُم‌ُ [1] ← حکم داوری می کنی
«فعل» تَحْكُمُوا [1] ← حکم داوری می کنید
«فعل» تَحْكُمُون‌َ [4] ← حکم داوری می کنید
«فعل» تَحِل‌ُّ [1] ← حلل حلال می شود
«فعل» تَحُل‌ُّ [1] ← حلل فرود می آید
«اسم» تَحِلَّة‌َ [1] ← حلل حلال کردن / گشودن
«فعل» تَحْلِقُوا [1] ← حلق می تراشید
«فعل» تُحِلُّوا [1] ← حلل حلال می کنید
«فعل» تَحْمِلَ [1] ← حمل حمل می کنی / سوار می کنی
«فعل» تَحْمِل‌ُ [7] ← حمل حمل می کند / بر می دارد / باردار می شود
«فعل» تَحْمِل‌ْ [2] ← حمل حمل می کنی / حمله می کنی
«فعل» تُحَمِّلْ [1] ← حمل تحمیل می کنی
«فعل» تُحْمَلُون‌َ [2] ← حمل سوار می شوید
«فعل» تَحْنَث‌ْ [1] ← حنث سوگند را می شکنی
«اسم» تَحْوِيلاً [3] ← حول دگرگونی / تغییر دادن / منتقل نمودن
«اسم» تَحِيَّة‌ً [2] ← حیی تحیّت و درود
«اسم» تَحِيَّة‌ٍ [1] ← حیی تحیّت و درود
«اسم» تَحِيَّۀُ [3] ← حیی تحیّت و درود
«فعل» تَحِيدُ [1] ← حید کناره می گیری / بی میل می باشی
«فعل» تُحِيطُوا [1] ← حوط احاطه می یابید
«فعل» تَحْيَوْن‌َ [1] ← حیی زنده می شوید
«فعل» تُحْيِي‌ [1] ← حیی زنده می کنی
«اسم» تَخَاصُم‌ُ [1] ← خصم با هم دشمنی و مخاصمه کردن
«فعل» تُخَاطِبْ [2] ← خطب سخن می گویی / مخاطب می کنی
«فعل» تَخَافَ [1] ← خوف می ترسی
«فعل» تَخَاف‌ُ [1] ← خوف می ترسی
«فعل» تَخَافَا [1] ← خوف می ترسید
«فعل» تُخَافِت‌ْ [1] ← خفت آهسته می خوانی
«فعل» تَخَافُوا [2] ← خوف می ترسید
«فعل» تَخَافُون‌َ [5] ← خوف می ترسید
«فعل» تَخَافِي [1] ← خوف می ترسی
«فعل» تُخَالِطُوا [1] ← خلط قاطی می شوید / معاشرت می کنید
«فعل» تُخْبِت‌َ [1] ← خبت اطمینان و آرامش پیدا می کند / تسلیم و خاضع می گردد
«فعل» تَخْتَانُون‌َ [1] ← خون خیانت می کنید
«فعل» تَخْتَصِمُوا [1] ← خصم با هم دشمنی و مخاصمه می کنید
«فعل» تَخْتَصِمُون‌َ [1] ← خصم با هم دشمنی و مخاصمه می کنید
«فعل» تَخْتَلِفُون‌َ [6] ← خلف اختلاف می کنید
«فعل» تَخِرُّ [1] ← خرر بزمین می افتد / ناگهان سقوط می کند
«فعل» تَخْرُج‌َ [1] ← خرج خارج می شوی / بیرون می آیی
«فعل» تَخْرُج‌ُ [4] ← خرج خارج می شود / بیرون می آید
«فعل» تَخْرُج‌ْ [3] ← خرج خارج می شود / بیرون می آید
«فعل» تُخْرِج‌َ [2] ← خرج خارج می کنی / بیرون می آوری
«فعل» تُخْرِج‌ُ [3] ← خرج خارج می کنی / بیرون می آوری
«فعل» تَخْرُجُوا [1] ← خرج خارج می شوید / بیرون می آیید
«فعل» تُخْرِجُوا [3] ← خرج خارج می کنید / بیرون می آورید
«فعل» تَخْرُجُون‌َ [1] ← خرج خارج می شوید / بیرون می آیید
«فعل» تُخْرَجُون‌َ [3] ← خرج اخراج می شوید / بیرون می گردید
«فعل» تُخْرِجُون‌َ [2] ← خرج خارج می کنید / بیرون می آورید
«فعل» تَخْرُصُون‌َ [1] ← خرص دروغ می گویید / از روی حدس و گمان بیان می کنید
«فعل» تَخْرِق‌َ [1] ← خرق می شکافی
«فعل» تُخْزِ [2] ← خزی خوار می کنی
«فعل» تُخْزُوا [2] ← خزی خوار می کنید
«فعل» تُخْسِرُوا [1] ← خسر کم فروشی می کنید
«اسم» تَخْسِيرٍ [1] ← خسر خسارت / زیان زدن
«فعل» تَخْشَع‌َ [1] ← خشع خاشع و فروتن می شود
«فعل» تَخْشَوْا [4] ← خشی می ترسید
«فعل» تَخْشَوْن‌َ [2] ← خشی می ترسید
«فعل» تَخْشَی [4] ← خشی می ترسی
«فعل» تَخْضَعْن‌َ [1] ← خضع خضوع و نرمی می کنید
«فعل» تَخُطُّ [1] ← خطط می نوشتی
«فعل» تَخْطَفُ [1] ← خطف بسرعت می رباید
«فعل» تَخَف‌ْ [9] ← خوف می ترسی
«فعل» تُخْفُوا [5] ← خفی مخفی می کنید
«فعل» تُخْفُون‌َ [3] ← خفی مخفی می کنید
«فعل» تَخْفَي [1] ← خفی مخفی می شود
«فعل» تُخْفِي‌ [2] ← خفی مخفی می کند
«فعل» تُخْفِي‌ [1] ← خفی مخفی می کنی
«اسم» تَخْفِيف‌ٌ [1] ← خفف تخفیف / سبک کردن
«فعل» تَخَلَّت‌ْ [1] ← خلو خالی می شود
«فعل» تَخْلُدُون‌َ [1] ← خلد جاودانه می شوید
«فعل» تُخْلَفَ [1] ← خلف تخلف می شود / خلف می شود
«فعل» تُخْلِف‌ُ [1] ← خلف تخلف می کنی / خلف می کنی
«فعل» تَخْلُق‌ُ [1] ← خلق خلق می کنی / می آفرینی
«فعل» تَخْلُقُون‌َ [2] ← خلق خلق می کنید / می آفرینید / می تراشید
«اسم» تَخَوُّف‌ٍ [1] ← خوف ترسیدن / دلهره / بتدریج کم کردن
«فعل» تَخُونُوا [2] ← خون خیانت می کنید
«اسم» تَخْوِيفَاً [1] ← خوف بیم دادن / ترساندن
«فعل» تَخَيَّرُون‌َ [1] ← خیر انتخاب می کنید
«فعل» تَدَارَكَ [1] ← درک درک می کند / درمی یابد / ملحق می شود
«فعل» تَدَايَنْتُمْ [1] ← دین از یکدیگر وام گرفتید / با یکدیگر معامله نسیه کردید
«فعل» تَدَّخِرُون‌َ [1] ← ذخر انبار می کنید
«فعل» تَدْخُلُ [1] ← دخل وارد می شوید
«فعل» تُدْخِل‌ْ [1] ← دخل وارد می کنی
«فعل» تَدْخُلُوا [7] ← دخل وارد می شوید
«فعل» تَدْرُسُون‌َ [2] ← درس درس می خوانید
«فعل» تُدْرِك‌َ [1] ← درک می بیند / درک می کند / در می یابد / دست می یابد / می رسد
«فعل» تُدْرِكُ [1] ← درک می بیند / درک می کند / در می یابد / دست می یابد / می رسد
«فعل» تَدْرُون‌َ [1] ← دری می دانید
«فعل» تَدْرِي‌ [2] ← دری می داند
«فعل» تَدْرِي‌ [2] ← دری می دانی
«فعل» تَدْع‌ُ [1] ← دعو می خواند
«فعل» تَدْع‌ُ [4] ← دعو می خوانی
«فعل» تَدْعُو [1] ← دعو می خواند
«فعل» تَدْعُو [4] ← دعو می خوانی
«فعل» تَدْعُوا [7] ← دعو می خوانید
«فعل» تَدَّعُون‌َ [2] ← دعو آرزو می کنید
«فعل» تَدْعُون‌َ [22] ← دعو می خوانید
«فعل» تُدْعَوْن‌َ [3] ← دعو خوانده می شوید
«فعل» تُدْعَي‌ [1] ← دعو خوانده می شود
«فعل» تُدْلُوا [1] ← دلو متوسل می شوید / می دهید
«فعل» تَدَلَّي [1] ← دلو خيلى نزديك شد تا جايى كه از شدّت نزديكى وابسته شد / آويزان شد
«فعل» تُدَمِّرُ [1] ← دمر هلاک می کند
«اسم» تَدْمِيرَاً [2] ← دمر هلاک کردن / هلاک
«فعل» تُدْهِن‌ُ [1] ← دهن مداهنه و مدارا می کنی / نرمش و سازش می کنی
«فعل» تَدُورُ [1] ← دور می چرخد
«فعل» تُدِيرُونَ [1] ← دور می گردانید / دست به دست می کنید
«فعل» تَذْبَحُوا [1] ← ذبح ذبح می کنید
«فعل» تَذَرُ [2] ← وذر ترک می کند / رها می کند / وا می گذارد
«فعل» تَذَرُ [1] ← وذر ترک می کنی / رها می کنی / وا می گذاری
«فعل» تَذَرُ [2] ← وذر ترک می کنید / رها می کنید / وا می گذارید
«فعل» تَذَرْ [3] ← وذر ترک می کنی / رها می کنی / وا می گذاری
«فعل» تَذْرُو [1] ← ذرو در فضا می پراکند
«فعل» تَذَرُوا [1] ← وذر ترک می کنید / رها می کنید / وا می گذارید
«فعل» تَذَرُون‌َ [3] ← وذر ترک می کنید / رها می کنید / وا می گذارید
«فعل» تَذَكَّرَ [1] ← ذکر متذکّر شد / پند گرفت
«فعل» تَذْكُرُ [1] ← ذکر یاد می کنی
«فعل» تُذَكِّرَ [1] ← ذکر بیاد می آورد / تذکر می دهد
«اسم» تَذْكِرَة‌ً [3] ← ذکر مایه ی تذکر و یادآوری
«اسم» التَّذْكِرَة‌ِ [1] ← ذکر مایه ی تذکر و یادآوری
«اسم» تَذْكِرَة‌ٌ [5] ← ذکر مایه ی تذکر و یادآوری
«فعل» تَذَكَّرُوا [1] ← ذکر متذکّر شدند/ پند گرفتند
«فعل» تَذْكُرُوا [1] ← ذکر یاد می کنید
«فعل» تَذْكُرُون‌َ [2] ← ذکر یاد می کنید
«فعل» تَذَكَّرُون‌َ [17] ← ذکر متذکّر می شوید / پند می گیرید
«اسم» تَذْكِيرِ [1] ← ذکر یادآوری / یادآوری کردن
«فعل» تُذِل‌ُّ [1] ← ذلل ذلیل و خوار می کنی
«اسم» تَذْلِيلاً [1] ← ذلل آویزان شدن / فرود آمدن
«فعل» تَذْهَب‌َ [1] ← ذهب می رود / پایان می یابد
«فعل» تَذْهَب‌ْ [1] ← ذهب می رود / پایان می یابد
«فعل» تَذْهَبُوا [2] ← ذهب می بَرید / می روید
«فعل» تَذْهَبُون‌َ [1] ← ذهب می بَرید / می روید
«فعل» تَذْهَل‌ُ [1] ← ذهل فراموش می کند / ترک می کند
«فعل» تَذُودَان‌ِ [1] ← ذود از شرافت خود دفاع می کنند
«فعل» تَذُوقُوا [1] ← ذوق می چشید / تحمل می کنید
«فعل» تَرَ [32] ← رای می بینی
«اسم» التَّرَائِب‌ِ [1] ← ترب استخوانهای بالای سینه
«فعل» تَرَاءَت‌ْ [1] ← رای یکدیگر را دید(ند)
«فعل» تَرَاءَی [1] ← رای یکدیگر را دید(ند)
«اسم» تُرَابَاً [9] ← ترب زمین و خاک روی آن
«اسم» التُّرَاب‌ِ [1] ← ترب زمین و خاک روی آن
«اسم» تُرَاب‌ٍ [6] ← ترب زمین و خاک روی آن
«اسم» تُرَاب‌ٌ [1] ← ترب زمین و خاک روی آن
«اسم» التُّرَاث‌َ [1] ← ورث میراث / ارث
«اسم» تَرَاض‌ٍ [2] ← رضی- رضو رضایت و خشنودی / راضی شدن و خشنود بودن
«فعل» تَرَاضَوْا [1] ← رضی- رضو راضی و خشنود شدند
«فعل» تَرَاضَيْتُمْ [1] ← رضی- رضو راضی و خشنود شدید
«اسم» التَّرَاقِي‌َ [1] ← ترق - رقی ترقوه ها / استخوان های گرداگرد گلو
«فعل» تُرَاوِدُ [1] ← رود با اصرار و التماس می خواهد / بانجام فحشاء دعوت می کند
«اسم» تَرَبُّص‌ُ [1] ← ربص انتظار کشیدن
«فعل» تَرَبَّصْتُمْ‌ [1] ← ربص انتظار کشیدید
«فعل» تَرَبَّصُوا [5] ← ربص انتظار بکشید
«فعل» تَرَبَّصُون‌َ [1] ← ربص انتظار می کشید
«فعل» تَرْتَابُوا [1] ← ریب شک می کنید
«فعل» تَرْتَدُّوا [1] ← ردد بر می گردید
«اسم» تَرْتِيلاً [2] ← رتل ترتیل / پی در پی و بتدریج و آرامی و با آهنگ خواندن
«فعل» تَرِثُوا [1] ← ورث ارث می برید
«فعل» تُرْجَع‌ُ [6] ← رجع بازگشت داده می شود / بازگردانده می شود
«فعل» تَرْجِعُوا [1] ← رجع باز می گردید / باز می گردانید
«فعل» تَرْجِعُونَ [1] ← رجع باز می گردید / باز می گردانید
«فعل» تُرْجَعُون‌َ [19] ← رجع باز می گردید / باز می گردانید
«فعل» تَرْجُف‌ُ [2] ← رجف بشدت می لرزد
«فعل» تَرْجُمُوا [1] ← رجم سنگسار می کنید / طرد می کنید / تهمت می زنید
«فعل» تَرْجُو [2] ← رجو امیدوار می شوی
«فعل» تَرْجُون‌َ [2] ← رجو امیدوار می شوید
«فعل» تُرْجِي‌ [1] ← رجو بتأخیر می اندازی
«فعل» تَرْحَمْ [2] ← رحم مهر می ورزی / رحم می کنی
«فعل» تُرْحَمُون‌َ [8] ← رحم مورد مهر واقع می شوید / مورد رحمت قرار می گیرید
«فعل» تُرَدَّ [1] ← ردد برگردانده می شود
«فعل» تُرِدْن‌َ [2] ← رود اراده می کنید / می خواهید
«فعل» تُرَدُّون‌َ [3] ← ردد برگردانده می شوید
«فعل» تَرَدَّي [1] ← ردی در ورطه هلاکت افتاد
«فعل» تَرْدَي [1] ← ردی در ورطه هلاکت می افتی
«فعل» تُرْدِي [1] ← ردی در ورطه هلاکت می افکنی
«فعل» تَرْزُق‌ُ [1] ← رزق روزی می دهی
«فعل» تُرْزَقَانِ [1] ← رزق روزی داده می شوید / جیره غذائی بشما می رسد
«فعل» تُرْضِع‌ُ [1] ← رضع شیر می دهد
«فعل» تَرْضَوْا [2] ← رضی- رضو راضی و خشنود می شوید
«فعل» تَرْضَوْن‌َ [2] ← رضی- رضو راضی و خشنود می شوید
«فعل» تَرْضَی [1] ← رضی- رضو راضی و خشنود می شود
«فعل» تَرْضَی [6] ← رضی- رضو راضی و خشنود می شوی
«فعل» تَرْغَبُون‌َ [1] ← رغب راغب و علاقمند می شوید
«فعل» تُرْفَع‌َ [1] ← رفع بالا برده می شود / بلند می شود / رفعت می یابد
«فعل» تَرْفَعُوا [1] ← رفع بالا می برید / بلند می کنید
«فعل» تَرْقُب‌ْ [1] ← رقب مراقبت و حراست می کنی
«فعل» تَرْقَي [1] ← رقی بالا می روی
«فعل» تَرَك‌َ [14] ← ترک رها کرد / بجای گذارد
«فعل» تَرْكَبُ [1] ← رکب طی می کنی / می پیمایی / منتقل می شوی
«فعل» تَرْكَبُوا [2] ← رکب سوار می شوید
«فعل» تَرْكَبُون‌َ [1] ← رکب سوار می شوید
«فعل» تَرَكْت‌ُ [2] ← ترک رها کردم / بجای گذاردم
«فعل» تَرَكْتُمْ [4] ← ترک رها کردید / بجای گذاردید
«فعل» تَرْكُضُوا [1] ← رکض می دوید
«فعل» تَرَكْن‌َ [1] ← ترک رها کردند / بجای گذاردند
«فعل» تَرْكَن‌ُ [1] ← رکن مایل می شوی / اعتماد می کنی
«فعل» تَرَكْنَا [9] ← ترک رها کردیم / بجای گذاردیم
«فعل» تَرْكَنُوا [1] ← رکن مایل می شوید / اعتماد می کنید
«فعل» تَرَكُوا [3] ← ترک رها کردند / بجای گذاردند
«فعل» تَرْمِي‌ [2] ← رمی پرتاب می کند / می اندازد
«فعل» تُرْهِبُون‌َ [1] ← رهب می ترسانید
«فعل» تَرْهَقُ [4] ← رهق فرا می گیرد / می پوشاند
«فعل» تُرْهِقْ [1] ← رهق وا می داری / می اندازی
«فعل» تَرَوُا [2] ← رای می بینید
«فعل» تَرَوْا [5] ← رای می بینید
«فعل» تَرَوْن‌َ [6] ← رای می بینید
«فعل» تَرَي‌ [43] ← رای می بینی
«فعل» تَرَيِ [1] ← رای می بینی
«فعل» تُرِيَ [1] ← رای نشان می دهی / می نمایانی
«فعل» تُرِيحُون‌َ [1] ← روح از چراگاه به آغل بر می گردانید
«فعل» تُرِيدُ [4] ← رود می خواهی / اراده می کنی
«فعل» تُرِيدُون‌َ [7] ← رود می خواهید / اراده می کنید
«فعل» تَزَال‌ُ [1] ← زیل با ترکیب (لا تزال) یعنی پیوسته و همواره می باشی
«فعل» تَزَاوَرُ [1] ← زور روی می گرداند / متمایل می شود
«فعل» تَزِدْ [2] ← زید می افزایی
«فعل» تَزْدَادُ [1] ← زید می افزاید
«فعل» تَزْدَرِي [1] ← زری خوار و پست می شمرد
«فعل» تَزِرُ [5] ← وزر حمل می کند / بدوش می کشد
«فعل» تَزْرَعُون‌َ [2] ← زرع زراعت می کنید / می رویانید
«فعل» تَزْعُمُون‌َ [4] ← زعم گمان می کنید / می پندارید
«فعل» تُزِغ‌ْ [1] ← زیغ منحرف نکن
«فعل» تُزَكُّوا [1] ← زکو مدح می کنید / تبرئه می کنید
«فعل» تَزَكَّي [3] ← زکو پاک شد / پارسا شد
«فعل» تَزَكَّي [1] ← زکو پاک می شوی / پارسا می شوی
«فعل» تُزَكِّي [1] ← زکو پاکیزه می کنی
«فعل» تَزِل‌َّ [1] ← زلل می لغزد
«فعل» تَزْهَق‌َ [2] ← زهق می میرد / از بدن خارج می شود
«فعل» تَزَوَّدُوا [1] ← زود توشه بردارید / زاد و توشه تهیه کنید
«فعل» تَزُول‌َ [1] ← زول نیست و نابود می شود / تکان می خورد
«فعل» تَزُولاَ [1] ← زول نیست و نابود می شوند / تکان می خورند
«فعل» تَزِيدُونَ [1] ← زید می افزایید
«فعل» تَزَيَّلُوا [1] ← زیل جدا شدند / پراکنده شدند
«فعل» تَسُؤْ [3] ← سوا دلگیر و دلتنگ می کند
«فعل» تَسَاءَلُون‌َ [1] ← سال از یکدیگر درخواست می کنید / از یکدیگر سؤال می کنید
«فعل» تُسَاقِط‌ْ [1] ← سقط پشت سرهم فرو می ریزد
«فعل» تَسْأَلُ [4] ← سال درخواست می کنی / سؤال می کنی
«فعل» تَسْأَلْ [2] ← سال درخواست می کنی / سؤال می کنی
«فعل» تُسْأَل‌ُ [1] ← سال سؤال نمی شوی
«فعل» تُسْأَل‌ُ [3] ← سال سؤال نمی شوید
«فعل» تَسْأَلُوا [3] ← سال درخواست می کنید / سؤال می کنید
«فعل» تُسْأَلُون‌َ [5] ← سال سؤال نمی شوید
«فعل» تَسْأَمُوا [1] ← سام بستوه می آیید / ملول می شوید
«فعل» تُسَبِّح‌ُ [1] ← سبح تسبیح می گوید / ستایش می کند
«فعل» تُسَبِّحُوا [1] ← سبح تسبیح می گویید / ستایش می کنید
«فعل» تُسَبِّحُون‌َ [1] ← سبح تسبیح می گویید / ستایش می کنید
«فعل» تَسْبِق‌ُ [2] ← سبق پیشی می گیرد
«فعل» تَسُبُّوا [1] ← سبب دشنام می دهید
«اسم» تَسْبِيحَ [2] ← سبح تسبیح / ستایش / تسبیح گفتن
«فعل» تَسْتَأْخِرُون‌َ [1] ← اخر تأخیر می کنید
«فعل» تَسْتَأْنِسُوا [1] ← انس تؤام با آرامش اجازه می گیرید
«فعل» تَسْتَبْدِلُون‌َ [1] ← بدل طلب جایگزینی می کنید
«فعل» تَسْتَبِين‌َ [1] ← بین روشن می شود
«فعل» تَسْتَتِرُون‌َ [1] ← ستر پنهان می شوید / شرم می کنید
«فعل» تَسْتَجِيبُون‌َ [1] ← جوب اجابت می کنید
«فعل» تَسْتَخْرِجوا [1] ← خرج خارج می کنید / بیرون می آورید
«فعل» تَسْتَخْرِجُون‌َ [1] ← خرج خارج می کنید / بیرون می آورید
«فعل» تَسْتَخِفُّونَ [1] ← خفف به سبکی و راحتی حمل می کنید / سبک می یابید
«فعل» تَسْتَرْضِعُوا [1] ← رضع زن شیرده (دایه) می خواهید
«فعل» تَسْتَطِعْ [1] ← طوع قادر می شوی
«فعل» تَسْتَطِيع‌َ [4] ← طوع قادر می شوی
«فعل» تَسْتَطِيعُوا [1] ← طوع قادر می شوید
«فعل» تَسْتَطِيعُون‌َ [1] ← طوع قادر می شوید
«فعل» تَسْتَعْجِلْ [1] ← عجل شتاب می خواهی
«فعل» تَسْتَعْجِلُوا [2] ← عجل شتاب می خواهید
«فعل» تَسْتَعْجِلُون‌َ [6] ← عجل شتاب می خواهید
«فعل» تَسْتَغْفِرْ [3] ← غفر استغفار می کنی
«فعل» تَسْتَغْفِرُون‌َ [1] ← غفر استغفار می کنید
«فعل» تَسْتَغِيثُون‌َ [1] ← غوث- غیث کمک می خواهید
«فعل» تَسْتَفْت‌ِ [1] ← فتی اظهارنظر می خواهی
«فعل» تَسْتَفْتِحُوا [1] ← فتح پیروزی می خواهید
«فعل» تَسْتَفْتِيَان‌ِ [1] ← فتی اظهارنظر می خواهید
«فعل» تَسْتَقْدِمُون‌َ [1] ← قدم جلو می افتید / پیشی می گیرید
«فعل» تَسْتَقْسِمُوا [1] ← قسم سهم می خواهید
«فعل» تَسْتَكْبِرُون‌َ [3] ← کبر تکبر می ورزید
«فعل» تَسْتَكْثِرُ [1] ← کثر زیاد می پنداری
«فعل» تَسْتَمِعُون‌َ [1] ← سمع گوش فرامی دهید
«فعل» تَسْتَهْزِئُون‌َ [1] ← هزا مسخره می کنید
«فعل» تَسْتَوُوا [1] ← سوی مستقر می شوید
«فعل» تَسْتَوِي‌ [2] ← سوی یکسان می شود
«فعل» تَسْجُدَ [2] ← سجد سجده می کنی/ از روی خضوع و خشوع خم می شوی
«فعل» تَسْجُدُوا [1] ← سجد سجده می کنید/ از روی خضوع و خشوع خم می شوید
«فعل» تَسْحَرَ [1] ← سحر سحر و جادو می کنی / فریب می دهی
«فعل» تُسْحَرُون‌َ [1] ← سحر سحر و جادو می شوید / فریب می خورید
«فعل» تَسْخَرُوا [1] ← سخر مسخره می کنید
«فعل» تَسْخَرُون‌َ [1] ← سخر مسخره می کنید
«فعل» تَسُرُّ [1] ← سرر شاد می کند
«فعل» تَسْرَحُون‌َ [1] ← سرح بچرا می فرستید
«فعل» تُسْرِفُوا [2] ← سرف اسراف می کنید
«فعل» تُسِرُّون‌َ [3] ← سرر کتمان می کنید / بطور سرّی می گوئید
«اسم» تَسْرِيح‌ٌ [1] ← سرح رها کردن / طلاق دادن
«فعل» تَسْطِعْ [1] ← طوع قادر می شوی
«اسم» تِسْع‌َ [1] ← تسع نُه
«اسم» تِسْعَاً [1] ← تسع نُه
«اسم» تِسْع‌ِ [1] ← تسع نُه
«اسم» تِسْع‌ٌ [1] ← تسع نُه
«اسم» تِسْعَة‌َ [1] ← تسع نُه
«اسم» تِسْعَة‌ُ [1] ← تسع نُه
«اسم» تِسْعُون‌َ [1] ← تسع نَوَد
«فعل» تَسْعَي [3] ← سعی سعی می کند / می شتابد
«فعل» تَسْفِكُون‌َ [1] ← سفک می ریزید
«فعل» تَسْقُط‌ُ [1] ← سقط سقوط می کند
«فعل» تُسْقِط‌َ [1] ← سقط فرو می ریزی
«فعل» تَسْقِي [1] ← سقی آبیاری می کند / سیراب می کند
«فعل» تُسْقَي [1] ← سقی نوشانده می شود
«فعل» تُسْكَن‌ْ [1] ← سکن سکونت می یابد
«فعل» تَسْكُنُوا [4] ← سکن آرامش می یابید
«فعل» تَسْكُنُون‌َ [1] ← سکن آرامش می یابید
«فعل» تَسْلُكُوا [1] ← سلک داخل می کنید / فرو می کنید / می پیمایید
«فعل» تُسَلِّمُوا [1] ← سلم سلام می کنید
«فعل» تُسْلِمُون‌َ [1] ← سلم تسلیم می شوید / تسلیم می کنید / مسلمان می شوید
«اسم» تَسْلِيمَاً [3] ← سلم تسلیم شدن / تسلیم کردن / سلام کردن / قبول کردن / تن دردادن
«فعل» تَسْمَع‌ُ [2] ← سمع می شنود
«فعل» تَسْمَع‌ُ [1] ← سمع می شنوی
«فعل» تَسْمَع‌ُ [1] ← سمع می شنوید
«فعل» تَسْمَع‌ْ [1] ← سمع می شنوی
«فعل» تُسْمِع‌ُ [8] ← سمع بگوش می رسانی
«فعل» تَسْمَعُوا [1] ← سمع می شنوید
«فعل» تَسْمَعُون‌َ [2] ← سمع می شنوید
«فعل» تُسَمَّي [1] ← سمو نامیده می شود
«اسم» تَسْمِيَة‌َ [1] ← سمو نامیدن / نامگذاری
«اسم» تَسْنِيم‌ٍ [1] ← سنم نام چشمه‏اى در بهشت
«فعل» تَسْوَدُّ [1] ← سود سیاه می شود
«فعل» تَسَوَّرُوا [1] ← سور از دیوار بالا رفتند
«فعل» تُسَوَّي [1] ← سوی یکسان می شود
«فعل» تَسِيرُ [1] ← سیر سیر می کند
«فعل» تُسِيمُون‌َ [1] ← سوم می چرانید
«فعل» تَشَاءُ [9] ← شیا می خواهی / اراده می کنی
«فعل» تَشَاءُون‌َ [2] ← شیا می خواهید / اراده می کنید
«فعل» تَشَابَه‌َ [3] ← شبه مشتبه و مبهم شد
«فعل» تَشَابَهَت‌ْ [1] ← شبه شبیه هم شدند
«فعل» تُشَاقُّون‌َ [1] ← شقق مخالفت و دشمنی می کنید
«اسم» تَشَاوُرٍ [1] ← شور با یکدیگر مشورت کردن
«فعل» تَشْتَرُوا [3] ← شری می فروشید / می خرید
«فعل» تَشْتَكِي‌ [1] ← شکو شکایت می کند
«فعل» تَشْتَهِي [2] ← شهو میل و رغبت پیدا می کند
«فعل» تَشْخَص‌ُ [1] ← شخص خیره و بی حرکت می شود
«فعل» تَشْرَبُون‌َ [2] ← شرب می نوشید
«فعل» تُشْرِك‌َ [2] ← شرک شرک می ورزی/ شریک می کنی
«فعل» تُشْرِك‌ْ [2] ← شرک شرک می ورزی/ شریک می کنی
«فعل» تُشْرِكُوا [3] ← شرک شرک می ورزید/ شریک می کنید
«فعل» تُشْرِكُون‌َ [7] ← شرک شرک می ورزید/ شریک می کنید
«فعل» تُشْطِط‌ْ [1] ← شطط ستم پیشه می کنی
«فعل» تَشْعُرُون‌َ [4] ← شعر دریافت می کنید / درمی یابید
«فعل» تَشَقَّق‌ُ [2] ← شقق شکافته می شود
«فعل» تَشْقَي [2] ← شقو- شقی به تنگی و سختی می افتی / بدبخت می شوی
«فعل» تَشْكُرُوا [1] ← شکر تشکر می کنید
«فعل» تَشْكُرُون‌َ [19] ← شکر تشکر می کنید
«فعل» تُشْمِت‌ْ [1] ← شمت شماتت می کنی / سرکوفت می زنی
«فعل» تَشْهَدَ [1] ← شهد گواهی می دهد
«فعل» تَشْهَدُ [2] ← شهد گواهی می دهد
«فعل» تَشْهَدْ [1] ← شهد گواهی می دهی
«فعل» تَشْهَدُوا [1] ← شهد گواهی می دهید
«فعل» تَشْهَدُون‌َ [3] ← شهد گواهی می دهید
«فعل» تَشِيع‌َ [1] ← شیع شایع می شود
«فعل» تُصَاحِبْ [1] ← صحب همراه می شوی
«فعل» تُصِبْ [8] ← صوب می رسد / می رساند / فرود می آید / فرود می آورد
«فعل» تُصْبِح‌َ [1] ← صبح می شود / می گردد
«فعل» تُصْبِح‌ُ [1] ← صبح می شود / می گردد
«فعل» تُصْبِحُوا [1] ← صبح می شوید / می گردید
«فعل» تُصْبِحُون‌َ [1] ← صبح می شوید / می گردید
«فعل» تَصْبِرُ [1] ← صبر صبر می کنی
«فعل» تَصْبِرُوا [5] ← صبر صبر می کنید
«فعل» تَصْبِرُون‌َ [1] ← صبر صبر می کنید
«فعل» تَصَدَّق‌َ [1] ← صدق صدقه داد
«فعل» تَصَدَّق‌ْ [1] ← صدق صدقه بده
«فعل» تَصَدَّقُوا [1] ← صدق صدقه بدهید
«فعل» تُصَدِّقُون‌َ [1] ← صدق تصدیق می کنید
«فعل» تَصُدُّوا [1] ← صدد باز می دارید / اعراض می کنید
«فعل» تَصُدُّون‌َ [2] ← صدد باز می دارید / اعراض می کنید
«فعل» تَصَدَّي‌ [1] ← صدی روی می آوری / متعرض می شوی / می پردازی
«اسم» تَصْدِيَة‌ً [1] ← صدی کف زدن و سوت کشیدن
«اسم» تَصْدِيق‌َ [2] ← صدق تصدیق / تصدیق کردن
«فعل» تَصْرِف‌ْ [1] ← صرف منصرف می کنی
«فعل» تُصْرَفُون‌َ [2] ← صرف منصرف می شوید
«اسم» تَصْرِيف‌ِ [2] ← صرف تغییر دادن جهت
«فعل» تَصْطَلُون‌َ [2] ← صلی خود را گرم می کنید
«فعل» تُصْعِدُون‌َ [1] ← صعد بالا می روید / تا مرز پنهان شدن از دیده ها دور می شوید
«فعل» تُصَعِّرْ [1] ← صعر از روی تکبر از نظرها بر می گردانی
«فعل» تَصْغَي [1] ← صغو متمایل می شود / منحرف می شود
«فعل» تَصِف‌ُ [2] ← وصف وصف می کند
«فعل» تَصْفَحُوا [1] ← صفح روی می گردانید
«فعل» تَصِفُون‌َ [4] ← وصف وصف می کنید
«فعل» تَصِل‌ُ [1] ← وصل می رسد
«فعل» تُصَل‌ِّ [1] ← صلو نماز می خوانی / درود می فرستی / دعا می کنی
«فعل» تُصْلِحُوا [2] ← صلح اصلاح می کنید
«فعل» تَصْلَي [1] ← صلی وارد آتش می شود و حرارتش را می چشد
«اسم» تَصْلِيَۀُ [1] ← صلی وارد آتش شدن و حرارتش را چشیدن
«فعل» تُصْنَع‌َ [1] ← صنع ساخته می شوی
«فعل» تَصْنَعُون‌َ [1] ← صنع می سازید
«فعل» تَصُومُوا [1] ← صوم روزه می گیرید
«فعل» تُصِيبَ [5] ← صوب می رسد / می رساند / فرود می آید / فرود می آورد
«فعل» تُصِيبُ [1] ← صوب می رسد / می رساند / فرود می آید / فرود می آورد
«فعل» تُصِيبُوا [1] ← صوب می رسید / می رسانید / فرود می آیید / فرود می آورید
«فعل» تَصِيرُ [1] ← صیر باز می گردد
«فعل» تُضَارَّ [1] ← ضرر متضرر می شود
«فعل» تُضَارُّوا [1] ← ضرر ضرر نزنید
«فعل» تَضْحَكُون‌َ [2] ← ضحک می خندید
«فعل» تَضْحَي [1] ← ضحی- ضحو در آفتاب می روی / آفتاب زده می شوی / آفتاب بر تو می تابد
«فعل» تَضْرِبُوا [1] ← ضرب می زنید
«اسم» تَضَرُّعَاً [3] ← ضرع تضرّع / گریه و زاری کردن / ذلت بخرج دادن
«فعل» تَضَرَّعُوا [1] ← ضرع گریه و زاری کردند/ ذلت بخرج دادند
«فعل» تَضُرُّوا [1] ← ضرر ضرر می زنید
«فعل» تَضُرُّونَ [1] ← ضرر ضرر می زنید
«فعل» تَضَع‌َ [1] ← وضع زمین می نهد / پایان می یابد
«فعل» تَضَع‌ُ [3] ← وضع زمین می نهد / وضع حمل می کند
«فعل» تَضَعُوا [1] ← وضع زمین می نهید / می اندازید
«فعل» تَضَعُون‌َ [1] ← وضع زمین می نهید / بر می دارید
«فعل» تَضِل‌َّ [1] ← ضلل گمراه می شود
«فعل» تُضِل‌ُّ [1] ← ضلل گمراه می کنی
«فعل» تَضِلُّوا [2] ← ضلل گمراه می شوید
«اسم» تَضْلِيل‌ٍ [1] ← ضلل نابودی و تباهی
«فعل» تُضَيِّقُوا [1] ← ضیق تنگ می کنید / در فشار قرار می دهید
«فعل» تَطَئُوا [2] ← وطا قدم می گذارید / گام می نهید
«فعل» تَطَاوَل‌َ [1] ← طول امتداد یافت / بطول انجامید
«فعل» تَطْرُدَ [1] ← طرد طرد می کنی / می رانی
«فعل» تَطْرُدْ [1] ← طرد طرد می کنی / می رانی
«فعل» تُطِع‌ْ [11] ← طوع اطاعت می کنی
«فعل» تُطْعِمُون‌َ [1] ← طعم غذا می دهید
«فعل» تَطْغَوْا [3] ← طغی- طغو طغیان می کنید
«فعل» تَطْلُع‌ُ [1] ← طلع طلوع می کند
«فعل» تَطَّلِع‌ُ [1] ← طلع مطلع می شود / لبریز می شود
«فعل» تَطَّلِع‌ُ [1] ← طلع مطلع می شوی / لبریز می شوی
«فعل» تَطْمَئِن‌َّ [3] ← طمان- طمن مطمئن می شود / آرامش می یابد
«فعل» تَطْمَئِن‌ُّ [2] ← طمان- طمن مطمئن می شود / آرامش می یابد
«فعل» تَطْمَعُون‌َ [1] ← طمع طمع می کنید
«فعل» تُطَهِّرُ [1] ← طهر پاکیزه می کنی
«فعل» تَطَهَّرْن‌َ [1] ← طهر خود را شستشو دادند
«اسم» تَطْهِيرَاً [1] ← طهر پاکیزه کردن / پاکیزگی
«فعل» تَطَوَّع‌َ [2] ← طوع داوطلبانه انجام داد
«فعل» تَطَيَّرْنَا [1] ← طیر بفال بد گرفتیم
«فعل» تُطِيعُوا [6] ← طوع اطاعت می کنید
«فعل» تَظَاهَرَا [1] ← ظهر بیکدیگر کمک کردند
«فعل» تَظَاهَرَا [1] ← ظهر بیکدیگر کمک می کنید
«فعل» تَظَاهَرُون‌َ [1] ← ظهر بیکدیگر کمک می کنید
«فعل» تُظَاهِرُون‌َ [1] ← ظهر ظِهار می کنید
«فعل» تَظْلِمْ [1] ← ظلم ظلم می کند / می کاهد / فروگذار می کند / حق را می خورد
«فعل» تُظْلَم‌ُ [2] ← ظلم ظلم می شود / مورد ستم واقع می شود
«فعل» تَظْلِمُوا [1] ← ظلم ظلم می کنید
«فعل» تَظْلِمُون‌َ [1] ← ظلم ظلم می کنید
«فعل» تُظْلَمُون‌َ [4] ← ظلم ظلم می شوید / مورد ستم واقع می شوید
«فعل» تَظْمَأُ [1] ← ظما بسیار تشنه می شوی
«فعل» تَظُن‌ُّ [1] ← ظنن گمان می کند / بیقین می داند
«فعل» تَظُنُّون‌َ [2] ← ظنن گمان می کنید / بیقین می دانید
«فعل» تُظْهِرُون‌َ [1] ← ظهر ظهر می کنید / وارد نیمروز می شوید
«فعل» تَعَارَفُوا [1] ← عرف یکدیگر را می شناسید
«فعل» تَعَاسَرْتُمْ‌ [1] ← عسر بتوافق نرسیدید
«فعل» تَعَاطَي‌ [1] ← عطو عهده دار کار شد
«فعل» تَعَالَوْا [7] ← علو بیایید
«فعل» تَعَالَي [14] ← علو بالا رفت / برتر است
«فعل» تَعَالَيْن‌َ [1] ← علو بیایید
«فعل» تَعَاوَنُوا [1] ← عون بیکدیگر کمک می کنید
«فعل» تَعَاوَنُوا [1] ← عون بیکدیگر کمک کنید
«فعل» تَعْبَثُون‌َ [1] ← عبث کار بی نتیجه و غایتی انجام می دهید / بیهوده کاری می کنید
«فعل» تَعْبُدُ [1] ← عبد پرستش می کند
«فعل» تَعْبُدُ [1] ← عبد پرستش می کنی
«فعل» تَعْبُدْ [1] ← عبد پرستش می کنی
«فعل» تَعْبُدُوا [7] ← عبد پرستش می کنید
«فعل» تَعْبُدُون‌َ [23] ← عبد پرستش می کنید
«فعل» تَعْبُرُون‌َ [1] ← عبر تعبیر می کنید
«فعل» تَعْتَدُوا [5] ← عدو تعدی می کنید
«فعل» تَعْتَدُّونَ [1] ← عدد حساب می کنید
«فعل» تَعْتَذِرُوا [3] ← عذر پوزش می طلبید / عذر می آورید
«فعل» تَعْثَوْا [5] ← عثو- عثی فساد می کنید
«فعل» تَعْجَب‌ْ [1] ← عجب بشگفت می آیی
«فعل» تُعْجِبُ [1] ← عجب بشگفتی وا می دارد
«فعل» تُعْجِبْ [2] ← عجب بشگفتی وا می دارد
«فعل» تَعْجَبُون‌َ [1] ← عجب بشگفت می آیید
«فعل» تَعْجَبِين‌َ [1] ← عجب بشگفت می آیی
«فعل» تَعَجَّل‌َ [1] ← عجل شتاب کرد
«فعل» تَعْجَل‌َ [1] ← عجل شتاب می کنی
«فعل» تَعْجَل‌ْ [2] ← عجل شتاب می کنی
«فعل» تَعِدُ [4] ← وعد وعده می دهی
«فعل» تَعْدُ [1] ← عدو باز می داری
«فعل» تَعِدَانِ [1] ← وعد وعده می دهید
«فعل» تَعْدِل‌ْ [1] ← عدل دادگری می کند / فدیه و عوض می دهد
«فعل» تَعْدِلُوا [4] ← عدل دادگری می کنید
«فعل» تَعُدُّوا [2] ← عدد می شمارید
«فعل» تَعْدُوا [1] ← عدو تعدی می کنید
«فعل» تَعُدُّون‌َ [2] ← عدد می شمارید
«فعل» تُعَذِّب‌َ [1] ← عذب عذاب می کنی
«فعل» تُعَذِّبْ [2] ← عذب عذاب می کنی
«فعل» تَعْرُج‌ُ [1] ← عرج بالا می رود / عروج می کند
«فعل» تُعْرِضَ [1] ← عرض اعراض می کنی
«فعل» تُعْرِض‌ْ [1] ← عرض اعراض می کنی
«فعل» تُعْرِضُوا [2] ← عرض اعراض می کنید
«فعل» تُعْرَضُون‌َ [1] ← عرض عرضه می شوید
«فعل» تَعْرِفَ [1] ← عرف می شناسی
«فعل» تَعْرِف‌ُ [3] ← عرف می شناسی
«فعل» تَعْرِفُونَ [1] ← عرف می شناسید
«فعل» تَعْرَي‌ [1] ← عری برهنه می شوی
«فعل» تُعِزُّ [1] ← عزز عزیز می گردانی
«فعل» تُعَزِّرُوا [1] ← عزر یاری می نمایید
«فعل» تَعْزِمُوا [1] ← عزم اراده و تصمیم قطعی می گیرید
«اسم» تَعْسَاً [1] ← تعس سقوط و افتادن با صورت و بهمین حال ماندن
«فعل» تَعْضُلُوا [2] ← عضل سخت می گیرید / مانع می شوید
«فعل» تَعِظُون‌َ [1] ← وعظ موعظه می کنید
«اسم» التَّعَفُّف‌ِ [1] ← عفف شدت عفت و خویشتنداری
«فعل» تَعْفُوا [3] ← عفو عفو می کنید / می بخشید / گذشت می کنید
«فعل» تَعْقِلُون‌َ [24] ← عقل اندیشه می کنید / عقل خود را بکار می گیرید
«فعل» تَعْلُ [1] ← علو سرکشی می کنید
«فعل» تَعْلَم‌َ [1] ← علم می داند
«فعل» تَعْلَم‌َ [1] ← علم می دانی
«فعل» تَعْلَم‌ُ [1] ← علم می داند
«فعل» تَعْلَم‌ُ [7] ← علم می دانی
«فعل» تَعْلَم‌ُ [2] ← علم می دانید
«فعل» تَعْلَم‌ْ [4] ← علم می دانی
«فعل» تُعَلِّمَ [1] ← علم یاد می دهی
«فعل» تَعْلَمُوا [10] ← علم می دانید
«فعل» تَعْلَمُون‌َ [60] ← علم می دانید
«فعل» تُعَلِّمُون‌َ [3] ← علم یاد می دهید
«فعل» تُعْلِنُون‌َ [3] ← علن علنی می کنید / آشکار می گویید
«فعل» تَعْلُوا [2] ← علو سرکشی می کنید
«فعل» تَعَمَّدَت‌ْ [1] ← عمد قصد و عمد کرد
«فعل» تَعْمَل‌ُ [1] ← عمل عمل می کند
«فعل» تَعْمَل‌ْ [1] ← عمل عمل می کند
«فعل» تَعْمَلُون‌َ [83] ← عمل عمل می کنید
«فعل» تَعْمَي [2] ← عمی کور می شود / کوردل می شود
«فعل» تَعُودُ [2] ← عود برمی گردید
«فعل» تَعُودُوا [2] ← عود برمی گردید
«فعل» تَعُودُون‌َ [1] ← عود برمی گردید
«فعل» تَعُولُوا [1] ← عول منحرف می شوید
«فعل» تَعِيَ [1] ← وعی جمع آوری و حفظ می کند
«اسم» التَّغَابُن‌ِ [1] ← غبن قیامت / سر یکدیگر کلاه گذاشتن
«فعل» تَغْتَسِلُوا [1] ← غسل خود را شستشو می دهید
«فعل» تَغُرَّ [2] ← غرر فریب می دهد / مغرور می کند
«فعل» تَغْرُب‌ُ [1] ← غرب غروب می کند
«فعل» تُغْرِق‌َ [1] ← غرق غرق می کنی
«فعل» تَغَشَّی [1] ← غشی پوشانید (آمیزش کرد)
«فعل» تَغْشَي‌ [1] ← غشی می پوشاند
«فعل» تَغْفِرَ [1] ← غفر می آمرزی
«فعل» تَغْفِرْ [3] ← غفر می آمرزی
«فعل» تَغْفِرُوا [1] ← غفر می آمرزید
«فعل» تَغْفُلُون‌َ [1] ← غفل غافل می شوید
«فعل» تَغْلِبُون‌َ [1] ← غلب غلبه می کنید / پیروز می شوبد
«فعل» تُغْلَبُون‌َ [1] ← غلب مغلوب می شوید / شکست می خورید
«فعل» تَغْلُوا [2] ← غلو غلوّ می کنید
«فعل» تُغْمِضُوا [1] ← غمض اغماض می کنید / چشم پوشی می کنید
«فعل» تَغْن‌َ [1] ← غنی اقامت می کند / زندگی می کند
«فعل» تُغْن‌ِ [3] ← غنی بی نیاز می کند/ سود می دهد / دور می کند
«فعل» تُغْنِي‌َ [4] ← غنی بی نیاز می کند/ سود می دهد / دور می کند
«فعل» تُغْنِي‌ [2] ← غنی بی نیاز می کند/ سود می دهد / دور می کند
«فعل» تَغِيض‌ُ [1] ← غیض ناقص می کند / می کاهد
«اسم» تَغَيُّظَاً [1] ← غیظ اظهار غیظ و خشم شدید
«اسم» تَفَاخُرٌ [1] ← فخر بیکدیگر فخر و مباهات کردن
«فعل» تُفَادُوا [1] ← فدی رها می کنید و بهای رهایی را می گیرید
«اسم» تَفَاوُت‌ٍ [1] ← فوت تفاوت / تفاوت داشتن با یکدیگر
«فعل» تَفْتَأُ [1] ← فتا پیوسته و همواره می باشی
«فعل» تُفَتَّح‌ُ [1] ← فتح گشوده می شود
«فعل» تَفْتَرُوا [2] ← فری افترا می بندید
«فعل» تَفْتَرُون‌َ [2] ← فری افترا می بندید
«فعل» تَفْتَرِي‌َ [1] ← فری افترا می بندی
«فعل» تَفْتِنْ [1] ← فتن به فتنه می اندازی/ به بلا و آزمایش مبتلا می کنی
«فعل» تُفْتَنُون‌َ [1] ← فتن به فتنه افکنده می شوید / به بلا و آزمایش مبتلا می شوید
«اسم» تَفَثَ [1] ← تفث چرک بدن
«فعل» تُفَجِّرَ [1] ← فجر می شکافی و بجریان می اندازی
«فعل» تَفْجُرَ [1] ← فجر می شکافی و بجریان می اندازی
«اسم» تَفْجِيرَاً [2] ← فجر شکافتن و بجریان انداختن
«فعل» تَفْرَح‌ْ [1] ← فرح سرمستی می کنی/ ناسپاسانه شاد می شوی
«فعل» تَفْرَحُوا [1] ← فرح سرمستی می کنید/ ناسپاسانه شاد می شوید
«فعل» تَفْرَحُون‌َ [2] ← فرح سرمستی می کنید/ ناسپاسانه شاد می شوید
«فعل» تَفْرِضُوا [1] ← فرض فرض می کنید / تعیین می کنید / واجب می کنید
«فعل» تَفَرَّق‌َ [1] ← فرق پراکنده شد
«فعل» تَفَرَّق‌َ [1] ← فرق پراکنده می شود
«فعل» تَفَرَّقُوا [2] ← فرق پراکنده شدند
«فعل» تَفَرَّقُوا [1] ← فرق پراکنده می شوید
«فعل» تَفِرُّون‌َ [1] ← فرر فرار می کنید
«اسم» تَفْرِيقَاً [1] ← فرق پراکنده کردن / تفرقه افکنی
«فعل» تَفَسَّحُوا [1] ← فسح جا باز کنید
«فعل» تُفْسِدُ [1] ← فسد فساد می کنید
«فعل» تُفْسِدُوا [4] ← فسد فساد می کنید
«فعل» تَفْسُقُون‌َ [1] ← فسق فسق و فجور می کنید / گناه می کنید/ بیراهه می روید
«اسم» تَفْسِيرَاً [1] ← فسر تفسیر / تفسیر کردن / توضیح دادن / آشکار کردن
«فعل» تَفْشَلاَ [1] ← فشل سستی و ترس و ضعف نشان می دهند / شکست می خورند / سرافکنده می شوند
«فعل» تَفْشَلُوا [1] ← فشل سستی و ترس و ضعف نشان می دهید / شکست می خورید / سرافکنده می شوید
«اسم» تَفْصِيل‌َ [2] ← فصل شرح و توضیح / شرح دادن / روشن کردن / ایجاد فاصله بین اجزای درهم
«اسم» تَفْصِيلاً [3] ← فصل شرح و توضیح / شرح دادن / روشن کردن / ایجاد فاصله بین اجزای درهم
«فعل» تَفْضَحُوا [1] ← فضح مفتضح می کنید / رسوا می کنید
«اسم» تَفْضِيلاً [2] ← فضل برتری / ترجیح / برتری دادن
«فعل» تَفْعَل‌ْ [1] ← فعل انجام می دهی / عمل می کنی
«فعل» تَفْعَلُوا [10] ← فعل انجام می دهید / عمل می کنید
«فعل» تَفْعَلُون‌َ [6] ← فعل انجام می دهید / عمل می کنید
«فعل» تَفَقَّدَ [1] ← فقد تفقد کرد / طلب کرد / بجستجو پرداخت
«فعل» تَفْقِدُون‌َ [1] ← فقد گم می کنید / از دست می دهید
«فعل» تَفْقَهُون‌َ [1] ← فقه می فهمید / دانا و آگاه می شوید
«فعل» تَفَكَّهُون‌َ [1] ← فکه تعجب می کنید / پشیمان می شوید
«فعل» تُفْلِحُوا [1] ← فلح رستگار می شوید
«فعل» تُفْلِحُون‌َ [11] ← فلح رستگار می شوید
«فعل» تُفَنِّدُوا [1] ← فند تکذیب می کنید / ملامت می کنید / تخطئه می کنید
«فعل» تَفُورُ [1] ← فور می جوشد و سر می رود
«فعل» تَفِيءَ [1] ← فیا بر می گردد
«فعل» تَفِيض‌ُ [2] ← فیض می ریزد / لبریز می شود
«فعل» تُفِيضُون‌َ [2] ← فیض وارد می شوید / می پردازید
«فعل» تَق‌ِ [1] ← وقی حفظ می کنی
«اسم» تُقَاة‌ً [1] ← وقی تقیّه
«اسم» تُقَاۀِ [1] ← وقی تقیّه
«فعل» تُقَاتِل‌ُ [1] ← قتل می جنگد
«فعل» تُقَاتِلُوا [3] ← قتل می جنگید
«فعل» تُقَاتِلُون‌َ [3] ← قتل می جنگید
«فعل» تَقَاسَمُوا [1] ← قسم قسم بخورید
«فعل» تَقَبَّلَ [1] ← قبل قبول کرد
«فعل» تَقَبَّل‌ْ [3] ← قبل قبول کن
«فعل» تُقُبِّل‌َ [2] ← قبل قبول شد
«فعل» تُقْبَل‌َ [2] ← قبل قبول می شود
«فعل» تَقْبَلُوا [1] ← قبل قبول می کنید
«فعل» تَقْتُلَ [2] ← قتل می کُشی
«فعل» تَقْتُلُوا [9] ← قتل می کُشید
«فعل» تَقْتُلُون‌َ [5] ← قتل می کُشید
«اسم» تَقْتِيلاً [1] ← قتل به تعداد زیاد کشته شدن / به سختی کشته شدن
«فعل» تَقْدِرُوا [2] ← قدر قادر و توانا می شوید / دست می یابید
«فعل» تَقَدَّم‌َ [1] ← قدم پیش آمد / پیش افتاد
«فعل» تُقَدِّمُوا [4] ← قدم پیش می فرستید / جلو می اندازید
«اسم» تَقْدِيراً [2] ← قدر اندازه گیری کردن / ارزیابی و برآورد / تقدیر و سرنوشت
«اسم» تَقْدِيرُ [3] ← قدر اندازه گیری کردن / ارزیابی و برآورد / تقدیر و سرنوشت
«فعل» تَقَرَّ [3] ← قرر روشن می شود / خوشحال و شادمان می شود
«فعل» تَقْرَأَ [1] ← قرا می خوانی
«فعل» تُقَرِّبُ [1] ← قرب نزدیک می کند
«فعل» تَقْرَبَا [2] ← قرب نزدیک می شوید
«فعل» تَقْرَبُوا [8] ← قرب نزدیک می شوید
«فعل» تَقْرِضُ [1] ← قرض می گذرد / وا می گذارد
«فعل» تُقْرِضُوا [1] ← قرض وام می دهید
«فعل» تُقْسِطُوا [2] ← قسط عدالت پیشه می کنید
«فعل» تُقْسِمُوا [1] ← قسم قسم می خورید
«فعل» تَقْشَعِرُّ [1] ← قشعر می لرزد / جمع می شود / تغییر رنگ می دهد
«فعل» تَقْصُرُوا [1] ← قصر کم و کوتاه می کنید / شکسته می کنید
«فعل» تَقْصُص‌ْ [1] ← قصص نقل می کنی / روایت می کنی
«فعل» تَقْضِي‌ [1] ← قضی حکم می کنی / پایان می دهی / انجام می دهی
«فعل» تَقَطَّع‌َ [1] ← قطع قطعه قطعه شد
«فعل» تَقَطَّع‌َ [1] ← قطع قطعه قطعه می شود
«فعل» تُقَطَّع‌َ [1] ← قطع قطعه قطعه کرده می شود
«فعل» تَقَطَّعَت‌ْ [1] ← قطع قطعه قطعه شد
«فعل» تَقَطَّعُوا [2] ← قطع قطعه قطعه شدند
«فعل» تُقَطِّعُوا [1] ← قطع قطعه قطعه می کنید
«فعل» تَقْطَعُون‌َ [1] ← قطع می بُرید
«فعل» تَقَع‌َ [1] ← وقع می افتد / واقع می شود
«فعل» تَقْعُدَ [2] ← قعد می نشینی
«فعل» تَقْعُدْ [1] ← قعد می نشینی
«فعل» تَقْعُدُوا [2] ← قعد می نشینید
«فعل» تَقْف‌ُ [1] ← قفو پیروی می کنی / متابعت می کنی
«فعل» تَقُلْ [1] ← قول می گویی
«اسم» تَقَلُّب‌َ [2] ← قلب بهرسوگشتن / دگرگونی / گردش و حرکت / آمدوشد
«اسم» تَقَلُّبِ [1] ← قلب بهرسوگشتن / دگرگونی / گردش و حرکت / آمدوشد
«اسم» تَقَلُّب‌ُ [2] ← قلب بهرسوگشتن / دگرگونی / گردش و حرکت / آمدوشد
«فعل» تُقَلَّب‌ُ [1] ← قلب دگرگون می شود / برگردانده می شود
«فعل» تُقْلَبُون‌َ [1] ← قلب بازگردانده می شوید
«فعل» تَقُم‌ْ [2] ← قوم می ایستی / برمی خیزی
«فعل» تَقُم‌ْ [1] ← قوم می ایستد / برمی خیزد
«فعل» تَقْنَطُوا [1] ← قنط مأیوس می شوید / نومید می شوید
«فعل» تَقْهَرْ [1] ← قهر مقهور و خوار می کنی
«فعل» تَقَوَّل‌َ [2] ← قول بدروغ از زبان دیگری نقل کرد
«فعل» تَقُول‌َ [2] ← قول می گوید
«فعل» تَقُول‌َ [5] ← قول می گویی
«فعل» تَقُول‌ُ [2] ← قول می گوید
«فعل» تَقُول‌ُ [4] ← قول می گویی
«فعل» تَقُولُوا [16] ← قول می گویید
«فعل» تَقُولُون‌َ [11] ← قول می گویید
«فعل» تَقُوم‌َ [1] ← قوم می ایستد / بر می خیزد
«فعل» تَقُوم‌َ [2] ← قوم می ایستی / بر می خیزی
«فعل» تَقُوم‌ُ [5] ← قوم می ایستد / بر می خیزد
«فعل» تَقُوم‌ُ [3] ← قوم می ایستی / بر می خیزی
«فعل» تَقُومُوا [2] ← قوم می ایستید / بر می خیزید
«اسم» تَقْوَی [4] ← وقی پرهیزگاری
«اسم» التَّقْوَي [13] ← وقی پرهیزگاری
«اسم» تَقْوِيم‌ٍ [1] ← قوم معتدل کردن / راست گرداندن
«فعل» تَقِي [2] ← وقی حفظ می کند
«فعل» تُقِيمُوا [1] ← قوم اقامه می کنید
«اسم» تَقِيَّاً [3] ← وقی پرهیزگار
«فعل» تَك‌ُ [3] ← کون می باشد
«فعل» تَك‌ُ [4] ← کون می باشی
«اسم» التَّكَاثُرُ [1] ← کثر افزون طلبی
«اسم» تَكَاثُرٌ [1] ← کثر افزون طلبی
«فعل» تَكَادُ [3] ← کود نزدیک است
«فعل» تُكَبِّرُوا [2] ← کبر بزرگ می کنید
«اسم» تَكْبِيرَاً [1] ← کبر بزرگ کردن
«فعل» تُكْتَب‌ُ [1] ← کتب نوشته می شود / مقرر می شود / واجب می شود
«فعل» تَكْتُبُوا [2] ← کتب می نویسید / مقرر می کنید/ واجب می کنید
«فعل» تَكْتُمُوا [2] ← کتم کتمان می کنید
«فعل» تَكْتُمُون‌َ [7] ← کتم کتمان می کنید
«فعل» تُكَذِّبَان‌ِ [31] ← کذب تکذیب می کنید
«فعل» تُكَذِّبُوا [1] ← کذب تکذیب می کنید
«فعل» تَكْذِبُون‌َ [1] ← کذب دروغ می گویید
«فعل» تُكَذِّبُون‌َ [9] ← کذب تکذیب می کنید
«اسم» تَكْذِيب‌ٍ [1] ← کذب تکذیب / تکذیب کردن / انکار کردن
«فعل» تُكْرِمُون‌َ [1] ← کرم گرامی می دارید / اکرام می کنید
«فعل» تُكْرِه‌ُ [1] ← کره مجبور می کنی / وا می داری
«فعل» تَكْرَهُوا [2] ← کره متنفر می شوید / دوست نمی دارید
«فعل» تُكْرِهُوا [1] ← کره مجبور می کنید / وا می دارید
«فعل» تَكْسِب‌ُ [3] ← کسب کسب می کند / بدست می آورد / جمع می کند
«فعل» تَكْسِبُون‌َ [4] ← کسب کسب می کنید / بدست می آورید / جمع می کنید
«فعل» تَكْفُرْ [1] ← کفر کافر می شوی / کفران می کنی
«فعل» تَكْفُرُوا [5] ← کفر کافر می شوید / کفران می کنید
«فعل» تَكْفُرُون‌َ [14] ← کفر کافر می شوید / کفران می کنید
«فعل» تُكَلَّف‌ُ [1] ← کلف مکلف می شود / تکلیف می شود
«فعل» تُكَلَّف‌ُ [1] ← کلف مکلف می شوی / تکلیف می شوی
«فعل» تَكَلَّم‌ُ [1] ← کلم سخن می گوید
«فعل» تُكَلِّم‌َ [2] ← کلم سخن می گویی
«فعل» تُكَلِّم‌ُ [2] ← کلم سخن می گوید
«فعل» تُكَلِّم‌ُ [1] ← کلم سخن می گویی
«فعل» تُكَلِّمُوا [1] ← کلم سخن می گویید
«اسم» تَكْلِيمَاً [1] ← کلم سخن گفتن
«فعل» تُكْمِلُوا [1] ← کمل کامل می کنید
«فعل» تَكُن‌ْ [10] ← کون می باشد
«فعل» تَكُن‌ْ [10] ← کون می باشی
«فعل» تَكُن‌ْ [1] ← کون می باشد
«فعل» تُكِن‌ُّ [2] ← کنن پنهان می دارد
«فعل» تَكْنِزُون‌َ [1] ← کنز گنجینه می کنید
«فعل» تَكُون‌َ [13] ← کون می باشد
«فعل» تَكُون‌َ [25] ← کون می باشی
«فعل» تَكُون‌ُ [10] ← کون می باشد
«فعل» تَكُون‌ُ [3] ← کون می باشی
«فعل» تَكُونَا [4] ← کون می باشید
«فعل» تَكُونُوا [25] ← کون می باشید
«فعل» تَكُونُون‌َ [1] ← کون می باشید
«فعل» تُكْوَي‌ [1] ← کوی داغ نهاده می شود
«فعل» تَلَّ [1] ← تلل بزمین زد / بر خاک نهاد
«فعل» تَلاَ [1] ← تلو در پی درآمد
«اسم» التَّلاَق‌ِ [1] ← لقی برخورد کردن و ملاقات / روز قیامت
«اسم» تِلاَوَۀِ [1] ← تلو تلاوت
«فعل» تَلَبَّثُوا [1] ← لبث درنگ می کنند / توقف می کنند / می مانند
«فعل» تَلْبِسُوا [1] ← لبس مشتبه می گردانید
«فعل» تَلْبَسُونَ [2] ← لبس می پوشید
«فعل» تَلْبِسُون‌َ [1] ← لبس مشتبه می گردانید
«فعل» تَلَذُّ [1] ← لذذ لذت می برد
«فعل» تَلَظَّي [1] ← لظی برافروخته شد / زبانه کشید
«فعل» تَلْفِتَ [1] ← لفت منصرف می سازی / برمی گردانی
«فعل» تَلْفَح‌ُ [1] ← لفح می سوزاند
«اسم» تِلْقَاءَ [2] ← لقی ملاقات کردن / محل ملاقات / سرخود / سمت و جانب
«اسم» تِلْقَاءِ [1] ← لقی ملاقات کردن / محل ملاقات / سرخود / سمت و جانب
«فعل» تَلْقَف‌ُ [2] ← لقف بسرعت می قاپد
«فعل» تَلْقَف‌ْ [1] ← لقف بسرعت می قاپد
«فعل» تَلْقَوْا [1] ← لقی برخورد می کنید / می بینید
«فعل» تُلْقُوا [1] ← لقی می اندازید / می افکنید
«فعل» تَلَقَّوْنَ [1] ← لقی بپیشواز می روید / دریافت می کنید
«فعل» تُلْقُون‌َ [1] ← لقی می اندازید / می افکنید
«فعل» تَلَقَّي [1] ← لقی بپیشواز رفت / دریافت کرد
«فعل» تُلَقَّي [1] ← لقی استقبال می شوی / دریافت می داری
«فعل» تُلْقَي‌ [1] ← لقی انداخته می شوی / افکنده می شوی
«فعل» تُلْقِي‌َ [2] ← لقی می اندازی / می افکنی
«اسم» تِلْك‌َ [41] ← تلک آن
«اسم» تِلْكُمْ‌ [1] ← تلک آن
«اسم» تِلْكُمَا [1] ← تلک آن
«فعل» تَلْمِزُوا [1] ← لمز سرزنش و عیبگویی می کنید
«فعل» تُلْهِ [1] ← لهو باز می دارد / سرگرم می کند
«فعل» تَلَهَّي‌ [1] ← لهو سرگرم شدی / سرگرم کردی
«فعل» تُلْهِي [1] ← لهو بازمی دارد / سرگرم می کند
«فعل» تَلَوْتُ [1] ← تلو تلاوت کردم
«فعل» تَلُومُوا [1] ← لوم ملامت می کنید
«فعل» تَلْوُوا [1] ← لوی می تابانید / می پیچانید
«فعل» تَلْوُون‌َ [1] ← لوی می تابانید / می پیچانید
«فعل» تُلِيَت‌ْ [1] ← تلو تلاوت شد
«فعل» تَلِين‌ُ [1] ← لین نرم می شود
«فعل» تَم‌َّ [1] ← تمم تمام شد
«اسم» تُمْ [592] ضمیر مرفوع متصل به فعل ماضی صیغه 9 بمعنی شما مردان
«اسم» تُمَا [2] ضمیر مرفوع متصل به فعل ماضی صیغه 8 بمعنی شما دو مرد
«اسم» تَمَاثِيل‌َ [1] ← مثل مجسمه ها / عکس ها
«اسم» التَّـمَاثِيل‌ُ [1] ← مثل مجسمه ها / عکس ها
«فعل» تُمَارِ [1] ← مری بحث و جدل می کنی
«فعل» تَمارَوْا [1] ← مری شک کردند / بحث و جدل کردند / لج کردند
«فعل» تُمارُونَ [1] ← مری شک می کنید / بحث و جدل می کنید / لج می کنید
«اسم» تَمَامَاً [1] ← تمم تمام / کامل
«فعل» تَمَّت‌ْ [3] ← تمم تمام شد
«فعل» تَمُت‌ْ [1] ← موت می میرد
«فعل» تَمْتَرُ [1] ← مری شک می کنید / بحث و جدل می کنید / لج می کنید
«فعل» تَمْتَرُون‌َ [2] ← مری شک می کنید / بحث و جدل می کنید / لج می کنید
«فعل» تَمَتَّع‌َ [1] ← متع حج تمتّع کرد
«فعل» تَمَتَّع‌ْ [1] ← متع بهره برداری کامل کن
«فعل» تَمَتَّعُوا [6] ← متع بهره برداری کامل کنید
«فعل» تُمَتَّعُون‌َ [1] ← متع بهره مند کامل می شوید
«فعل» تَمَثَّل‌َ [1] ← مثل نمایان شد / در ذهن متصور شد
«فعل» تَمُدَّ [2] ← مدد می کِشی / می دوزی
«فعل» تُمِدُّونَ [1] ← مدد کمک می کنید / یاری می دهید
«فعل» تَمُرُّ [1] ← مرر گذر می کند / عبور می کند
«فعل» تَمْرَحُون‌َ [1] ← مرح سرمستانه خوشحالی می کنید
«فعل» تَـمُرُّون‌َ [1] ← مرر گذر می کنید / عبور می کنید
«فعل» تَمَسَّ [3] ← مسس لمس می کند / تماس می گیرد / می رسد
«فعل» تَمْسَسْ [2] ← مسس لمس می کند / تماس می گیرد / می رسد
«فعل» تُمْسِكُوا [2] ← مسک نگه می دارید
«فعل» تَمَسُّوا [6] ← مسس لمس می کنید / تماس می گیرید / می رسید / آمیزش می کنید
«فعل» تُمْسُون‌َ [1] ← مسی شام می کنید / وارد شامگاه می شوید
«فعل» تَمْش‌ِ [2] ← مشی راه می روی
«فعل» تَمْشُون‌َ [1] ← مشی راه می روید
«فعل» تَمْشِي [2] ← مشی راه می رود
«فعل» تَمْكُرُون‌َ [1] ← مکر مکر و نیرنگ می کنید
«فعل» تَمْلِك‌َ [1] ← ملک مالک می باشی / صاحب اختیار می باشی
«فعل» تَمْلِك‌ُ [2] ← ملک مالک می باشد / صاحب اختیار می باشد / سلطنت می کند
«فعل» تَمْلِكُون‌َ [2] ← ملک مالک می باشید / صاحب اختیار می باشید
«فعل» تُمْلَي [1] ← ملل املا می شود / دیکته می شود
«فعل» تَمُنُّ [1] ← منن منت می گذاری / می بخشی
«فعل» تَمْنَعُ [1] ← منع منع می کند / ممانعت می کند / دفاع می کند
«فعل» تَمْنُنْ [1] ← منن منت می گذاری / می بخشی
«فعل» تَمَنَّوْا [1] ← منی آرزو کردند / خواستند
«فعل» تَمَنَّوْا [2] ← منی آرزو می کنید / می خواهید
«فعل» تَمُنُّوا [1] ← منن منت می گذارید / می بخشید
«فعل» تَمَنَّوْن‌َ [1] ← منی آرزو می کنید / می خواهید
«فعل» تُمْنُون‌َ [1] ← منی می ریزید
«فعل» تَمَنَّي [2] ← منی آرزو کرد / خواست
«فعل» تُمْنَي [1] ← منی ریخته می شود
«اسم» تَمْهِيدَاً [1] ← مهد تهیه / آماده کردن / تهیه کردن / گستردن
«فعل» تَمُوت‌َ [1] ← موت می میرد
«فعل» تَمُوت‌ُ [1] ← موت می میرد
«فعل» تَمُوت‌ُ [2] ← موت می میرید
«فعل» تَمُوتُون‌َ [1] ← موت می میرید
«فعل» تَمُورُ [2] ← مور آمد و رفت می کند / نوسان پیدا می کند / تردد می کند
«فعل» تَمِيدَ [3] ← مید می لرزد/ می لرزاند / مضطرب می شود / مضطرب می کند
«فعل» تَمَيَّزُ [1] ← میز بهم می پیچد و گویا تکه تکه می شود
«فعل» تَمِيلُوا [2] ← میل منحرف می شوید / میل و رغبت می کنید
«اسم» تُنَّ [6] ضمیر مرفوع متصل به فعل ماضی صیغه 12 بمعنی شما زنان
«فعل» تَنَابَزُوا [1] ← نبز یکدیگر را ملقب می کنید
«فعل» تَنَاجَوْا [1] ← نجو با یکدیگر نجوا کنید / با یکدیگر درگوشی سخن بگویید
«فعل» تَنَاجَيْتُمْ‌ [1] ← نجو با یکدیگر نجوا کردید / با یکدیگر درگوشی سخن گفتید
«اسم» التَّنَادِ [1] ← ندی- ندو یکدیگر را ندا دادن / قیامت
«فعل» تَنَادَوْا [1] ← ندی- ندو یکدیگر را ندا دادند
«فعل» تَنَازَعْتُمْ‌ [3] ← نزع با یکدیگر نزاع کردید / با یکدیگر اختلاف پیدا کردید
«فعل» تَنَازَعُوا [1] ← نزع با یکدیگر نزاع کردند / با یکدیگر اختلاف پیدا کردند
«فعل » تَنَازَعُوا [1] ← نزع با یکدیگر نزاع می کنید / با یکدیگر اختلاف پیدا می کنید
«فعل» تَنَاصَرُون‌َ [1] ← نصر یکدیگر را یاری می کنید / به پیروزی کمک می کنید
«فعل» تَنَالُ [1] ← نیل دست می یابد / بدست می آورد / می رسد
«فعل» تَنَالُوا [1] ← نیل دست می یابید / بدست می آورید / می رسید
«اسم» التَّنَاوُش‌ُ [1] ← نوش تناول و گرفتن / بدست آوردن
«فعل» تُنَبَّأُ [1] ← نبا خبر داده می شوید / آگاهی داده می شوید
«فعل» تُنَبِّئَ [1] ← نبا خبر می دهی / آگاه می کنی
«فعل» تُنَبِّئُ [1] ← نبا خبر می دهد / آگاه می کند
«فعل» تُنَبِّئُونَ [2] ← نبا خبر می دهید / آگاه می کنید
«فعل» تَنْبُت‌ُ [1] ← نبت می روید / می رویاند
«فعل» تُنْبِت‌ُ [2] ← نبت می رویاند
«فعل» تُنْبِتُوا [1] ← نبت می رویانید
«فعل» تَنْتَشِرُون‌َ [1] ← نشر پراکنده می شوید / پخش می شوید
«فعل» تَنْتَصِرَان‌ِ [1] ← نصر پیروز می شوید / انتقام می گیرید
«فعل» تَنْتَه‌ِ [3] ← نهی دست برمی داری
«فعل» تَنْتَهُوا [2] ← نهی دست برمی دارید
«فعل» تُنْجِي [1] ← نجو نجات می دهد
«فعل» تَنْحِتُون‌َ [3] ← نحت می تراشید
«فعل» تُنْذِرَ [8] ← نذر انذار می کنی / بیم می دهی
«فعل» تُنْذِرُ [2] ← نذر انذار می کنی / بیم می دهی
«فعل» تُنْذِرْ [2] ← نذر انذار می کنی / بیم می دهی
«فعل» تَنْزِع‌ُ [2] ← نزع سلب می کنی / می ستانی
«فعل» تَنَزَّل‌ُ [3] ← نزل نازل می شود
«فعل» تُنَزَّل‌َ [2] ← نزل نازل کرده می شود
«فعل» تُنَزِّل‌َ [2] ← نزل نازل می کنی
«فعل» تَنَزَّلَت‌ْ [1] ← نزل نازل شد
«اسم» تَنْزِيل‌َ [1] ← نزل نازل کردن / فرودآوردن / فروفرستاده
«اسم» تَنْزِيلاً [4] ← نزل نازل کردن / فرودآوردن / فروفرستاده
«اسم» تَنْزِيل‌ُ [6] ← نزل نازل کردن / فرودآوردن / فروفرستاده
«اسم» تَنْزِيل‌ٌ [4] ← نزل نازل کردن / فرودآوردن / فروفرستاده
«فعل» تَنْس‌َ [1] ← نسی فراموش می کنی
«فعل» تَنْسَوْا [1] ← نسی فراموش می کنید
«فعل» تَنْسَوْن‌َ [2] ← نسی فراموش می کنید
«فعل» تَنْسَي‌ [1] ← نسی فراموش می کنی
«فعل» تُنْسَي‌ [1] ← نسی فراموش می گردی
«فعل» تَنْشَق‌ُّ [1] ← شقق شکاف می خورد
«فعل» تَنْصُرُ [1] ← نصر یاری می کنید
«فعل» تَنْصُرُوا [2] ← نصر یاری می کنید
«فعل» تُنْصَرُون‌َ [3] ← نصر یاری می شوید
«فعل» تَنْطِقُون‌َ [2] ← نطق سخن می گویید
«فعل» تَنْظُرْ [1] ← نظر می نگرد
«فعل» تُنْظِرُوا [3] ← نظر مهلت می دهید
«فعل» تَنْظُرُون‌َ [4] ← نظر می نگرید
«فعل» تَنْفُخ‌ُ [1] ← نفخ می دمی
«فعل» تَنْفَدَ [1] ← نفد تمام می شود
«فعل» تَنْفُذُوا [1] ← نفذ نفوذ می کنید /می گذرید و پشت سر می گذارید
«فعل» تَنْفُذُون‌َ [1] ← نفذ نفوذ می کنید /می گذرید و پشت سر می گذارید
«فعل» تَنْفِرُوا [2] ← نفر بسرعت می رَوید / بسرعت حرکت می کنید / کوچ می کنید
«فعل» تَنَفَّس‌َ [1] ← نفس دمید
«فعل» تَنْفَعَ [2] ← نفع سود می رساند
«فعل» تَنْفَع‌ُ [5] ← نفع سود می رساند
«فعل» تُنْفِقُوا [9] ← نفق انفاق می کنید / خرج می کنید
«فعل» تُنْفِقُون‌َ [2] ← نفق انفاق می کنید / خرج می کنید
«فعل» تُنْقِذُ [1] ← نقذ نجات می دهی
«فعل» تَنْقُص‌ُ [1] ← نقص می کاهد
«فعل» تَنْقُصُوا [1] ← نقص می کاهید
«فعل» تَنقُضُوا [1] ← نقض نقض می کنید / می شکنید
«فعل» تَنْقَلِبُوا [2] ← قلب می گردید
«فعل» تَنْقِم‌ُ [1] ← نقم انتقام می گیری
«فعل» تَنْقِمُون‌َ [1] ← نقم انتقام می گیرید
«فعل» تَنْكِح‌َ [1] ← نکح ازدواج می کند
«فعل» تَنْكِحُوا [5] ← نکح ازدواج می کنید
«فعل» تُنْكِحُوا [1] ← نکح بازدواج در می آورید
«فعل» تُنْكِرُون‌َ [1] ← نکر انکار می کنید
«فعل» تَنْكِصُون‌َ [1] ← نکص بقهقرا بازگشتید
«اسم» تَنْكِيلاً [1] ← نکل سخت مجازات کردن
«فعل» تَنْهَرْ [2] ← نهر طرد می کنی / مأیوس برمی گردانی
«فعل» تَنْهَوْن‌َ [1] ← نهی نهی می کنید
«فعل» تُنْهَوْن‌َ [1] ← نهی نهی می شوید
«فعل» تَنْهَی [1] ← نهی نهی می کند
«فعل» تَنْهَی [1] ← نهی نهی می کنی
«فعل» تَنُوءُ [1] ← نوا سنگینی می کند / بزحمت بر می دارد
«اسم» التَّنُّورُ [2] ← تنور تنور
«فعل» تَنِيَا [1] ← ونی سست می شوید / خسته می شوید / رها می کنید
«فعل» تُهَاجِرُوا [1] ← هجر مهاجرت می کنید
«فعل» تَهْتَدُوا [3] ← هدی هدایت می شوید / راه می یابید
«فعل» تَهْتَدُون‌َ [6] ← هدی هدایت می شوید / راه می یابید
«فعل» تَهْتَدِي‌ [1] ← هدی هدایت می شود / راه می یابد
«فعل» تَهْتَزُّ [2] ← هزز تند و سریع تکان می خورد
«فعل» تَهَجَّدْ [1] ← هجد شب زنده داری می کنی
«فعل» تَهْجُرُون‌َ [1] ← هجر چرت و پرت می گفتید / هذیان می گفتید
«فعل» تَهْدُوا [1] ← هدی هدایت می کنید / براه می آورید
«فعل» تَهْدِي‌ [5] ← هدی هدایت می کنی / براه می آوری
«فعل» تُهْلِكُ [2] ← هلک هلاک می کنی
«اسم» التَّهْلُكَة‌ِ [1] ← هلک هلاکت / خطر نابودی
«فعل» تَهِنُوا [3] ← وهن سست می شوید / سستی می کنید
«فعل» تَهْوَي [3] ← هوی سقوط می کند / میل می کند / می اندازد
«فعل» تَهْوِي‌ [2] ← هوی سقوط می کند / میل می کند / می اندازد
«اسم» تَوَّابَاً [3] ← توب بسیار توبه پذیر
«اسم» التَّوَّاب‌ُ [6] ← توب بسیار توبه پذیر
«اسم» تَوَّاب‌ٌ [2] ← توب بسیار توبه پذیر
«اسم» التَّوَّابِين‌َ [1] ← توب توبه کنندگان
«فعل» تَوَارَت‌ْ [1] ← وری پنهان شد
«فعل» تَوَاصَوْا [5] ← وصی یکدیگر را توصیه و سفارش کردند
«فعل» تَوَاعَدْتُمْ‌ [1] ← وعد بیکدیگر وعده دادید
«فعل» تُوَاعِدُوا [1] ← وعد بیکدیگر وعده می دهید
«اسم» التَّوْب‌ِ [1] ← توب توبه
«اسم» التَّوْبَة‌َ [2] ← توب توبه
«اسم» تَوْبَة‌ً [2] ← توب توبه
«اسم» تَوْبَۀُ [1] ← توب توبه
«اسم» التَّوْبَة‌ُ [2] ← توب توبه
«فعل» تُوبُوا [7] ← توب توبه کنید
«فعل» تَوْجَل‌ْ [1] ← وجل می ترسی / هراسان می شوی
«فعل» تَوَجَّه‌َ [1] ← وجه توجه کرد / رفت / روی آورد
«فعل» تَوَدُّ [1] ← ودد دوست می دارد
«فعل» تَوَدُّون‌َ [1] ← ودد دوست می دارید
«اسم» التَّوْرَاة‌َ [7] ← تورات تورات / کتاب مقدس یهودیان
«اسم» التَّورَاة‌ِ [8] ← تورات تورات / کتاب مقدس یهودیان
«اسم» التَّوْرَاة‌ُ [3] ← تورات تورات / کتاب مقدس یهودیان
«فعل» تُورُون‌َ [1] ← وری روشن می کنید / می افروزید
«فعل» تُوَسْوِس‌ُ [1] ← وسوس وسوسه می کند / وسوسه می شود
«فعل» تُوصُون‌َ [1] ← وصی وصیت می کنید
«اسم» تَوْصِيَة‌ً [1] ← وصی وصیت
«فعل» تُوعَدُون‌َ [12] ← وعد وعده داده می شوید
«فعل» تُوعِدُون‌َ [1] ← وعد وعده می دهید
«فعل» تُوعَظُون‌َ [1] ← وعظ موعظه می شوید
«فعل» تَوَفَّ [3] ← وفی قبض روح کن
«فعل» تَوَفَّتْ [2] ← وفی قبض روح کرد
«فعل» تُوَفَّوْن‌َ [1] ← وفی قبض روح می شوید
«فعل» تَوَفَّی [1] ← وفی قبض روح کرد
«فعل» تُوَفَّي [3] ← وفی قبض روح می شود
«فعل» تَوَفَّيْتَ [1] ← وفی قبض روح کردی
«اسم» تَوْفِيقَاً [1] ← وفق توافق و سازش بین طرفین / قطع نزاع و مشاجره از دو طرف
«اسم» تَوْفِيقِ [1] ← وفق توفیق / موفق شدن / موفق گردانیدن
«فعل» تُوقِدُون‌َ [1] ← وقد می افروزید
«فعل» تُوَقِّرُوا [1] ← وقر بزرگ می دارید / محترم می شمرید
«فعل» تُوقِنُون‌َ [1] ← یقن یقین می کنید
«فعل» تَوَكَّل‌ْ [9] ← وکل توکل کن
«فعل» تَوَكَّلْت‌ُ [7] ← وکل توکل کردم
«فعل» تَوَكَّلْنَا [4] ← وکل توکل کردیم
«فعل» تَوَكَّلُوا [2] ← وکل توکل کنید
«اسم» تَوْكِيدِ [1] ← وکد محکم کردن
«فعل» تَوَل‌َّ [5] ← ولی رویگردان شو
«فعل» تُولِج‌ُ [2] ← ولج داخل می کنی
«فعل» تَوَلَّوْا [19] ← ولی رویگردان شدند
«فعل» تَوَلَّوْا [6] ← ولی رویگردان می شوید
«فعل» تُوَلُّوا [4] ← ولی روی می کنید / بر می گردانید
«فعل» تُوَلُّون‌َ [1] ← ولی روی می کنید / بر می گردانید
«فعل» تَوَلَّی [21] ← ولی رویگردان شد / به سرپرستی و حکومت رسید
«فعل» تَوَلَّيْتُمْ‌ [8] ← ولی رویگردان شُدید
«اسم» تِی [41] واقع در کلمه (تلک) بمعنی آن
«فعل» تَيْأَسُوا [1] ← یاس دلسرد و نومید می شوید
«فعل» تَيَسَّرَ [2] ← یسر میسر و ممکن شد
«فعل» تَيَمَّمُوا [1] ← یمم قصد و آهنگ می کنید / تیمّم می کنید
«فعل» تَيَمَّمُوا [2] ← یمم قصد و آهنگ می کنید / تیمّم می کنید
«اسم» تَين‌ِ [1] واقع در کلمه (هاتین) بمعنی اینها
«اسم» التِّين‌ِ [1] ← تین انجیر